دانلود رمان نقطه ی امن جهانم از آذین بانو
دانلود رمان نقطه ی امن جهانم از آذین بانو موضوع اصلی رمان نقطه ی امن جهانم : خیانت دیدن و تلاش برای تلافی.   مقداری از متن رمان نقطه ی امن چهانم : با صدای مامان کتاب رو بستم و از روی تخت پایین پریدم، چند صفحه از بودجه بندی که برای خودم در نظر گرفته بودم باقی بود. موهام رو با همون گیره صورتی پایین ...

دانلود رمان نقطه ی امن جهانم از آذین بانو

موضوع اصلی رمان نقطه ی امن جهانم :

خیانت دیدن و تلاش برای تلافی.

 

مقداری از متن رمان نقطه ی امن چهانم :

با صدای مامان کتاب رو بستم و از روی تخت پایین پریدم، چند صفحه از بودجه بندی که برای خودم در نظر گرفته بودم باقی بود.

موهام رو با همون گیره صورتی پایین تخت بالای سرم جمع کردم و بیرون رفتم. مامان با ظرف میوه ایستاده بود وسط سالن.

_مامان بیا میوه بخور. یه کمی هم استراحت کن. کورشدی بس که سرت تو اون کتاب بود.

لبخند زدم و گفتم:

_ نگران نباش مامان خسته بشم خودم استراحت می کنم.

چون نمی‌خواستم نگرانش کنم چند دقیقه‌ای کنارش نشستم.

میوه خوردیم و با هم حرف زدیم، مطمئن بودم قصد داره موضوع مهمی رو بهم بگه که مدام دستهاش رو در هم قلاب می کرد.

– مامان اتفاقی افتاده چیزی میخوای بگی؟

مثل همیشه لبخند پر مهری زد و گفت:

– نه مامان جان چی بگم.

مشکوک و با لبخند گفتم:

– مامان من تو رو نشناسم به درد لای جرز دیوار میخورم.

آهسته گفت:

– سیمین خانم امروز اومده بود اینجا.

داشتم فکر میکردم سیمین خانم کدوم یکی از همسایه هاست که خودش به کمکم آمد و گفت:

– خانم ناصری.

سر تکان دادم خوب چی میگفت؟

مِن مِنَش را که دیدم مشکوک پرسیدم:

– خواستگاری کرد؟

با بالا و پایین کردن سرش، گفتم :

– جواب منو که میدونی مامان چرا دیگه میگی؟

آهی کشید و گفت:

– خواستم چیزی گردنم نباشه.

بلند شدم بوسیدمش و گفتم :

– از جانب من که چیزی گردنت نیست هیچ وقت. بیخودی هم خودتو عذاب نده.

مامان ملتمس گفت :

– برای زندگیت یه تصمیم اساسی بگیر مامان جان.

صورتش رو بوسیدم و بلند شدم در حالی که به طرف اتاق می رفتم بلند گفتم:

– فقط برام دعا کن که دانشگاه قبول بشم..

نالان گفت:

– منظورم ازدواجته.

برگشتم و گفتم:

– واسه اون وقت زیاده.

معترض گفت:

– پس کی دیگه؟

وقتی گفتم در اولین فرصت، خودم هم مطمئن نبودم اولین فرصتی که این همه مطمئن گفتم، کی هست و قراره کی اتفاق بیفته!

ولی مطمئن بودم اون قید زمان را گفتم تا بلکه دل نا آروم زن مهربون داخل آشپزخونه کمی آروم بگیره.

وگرنه خودم هم مطمئن بودم، حالا حالاها قصد نداشتم خودم را درگیر هیچ رابطه ای کنم.

گوشی داشت زنگ می خورد و من حواسم پرت حرف‌های مامان بود، اسم یسنا افتاده بود روی گوشی و این مساوی بود با کلی حرف زدن با یسنا از هر دری…

بی درنگ آیکون سبز را لمس کردم و صدای شاد یسنا پیچید داخل گوشم.

خندان گفت:

– نکبتی چرا یه زنگ نمیزنی به من؟

لبخند زدم و سلام کردم. مثل همیشه کم نیاورد و گفت:

– سلام و کوفت میگم زنگ نمیزنی که بگی خیلی باکلاسی؟ یه سرم که به من میزنی آخه به تو میگن دختر خاله؟

خندیدم:

– بابا دارم درس میخونم.

سوتی زد و گفت:

– اوه له له بخون عامو. بخون ببینم می خوای کجا رو بگیری که این همه درس میخونی.

بی حوصله گفتم:یسنا همینطوری زنگ زدی؟

انگار عصبانی شد که با صدای بلندی گفت:

– همینطوری و همونطوری داره؟ زنگ زدم حالتو بپرسم.

سعی کردم مهربان تر حرف بزنم:

– نه عزیزم منظورم اینه که به خاطر من زنگ زدی یا با مامان کار داری؟

جیغ زد.

– بی شعور. من هم سن مامانتم یا شماره مامانتو ندارم که زنگ بزنم به تو.

دلجویی کردم:

– فدات بشم من میدونم شوخی کردم. که حرصت بدم.

غرید :

– حرص دادن تو سرت بخوره دلم شکست.

– فدات بشم شوخی کردم.

خندید:

– میدونم اگه غیر این بود نابودت میکردم

خودم هم خندم گرفت.

یسنا دختر خالم بود و دل مهربونی داشت، اونقدر که حتی اگه یه درصد هم احتمال میدادم از حرفام ناراحت بشه هیچ وقت اون حرفا رو بهش نمی زدم.

ده دقیقه با یسنا حرف زدم، ده دقیقه‌ای که کلاً حال و هوام رو عوض کرد و یادم رفت قبلش چقدر ناراحت بودم و دلم گرفته بود.

بچه بزرگ خانواده و به قول بابا ولیعهد ش بودم. سال آخر دبیرستان بود که متوجه علاقه هاتف شدم. پسر دایی مامان بود و رفت و آمدمون با هم خیلی زیاد بود برام عجیب بود هاتف هشت سال از من بزرگتر بود، دانشجو بود و برام جای تعجب داشت که چطور هاتف که میتونست داخل دانشگاه کلی دختر رنگ و آبدار هم سن و سال خودش پیدا کنه اون همه با نگاه به من می فهماند که بهم علاقه داره.

اوایل فکر میکردم من اشتباه می کنم و علاقه ای در میان نیست اما وقتی که آخرین امتحان سال آخر رو دادم و همان روز زن دایی شیدا زنگ زد به مامان و خواست قرار خواستگاری بزاره فهمیدم واقعاً پای علاقه هاتف وسطه.

مامان اجازه داد بیان و برا دل خوشی من گفت:

-نمی‌شد بگم نیان. زشته مامان. زنداییمه.

هاتف پسردایی مامان بود پسر دایی حمید.

پسر زرنگ و پر تلاشی که هر کی خواست کسی رو مثال بزنه اسم هاتف رو می‌آورد. همان جلسه اول خواستگاری وقتی قرار شد با هم حرف بزنیم انقد خودشو تو دلم جا کرد که مطمئن بودم جوابم به هاتف مثبته.

قرار شد جوابم رو از طریق خانواده اعلام کنم وقتی داشت از اتاقم بیرون می رفت برگشت و مهربون گفت:

– زیاد منتظرم نذاری ها. خوشم نمیاد واسه بدست آوردن علایقم خیلی منتظر بمونم.

لبخند زدم و سکوت کردم.

وقتی که رفتند بابا نظرم رو خواست. خجالت میکشیدم بگم جواب مثبته. انگار خود مامان هم فهمید دلم راضی به این وصلته که گفت:

_ سکوتت رو میذارم به پای جواب مثبتت مبارکه.

سپنتا غر زد :

-حالا چه وقته شوهر دادنشه؟ مامان چه عجله ایه؟ میترسی بمونه رو دستمون؟

مامان لب گزید:

– سپنتا مامان.

سپنتا بلند شد و عصبی گفت:

-والا به قرآن یه جوری افتادین به جلز و ولز انگار هاتف آخرین مرد روی کره ی زمینه.

و فقط خدا میدونه چه کیفی کردم از حرفهای سپنتا، یکمی هم دلخور شدم چون داشت به انتخابم سخت می گرفت اما دلخوشیم به حرفهاش می چربید به دلخوریم و کفه ترازو و به نفع دلخوشیم سنگین‌تر می‌کرد.

خطبه محرمیت به اصرار زن دایی شیدا و دایی حمید خونده شد.

و من رسماً شدم زن قانونی و محرم هاتف.

هاتفی که صدای عاشقی و علاقه اش به من شده بود تیتر تمام حرف‌های کسایی که میشناختمشان.

هر کسی می خواست علاقه بین دو نفر را مثال بزنه می گفت:

_( مثل هاتف و سپیدار) دلش نمیاد سپیدار پا رو زمین بزاره. با چشماش همه جا دنبال سپیداره.

می گفتند و من کیف می کردم. می‌گفتند و من قند تو دلم آب می شد می گفتند و من خودم رو خوشبخت ترین زن روی زمین احساس می کردم، تمام وقت من می‌گذشت به گشت و گذار و خوش گذرونی به هیچ عنوان متوجه گذر روزها نبودم وقتی به خودم اومدم که فقط چند روز تا کنکور وقت داشتم و هنوز خیلی از برنامه هام عقب بودند به هاتف که گفتم خندید.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان بسنه از آذین بانو

دانلود رمان بهیگ از آدین بانو

دانلود رمان فصل دیوونگی از آذین بانو

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5118
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!