رمان ماز
رمان ماز به نویسندگی هانیه وطن خواه، داستان زندگی مردی مغرور و کینهای به اسم عدنان است.
در عین حال دختری کم سن و سال و بی گناه به اسم نهال که سالیان سال است توسط پدر گمنامش در آسایشگاه روانی بستری شده.
داستان از جایی شروع میشود که نهال توسط عدنان دزدیده میشود.
برای انتقام و کینهای که در قلب عدنان است.
عشقی که با نفرت آغاز شده و پناهی برای نهال داستان میشود….
یه ماز بزرگ تو مغز منه…
دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمی تونی بکنی…
این ماز یک کم پیچیده است…
یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی…
من این مازو درست کردم…
فقط خودم بلدشم…
نمی تونی…
نمی تونی ازش خلاص بشی…
اشتباه بزرگی کردی…
از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی ، اشتباه بزرگی کردی…
رمان ماز به نویسندگی هانیه وطن خواه، داستان زندگی دختری معصوم و بی گناه به اسم نهال است که سالیان سال است توسط پدرش در آسایشگاه روانی بستری شده.
داستان از جایی شروع میشود که توسط مردی به اسم عدنان دزدیده میشود و…
دقیقا چهارمین باری بود که از دوازده ساعت پیش ، پایین تخت می ایستاد و مچ بند بسته شده به مچ پایم را چک می کرد.
هوا سرد بود.
این اتاق هم سرد بود.
خیلی سردتر از آن اتاق.
خیرگی نگاهم آزارش می داد.
می فهمیدم.
لب های خشکی زده ام را محکم به هم چفت کرده بودم.
مثل تمام این چندسال.
اصلا آخرین باری که صدای خودم را شنیدم را به خاطر نمی آوردم.
صدایم چه آوایی داشت؟
اصلا خوش صدا بودم؟
نگاهم با یک گیجی همراه شد.
اثر دوز بالای محلول خواب آوری بود که ظهر به دستم تزریق کرد.
اما این اصلا کافی نبود.
من به بیشتر از این حرف ها نیاز داشتم.
روی صندلی برابرم نشسته و کف پایش را با ریتم زمانی یک ثانیه به کف سرامیکی اتاق سفید می کوبید.
اتاق زیادی سفید بود.
زیادی نور داشت.
و گیجی من بیشتر می شد.
– چرا نمی خوابی دیوونه؟
نگاه گیجم متوجه صورتش شد.
چشم های گربه ای لنزدارش را دوست نداشتم.
لب های برجسته اش اما زیبا بود.
مخصوصا با آن رژلب سرخ رنگ.
کت پشمی که روی لباس های زیبایش به تن داشت ، را می خواستم.
– بخواب دیوونه…اه…به چه کارایی ما رو وامی داره این رئیس.
چشم هایم را این بار بدون گیجی به صورتش دوختم.
همان نگاهی که می دانستم ، تاثیر خیلی خوبی روی او نخواهد داشت.
خیره چشم هایم ماند.
از جا برخاست.
نفسی عمیق کشید.
– حقا که دیوونه ای…من اگه بدونم رئیس با تو قراره به چی برسه ، خوبه.
سمت در حرکت کرد.
چند تقه به در زد.
در گشوده شد.
از اتاق بیرون رفت.
هوای اتاق سردتر می شد.
مچ دست هایم به تخت دستبند خورده بود.
امکان هیچ حرکتی نبود.
نگاهم را به سقف دوختم.
بوی گندی که از بدنم به خاطر چند روز مداوم حمام نکردن بر می خاست ، خیلی خیلی مشمئز کننده بود.
حداقل آن زنک عقده ای هفته ای یک بار مرا تا حمام می کشاند و با دست های ضمختش به جان تنم می افتاد و این بوی لعنتی را از تنم می شست.
حالا با یک پوشک که از دیروز تعویض نشده و بدنی که بوی پهن گاو می داد ، به سقف جایی که نمی دانستم کدام گورستانی است ، خیره بودم.
هیچ حس خاصی جز سرما و ناراحتی از بابت بوی بد بدن و ادراری که از دیروز نگه داشته بودم ، آزارم نمی داد.
دختر لنزی ، از تصویر چهارساله تنهایی ام جذاب تر بود.
هیچ ترسی نبود.
دوست داشتم ، دوز بیشتر از آرام بخش را به بدنم تزریق کنند.
می خواستم بخوابم.
باید می خوابیدم.
داشت شروع می شد.
چشم هایم را محکم بستم.
داشت شروع می شد.
نباید می گذاشتم.
به لنز های دختر فکر کردم.
انگشتانم را با جان کندن به همان حالت نگه داشتم.
در اتاق گشوده شد.
چشم هایم را بسته نگه داشتم.
بوی عطری بهتر از عطر دختر در اتاق پیچید.
عطری مردانه.
صدای قدم ها را شنیدم.
صدای زیره کفش نایک بود.
نرم ، سبک و مناسب آدم هایی که هیچ چیز جز راحتی را نمی خواهند.
– دو روزه دارم چک می کنم…پوشکشو عوض نکردی.
– اما…
– خفه شو و دستاشو باز کن و بعد وانو پر از آب کن و گمشو از اتاق بیرون…فقط پنج دقیقه وقت داری.
صدای خاص.
یا بهتر است بگویم دوبلوری.
عجیب.
ناشناخته.
با این شرایط ، لیست تمام مضنونین در ذهنم پاره شد.
تمام پنج دقیقه ، حضورش را در همان نقطه حس کردم.
جز صدای پای دختر که همان پنج دقیقه قبل به گوش رسید ، صدای دیگری نبود.
حتی نفس کشیدنش را هم نمی توانتسم بشنوم.
بعد از پنج دقیقه باز هم صدای قدم های دختر تنها به گوش رسید و بسته شدن در.
کمی طول کشید تا سمتم حرکت کرد.
دستبندها گشوده شد.
رد گرم دستش روی مچ های یخ زده و دردناکم ، شبیه یک نوازش ثانیه ای بود.
– می تونی راه بری؟
گفت و دست زیر کتفم انداخت و مرا از تخت کند.
چشم گشودم و در حالی که به پاهای خشکیده ام خیره بودم و سعی داشتم آن ها را از تخت آویزان کنم ، به بافت خوش طرح شیری رنگی که چسبیده به صورتم قرار داشت ، نگاه کوتاهی انداختم.
کمکش در پایین آمدنم از تخت ، زیادی ملایم و نرم بود.
کف پایم ، زمینی که خیلی سردتر از انتظارم بود را لمس کرد.
لعنت…
کاش پلیور خوش بافت تنش ، برای من بود در این لحظه.
تا دری که برابر تخت قرار داشت ، کمک کرد حرکت کنم.
وارد سرویس شدم.
حمام هم گرم نبود.
دستم را رها کرد.
– راحت باش.
رفت.
صورتش را ندیدم.
تنها بوی عطرش و رنگ بافتش در ذهنم مانده بود.
نیمی از یکی از دیوارها آینه بود.
برابرش ایستادم.
دختری که با پوشش لباس آسایشگاه که بی نهایت گشاد و تا روی زانو بود و رنگ مریض گونه آبی داشت ، با موهایی که دسته دسته به مدد پرستار کثیف چیده شده ، با چشم هایی گودرفته و رنگی پریده و موهای وحشتناک صورت و دست و پایش ، به آینه خیره بود ، خیلی رقتناک بود.
این دختر حتی خیلی وحشتناک بود.
بوی تعفنی که تمام تنم را پر کرده بود ، حال به هم زن بود.
دوربین گوشه راست سقف ، تمام حرکاتم را بی شک کنترل می کرد.
از جایم تکان نخوردم.
پاهایم از سرما و ضعف می لرزید.
شاید ده دقیقه زمان برد ایستادنم ، که در یک ضرب گشوده شد و همان بوی خوش در فضا پیچید.
– انگارباید کمکت کنم.
چشم بستم.
قرار بود ، کمکم کند؟
نباید تکان می خوردم.
حق نداشتم.
حتی مشت کردن انگشتانم هم نباید اتفاق می افتاد.
برابرم ایستاد.
نگاهم از آینه برداشته و وصل بافت کرم رنگ او شد.
لباس را در تنم بالا کشید.
از گردنم رد کرد.
لباس کف حمام افتاد.
دست به چسب های پوشک بند کرد.
بدون هیچ لباس زیری برابرش بودم.
با بدنی که بی شک با این حجم موی زائد و بوی گندیدگی ، صحنه ای منزجر کننده به شمار می رفت.
– همین الان دوربینو قطع کن.
بازویم را لمس کرد.
سمت وان حمام کشیده شدم.
وان!
نه!
با زوری که به بازویم اعمال شد ، پا درون حجم زیاد آبی که بی نهایت سرد بود ، گذاشتم.
با فشاری که به شانه ام وارد شد ، در آب نشستم.
زانوهایم را در شکم جمع کردم.
لرز به داندان هایم رسیده بود.
– سردته؟
گردنم بی اراده با دردی که سرما به جانش نشانده بود ، به سمتش چرخید.
خوش چهره بود و با رنگ چشم هایی خاص.
موهای حالت دارش خیلی ساده به سمت بالا شانه شده بود.
– سردته.
لب های لرزانم کل فکم را به لرزش واداشته بودند.
– میخوای دیگه سردت نباشه؟…کار سختی نیست…فقط بگو، بابات کجاست؟
مشت آبی سرد را روی شانه هایم ریخت.
گردنم بدون اجازه ام با لرزش چرخید.
خیره چشم هایش شدم.
اوضاع رقت بارم ، لبخند روی لبش کاشته بود.
– دقیقا پنج ساله مراقبتم…پنج ساله بهت فرصت دادم…که فرار کنی…که بری…که بیام دنبالت…که به این جا نرسیم…اما…انگار تو اوضاعتو دوست داشتی.
جان می کندم ، هیچ تغییری در چهره ام پیدا نشود.
صدایش را پایین آورد.
– ادای دیووونه ها رو درآوردی پنج ساله…همه باورشون شد…اما من تموم پنج سالو نگات کردم…تمومشوووو…
و به یک باره دستش سر شانه من نشست و من به کف وان کوبیده شدم.
آب…
دست و پایم تکان نمی خورد.
آب…
آب…
آب…
وحشت همیشه ام.
خفه می شدم.
نفس نمی توانستم بکشم.
درد…
وحشت…
درد…
وحشت…
بیرون کشیده شدم.
به سرفه افتادم.
سرفه های عمیق.
نفسم بالا نمی آمد.
آب بالا می آوردم.
سینه ام می سوخت.
سرما می لرزاندم.
ترس می لرزاندم.
گوشه حمام دست به سینه ایستاده بود و منی که جان می کندم را نگاه می کرد.
– دوشتو گرفتی میای بیرون…دهنتو باز می کنی…جای بابای عزیزتو میگی.
با چشمکی از حمام خارج شد.
با پاهایی که بی اندازه می لرزید، ایستادم.
به سختی از وان بیرون رفتم.
رمان ماز به نویسندگی هانیه وطن خواه، به صورت فایل مجازی فروشی از طریق پیج شخصی نویسنده میتوانید خریداری کنید.
هانیه وطن خواه، نویسنده و رمان نویس، بیست و نه ساله ساکن تهران و متأهل هستن.
نویسندگی رو به طور جدی در نودهشتیا، با نام مستعار شازده کوچولو شروع کردن و سه رمان چاپی از انتشارات علی دارن.
محبوب ترین رمانشون که خواننده های بسیار زیادی رو با موضوع خاص و خوبش به خودشون جذب کردن رمان بگذار آمین دعایت باشم بود.
سبک قلم خاص خودشون رو دارن و با ژانر و موضوع های منحصر به فردی که انتخاب میکنن، مخاطب های بسیاری رو به خودشون علاقه مند کردند.
در حال حاضر جدیدن ترین اثر ایشون، رمان 28 گرم هستش و رمان مطرود که مشترک با خانوم آرزو نامداری مینویسن.
رمان بغض ترانه ام مشو – مجازی
رمان بگذار آمین دعایت باشم – مجازی و
رمان طلاهای این شهر ارزانند – چاپ از انتشارات علی
رمان روشنایی مثل آیدین – مجازی
رمان دریچه – چاپ از انتشارات علی
رمان جاوید در من – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده.
رمان پیله تنیدم به سکوت – چاپ از انتشارات علی
رمان سر دلم را به سردارت آویختهام – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان برمن بتاب – مجازی
رمان ماز – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان گلوگاه – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده.
رمان ۲۸ گرم – درحال تایپ
رمان مطرود مشترک با آرزو نامداری – درحال تایپ