دانلود رمان فایروال از نگین یزدانی
دانلود رمان فایروال از نگین یزدانی موضوع اصلی رمان فایروال : خون بها مقداری از متن رمان فایروال : درباورش نمی‌گنجید، چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد، تا از صحت  اعلامیه  ترحیم مطمئن شود. با اینکه چهل روز از رفتنش می‌گذشت، هر روز بهانه‌اش را می‌گرفت. گویا او هنوز زنده است! آخ که چقدر دلش می­خواست همانند گذشته با آن عصای قهوه‌ایی رنگش که  صلابت او ...

دانلود رمان فایروال از نگین یزدانی

موضوع اصلی رمان فایروال :

خون بها

مقداری از متن رمان فایروال :

درباورش نمی‌گنجید، چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد، تا از صحت  اعلامیه  ترحیم مطمئن شود.
با اینکه چهل روز از رفتنش می‌گذشت، هر روز بهانه‌اش را می‌گرفت.
گویا او هنوز زنده است!

آخ که چقدر دلش می­خواست همانند گذشته با آن عصای قهوه‌ایی رنگش که  صلابت او را دو چندان می‌کرد؛ به سمت درخت گردو بیایید تا بازهم از دوبیتی‌های هوشنگ ابتهاج بخواند.
او با تمام صلابش، اسطوره‌ی زندگی این دخترک بود.

با نزدیک شدن آن موجود موذی خوش خط و خال، لباسش را مرتب کرد.

– کم بشین زیر اون درخت، حاج رسول همون جا سکته زد.
وقیحانه و پرسروصدا خندید.

تمام سرگرمی­اش آزار رساندن به آن دختر بی­پناه بود!

گویا از این بازی لذت می­برد، چون دوباره گفت:
– می‌ترسم درونه خانوم همون جا دار فانی رو وداع بگه.
خشم سراسر وجودش را دربرگرفت، دستان گره کرده‌اش که حالا مشت شده  بودند، نشان از خشم بی‌حد و اندازه‌اش می‌داد.
حاج رسول با رفتنش، تمام شور ونشاط این دختربچه را برد. تنها ناجی او، دلیل زندگی او فقط “حاج رسول” بود و بس!
آن دختر بعد از رفتن حاج رسول، چگونه باید با آن قوم ظالمین کنار  می‌آمد؟
از تیام خوشش نمی‌آمد، با اینکه نوه‌ی حاج رسول محسوب میشد، به او لقب “گربه صفت” را داده بود.
نفس عمیقی کشید، حیف که نمی‌توانست جواب دندان شکنی برای تیام پیدا  کند. حتی اگر جوابش را می‌داد؛ طوری از او انتقام می‌گرفت که زنده  ماندنش فقط با خدا بود.
بازهم درفکر فرو رفت، اگر حاج رسول بود، کسی جرعت می‌کرد با  “اِوین” نوه‌ی عزیزکرده‌اش، اینگونه صحبت کند؟
باید سکوت می‌کرد، اما نمی‌دانست تا کی؟
کتاب شعرش را باز کرد و دوبیتی‌های معروف هوشنگ ابتهاج را زیر لب زمزمه کرد:

شبی بود و بهاری در من آویخت
چه آتش‌ها، چه آتش‌ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه‌ی خویش
چو باران بهاری اشک می‌ریخت.

کرکره‌ی در بالا رفت و ام وی ام سفید رنگ آریا، با یک حرکت سریع  و ماهرانه درون پارکینک جای گرفت.
کت شلوار رسمی سورمه‌ایی رنگی که به تن کرده بود، جذابیتش را چندین  برابر می‌کرد. در انتخاب اسمش نهایت سلیقه را به کار برده بودند! آریا،  مردی از نژاد آریایی.
با لبخند دلنشینش به این سمت آمد. در این موقعیت خوفناک تنها او و لبخند او مرحم دل زخم ‌خورده‌ی این دخترک بود.
خودش را کمی و جمع و جور کرد، دستی به سر و رویش کشید، خوب  می‌دانست لپ‌هایش تا مرز صورتی شدن می‌رود.
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
– سلام خسته نباشی.
با مهربانی ذاتی جوابش را داد:

– ممنونم.

با چشم به کتاب اشاره کرد و پر انرژی گفت:

– به ‌به! گنج حاج رسول هم که با خودت آوردی؛ پس واجب شد برم  لباسم رو  عوض کنم و زود بیام.

جانانه خندید، او تنها کسی بود که بعد از حاج رسول مراقبش بود. با وجود تن رنجور و خستگی‌هایش همیشه برای  او وقت داشت.

از این بهتر نمیشد، بازهم یک روز دلچسب و شیرین با وجود جان  جانانش “آریا”.
قدری از این پیشنهاد خوشحال شده بود؛ زمانی که به خود آمد، آریا را در  راهروی عمارت دید.
فورا به آشپزخانه برگشت تا با فراهم کردن بساط چای هل و دارچین، تا حدودی، محبت بی‌دریغ این مرد مهربان را جبران کند.
بی‌بی فرخنده با لبخند به حرکات این دخترک ریز نقش خیره شده بود؛ یک لحظه با حسرت نگاهش کرد؛ نمی‌دانست دلیل این همه بد بودن افراد این  عمارت، با این دختر ساده و مهربان چه بود؟ هرکس با سبک و شیوه‌ی  خودش روان این دخترک معصوم را به بازی می‌گرفت.
گناه او چه بود که در این دنیای سیاه فقط آریا را داشت؟
آریا را گوشه‌ی آشپزخانه دید که با زیرکی اِوین را زیر نظر دارد؛  بی‌بی از حس میانشان خبر داشت. اگر تمام آدم‌های این عمارت نفرین  شده را فاکتور می‌گرفت؛ شاید اِوین زیادی خوش شانس بود که آریا را دارد.

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان بغض من عشق او از نگین یزدانی

دانلود رمان آغوش عنکبوت از نگین یزدانی

دانلود رمان دلتنگم می شوی از نگین یزدانی

دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5115
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!