دانلود رمان ناسور عشق از بهاره غفرانی
پیوند گذشته و آینده.
مقداری از متن رمان ناسور عشق :
ـ معروفترین ستارهی هر صورت فلکی رو بهش میگن آلفا. به معروفترین ستارهی صورت فلکی اسد هم میگن قلبالاسد یا آلفای شیر. اون ستاره، ستارهی منه. ستارهی تو کدومه؟
نفسم را چون آه بیرون دادم و به آسمان شب خیره شدم:
ـ آه… راستش، من اعتقاد دارم، آدما وقتی از دنیا میرن و فوت میکنن تبدیل به یه ستاره میشن. من خودم یه روزی یکی از همون ستارهها میشم.
خندید و دوباره نگاهم را طلبید. با همان خنده گفت:
ـ تو الانشم یکی از همون ستارههایی!
ابروهایم بالا پرید:
ـ جدی؟! کدومشون؟
دستش را بلند کرد و ستارهای را نشانم داد:
ـ اون ستاره. میدونی بهش چی میگن؟
بازدمش را بیرون فرستاد و زمزمه کرد:
ـ بهش میگن قلبالاسد… آلفای شیر!
***
نگاهم روی روسریام چرخید و دست انداختم وبا حرص، آن را از سرم بیرون کشیدم:
-آخه یکی نیست بگه پدر من، به من چه که تو رفتی مکه و توبه کردی؟ چرا من باید جور با خدا شدن تو رو بکشم؟!
ایشی گفتم و خم شدم. از داخل آیینه نگاهی به آرایشم انداختم و وقتی دیدم که همه چیز خوب و تمیز است، عقب کشیدم. دکمههای مانتویم را باز کردم و دستی به لباس شب بلندم کشیدم. مانتو را توی رگال جا دادم و موهایم که پایینش را فر درشت کرده بودم، روی شانههایم مرتب کردم که صدای لیان در آمد:
-وااای تیارا. جون مادرت زود باش. همیشه کارت همینه.
سمتش چرخیدم و یک لنگهی ابرویم را بالا انداختم و دست به سینه گفتم:
-جون اونو که اصلاً قسم نده. چشم ندارم ببینمش. هر شب به یه بهونهای گند میزنه به حال و هوای خونه. متنفرم از اخلاقاش.
به یاد مادرم و دعوای دیشبش با پدرم افتاده و چینی به بینیام دادم. لیان سمتم آمد و فشاری به کمرم وارد کرد و مجبورم کرد حرکت کنم.
-بیا بریم… کم غر بزن.
همانطور عصبی از اتاق بیرون رفتم که لیان زیر گوشم گفت:
-بابات میدونه عروسی مختلطه؟
-وای نه. اگر میدونست که نمیذاشت این لباسمو بپوشم.
-اَه بابات چرا این مدلی شده؟ قبلاً که خیلی باحال بود.
دوباره چینی به بینیام دادم و لب پایینم را کمی به جلو بردم:
-شانس منِ بدبخته دیگه.
سالن بزرگ خانه را از نظر گذراندم. سن و سال دارها نشسته و جوانها، آن وسط مشغول ریختن قر کمرشان بودند. به سمت عروس و داماد رفتیم و به آنها تبریک گفتیم. نهال از دوستان دوران دبیرستان من و لیان بود که با رفتن به دانشگاه از هم جدا شدیم. من و لیان هر دو به دانشگاه پیام نور رفتیم و نهال، در یک دانشگاه دولتی مشغول درس خواندن شد. او همیشه زرنگتر از من و لیان بود. اما من مجبور بودم که پیام نور را انتخاب کنم؛ چرا که مدام در حال رفت و آمد به ایران بودیم و میتوانستم کلاسهای غیرحضوری را انتخاب کنم. با صدای نهال توجهم را به او دادم و به رویش لبخند پاشیدم:
-جانم؟ چیزی گفتی؟
خندهای کرد و گفت:
-میگم برید وسط مشغول بشین.
دستی به گردنم کشیدم و به جمعیت توی پیست نگاهی انداختم؛ حوصلهی رقصیدن را نداشتم. اما دستم توسط لیان به شدت کشیده شد و ناخواسته وارد پیست شدم. دستم را با ضرب از دستش بیرون کشیدم و با حالتی طلبکارانه گفتم:
-چته وحشی؟!
پشت چشمی به او نازک کرده و دستم را ماساژ دادم. بیتوجه به من، دستانش را بالای سرش برد و مشغول رقصیدن شد. دست به سینه ایستادم و با نگاهی تحقیر آمیز، براندازش کردم. از حرکت ایستاد و لبخند روی لبش ماسید. صدای اعتراضش، مثل قار قار کلاغ شده بود:
-عادت داری قیافهات رو واسه آدم کج و کوله کنیا.
چشم غرهای به او رفتم و از پیست خارج شدم. اما او رو دارتر از این حرفها بود؛ ماند و به رقصیدنش ادامه داد. پشت یکی از میزها نشستم و جرعهای شربت خوردم که دیدم پسری به لیان پیوست و کمر او را در دستانش گرفت؛ مخم سوت کشید. دندانهایم را از بیفکری لیان روی هم فشردم و دست مشتشدهام را روی میز گذاشتم. ناخنهای کاشتهشده ام، داشتند دستم را زخمی میکردند که مشتم را باز کردم. پوفی کشیدم و رویم را از آن دو گرفتم و به نقطهی دیگری چشم دوختم:
-اصلاً به من چه که لیان غرور نداره؟ مگه قراره زن من بشه؟! مال بد بیخ ریش صاحبش… والا!
دوباره بدون اینکه به لیان و پسر نگاه کنم، لیوانم را بالا برده و جرعهای دیگر از شربت نوشیدم. کمی آرام شدم! لیان دختری بود که من باید همیشه مراقبش میبودم. عین بچهها بیفکر و کلهخراب بود. با صدای پسری سمت او چرخیده و یک لنگهی ابرویم را بالا انداختم. صدایش را شبیه صدای دوبلور آلن دلون کرده بود:
-خانم… افتخار میدین؟
پسر، بلند قامت بود و کت و شلواری سرمهای به تن داشت. صورت زیبایی داشت… صورتی زیبا و زنانه که من خوشم نمیآمد؛ مرد جذاب را ترجیح میدادم. زیر لب «ایش» گفتم و یکی از پرههای بینیام را بالا فرستادم:
-نخیر آقا… بفرمایید.
و بعد چشم از او گرفتم. او هم دمش را روی کولش گذاشت و رفت. بالاخره آن آهنگ شش و هشت مضحک تمام شد و لیان هم از پیست دل کند و سمت من آمد. آن پسر آویزان هم همراهش بود؛ باز هم به بینیام چین دادم. دست خودم نبود؛ وقتی چیزی که باب میلم نبود وجود داشت، پرهی بینیام ناخودآگاه بالا میرفت. به من که رسیدند، داشتند میگفتند و میخندیدند؛ گویی چند سال با هم رفاقت داشتند. بالاخره لیان چشم از آن پسر گرفت و با اشاره به آن دلقک، رو به من گفت:
-ایشون آقا پارسا هستن، دوست آقای داماد…
و بعد صورتش را سمت پسر چرخاند و به من اشاره کرد:
-ایشون هم دوست من و نهال، تیارا!
پارسا دستش را سمت من دراز کرد:
-خوشوقتم تیارا.
به دستش نگاه کردم؛ چه انگشتهای کوتاه و ناخنهای بدفرمی داشت. با بیمیلی به او دست دادم و لبخندی زورکی زدم:
-منم همینطور!
مطالب مرتبط:
دانلود رمان پیغام ماهی ها از بهاره غفرانی
دانلود رمان افسون مو قرمز از بهاره غفرانی
دانلود رمان سمپو از بهاره غفرانی
دانلود رمان زخم فرشته از بهاره غفرانی
دانلود رمان ژینکو از بهاره غفرانی