رمان ریکاوری
رمان ریکاوری معرفی رمان ریکاوری : رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا 666 صفحه است و اولین رمان آقای شکیبا که روایت و داستان خیلی قشنگی داره. داستان پسری که زخمی میشه و یه گوشه می‌افته و دختری فداکار که با وجود خانواده سختگیرش، کمکش می‌کنه. در رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا، محبت رو یاد میگیریم. این که چطور به آدمی که تو شرایط ...

رمان ریکاوری

معرفی رمان ریکاوری :

رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا 666 صفحه است و اولین رمان آقای شکیبا که روایت و داستان خیلی قشنگی داره.
داستان پسری که زخمی میشه و یه گوشه می‌افته و دختری فداکار که با وجود خانواده سختگیرش، کمکش می‌کنه.
در رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا، محبت رو یاد میگیریم.
این که چطور به آدمی که تو شرایط سخته کمک کنی و اونو پشت سر نذاریم.
روایت رمان خیلی روان و خوب نوشته شده و فایلش به اختیار نویسنده رایگان منتشر شده.
پیشنهاد می‌کنیم این اثر جنجالی رو از دست ندید.

خلاصه رمان ریکاوری :

رمان ریکاوری نوشته‌ی سامان شکیبا، داستان زندگی پسری کرد و قدرتمند به اسم شاهو است که رئیس شرکت مواد غذاییه.
یک روز تصمیم میگیره خودش شخصا سراغ یکی از بدهکاراش بره تا طلبش رو بگیره که چند نفر غریبه اونو زخمی و فرار میکنن.
در رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا، دختری به اسم دلناز اتفاقی اونو پیدا می‌کنه و تصمیم میگیره بهش کمک کنه اما…

مقداری از متن رمان ریکاوری :

به قدمهایش سرعت بخشید و با خودش فکر کرد که بهتر است از در پشتی وارد خانه شود، به این امید که شهین متوجه ورودش نشود و وانمود کند یک ساعتی هست کهبه خانه رسیده و در اتاقش بوده !
ترجیح میداد این مسیر ده دقیقهای تا خانهشان را سرگرم چک کردن موبایلش شود و شبکه های اجتماعی را چک کند اما از آن جاییکه بدترین اتفاقات این محله کیف قاپی و موبایل دزدی به حساب میآمد، خواسته اش را سرکوب کرد .
بالاخره پا در کوچه تاریکشان گذاشت و خودش را بابت لج بازیاش لعنت کرد.
اگر با مهسا آمده بود حالا مجبور نبود از این کوچهٔ تاریک و باریک عبور کند.
از کیفش کلید را بیرون آورد و در سرش انواع بهانه‌ها را برای توضیح دیر کردنش،مرور کرد.
با تکا نخوردن یک جسم درشت و سیاه باره رنگی، درست نزدیک سطل آشغال و کیسه زباله‌ها ، ناخودآگاه خودش را عقب کشید و جیغ خفیفی زد.
در آن لحظه، نتوانست تشخیص دهد که چه جانوری سر راهش قرار گرفته، اما مطمئنا سگ یا گربه نبود.
کاملاً قبول داشت که آن محله برای زندگی‌کردن شرایط جالبی نداشت، اما حضور بعید به گرگ یا خرس هم واقعا نظر نمی‌رسید.
دستش را از روی دهانش برداشت و با قدمهای لرزانی خودش را جلوتر کشید .
استرس داشت و قلبش بی‌مهابا به سینه‌اش میکوفت.
هر چه خودش را نزدیکتر میکرد، از تعجب چشمانش درشتتر میشد .
یک قدمی جسم سیاه ایستاد و با خود لب زد :
»اینکه آدمه«!…
مرد در خودش مچاله شده و ظاهراً هنوز متوجه حضور کسی در نزدیکیاش نشده بود .
دلناز، احتمال داد که یکی از معتادان بیخانمان باشد که برای پیداکردن غذا سراغ آشغالها آمده و همانجا خوابش برده. سرش را با افسوس تکان داد و قصد رفتن کرد، اما هنوز دو قدم هم دور نشده بود که صدای نالهای او را متوقف کرد.
ناله‌های از درد خماری را به‌خوبی میشناخت و صدایی که شنیده بود، هیچ شباهتی به آن نداشت .
پس فرضیه‌ا‌ش را تغییر داده و احتمال داد که یکی از اراذل و اوباشهای محل باشد که دعوا کرده و به این حال و روز افتاده.
از طرفی میخواست تا از این دیرتر نشده به خانه برسد و بهانه دست شهین و عمویش ندهد و از طرف دیگر دلش به‌حال آن جسم دربو داغان سوخته بود .
از این تردید کلافه شده بود .
کمی خم شد تا بتواند چهره مرد را ببیند، اما جز تصویری مات نتوانست چیزی تشخیص دهد.
_آقا؟ حالتون خوب نیست؟
مرد که جوابش را نداد، خودش هم بابت سؤال بیجایش حرص خورد. خب معلوم بود که حالش خوب نیست !
…« و صدایی تو سرش
دوباره کمر راست کرد و با خود گفت:
»به من چه اصلاً
پیچید که اگر فردا صبح قبل از رفتن به هنرکده، با جنازهاش مواجه شوی چه؟
کمی اینپا و آنپا کرد و درنهایت تصمیم نهاییاش را گرفت. رو به مرد زخمی کرد
و گفت :
_الآن زنگ میزنم آمبولانس بفرستن .
صدایش آنقدر نامفهوم و گرفته بود که دلناز پرسید :
_چی؟ !
و برای آنکه بهتر بشنود روبه‌روی مرد زانو زد و چراغ قوه موبایلش را مقابل
صورت خونیاش گرفت .
چشمانش را به زحمت باز کرد و بریدهبریده گفت :
_آم… آمبولانس … نه
دلناز، بی‌اختیار محو چشمان مرد غریبه و زخمی شده بود. بهنظرش این چشمها غیرعادی میآمدند. دقیقاً چه رنگی بودند که در این تاریکی برق میزدند؟ سبز؟

آبی؟ عسلی؟ شاید هم طوسی!
_موبایلتون کجاست؟ همراهتون هست؟ زنگ بزنم به کسی بیاد دنبالتون .
_زدن …
دلناز، بعد از چند لحظه مکث متوجه منظور مرد از»زدن« میشود .
_متأسفم… البته تو این محل از این اتفاقات زیاد میافته، پس شماره یه نفر از نزدیکانتون رو بدین .
مرد، سرش را به دیوار آجری پشت سرش تکیه داده بود و ظاهرا اهمیتی به حرفهای دلناز نمیداد .
رفتارهایش باعث تعجب دلناز بود، چرا نمیخواست به بیمارستان برود؟ اگر خلافکار و یا آدم خطرناکی بود چه؟
شاید هم بیچاره پول دوا و درمانش را نداشت …
بهتر نبود راهش را بکشد و برود؟ چرا میخواست برای خودش دردسر درست
کند؟
نگاهش را بین در خانه و مرد در رفت‌وآمد بود، درنهایت کلافه پایش را به زمین کوبید .
بالاخره یک جایی این دل مهربان کار دستش میداد !
اگر دیرش نشده بود، به هر شکلی که شده راضیاش میکرد که به بیمارستان برود، اما باید هر چه سریعتر، در خانه حاضری میزد .
از فکری که به ذهنش رسیده بود، خودش هم جا خورد. شک نداشت که این کار دیوانگی محض است، اما شاید با خودش هم لج کرده بود. حرفهای مهسا در سرش چرخ میخورد که مدام میگفت:»تا کی میخوای غلام حلقه به گوش عمو و زنعموت باشی؟ «
تمام عمرش به مهسا، تا حدودی حق داشت، تقریبا حرفهای این دو نفر گوش کرده بود شاید اوج سرکشیاش زمانی بود که عمو بهمن، اجازه نداد او به سر کار برود و دلناز سرسختانه آنقدر سر حرفش ماند تا عمویش درنهایت مجبور شد رضایت دهد .
به ها و خواست ه که یک»نان خور« آن هم نه دقیقا خاطر بیتابی دلناز، فقط برای این در این خانه کمتر شود !
هیجان به پوستش دمیده شده بود و دستانش بابت نقشه کذایی، بهطرز مشهودی میلرزید .
اما قبل از هر اقدامی باید مطمئن میشد که اوضاع و احوال مرد خیلی هم بد نیست. در دل خدا را برای اینکه چشمانش را بسته، شکر کرد. در این حالت برایش حرفزدن راحتتر بود .
_ تیر که نخوردین؟ شما احیانا
بدون اینکه چشمانش را باز کند، کجخندی زد و گفت :
_فـ…فیلم هندی ز…زیاد می…میبینی؟
دلناز، که توقع حاضر جوابیاش را در این شرایط نداشت، با حرص پوست لبش را کند و به خودش یادآوری کرد که این مرد زخمی است …
_پس چی؟ چاقو؟
سرش را آرام به چپ و راست تکان داد. و دلناز با تردید پرسید :
_مشت و لگد…؟
اینبار جوابش مثبت بود.»خیلهخب« را زیر لب گفت و بهآرامی در را باز کرد .
حیاط پشتی خانه را زیر نظر گرفت، کاملاً خلوت بود، پس با صدای آرامی گفت :
_میتونی از جات بلند شی؟
مرد باز هم جوابش را نداد و با این کارش دلناز را جریتر از قبل کرد .
_مگه با تو نیستم؟
سرش را آهسته به‌سمت دلناز چرخاند و گفت :
_نمیخواد

نحوه تهیه و مطالعه رمان ریکاوری :

رمان ریکاوری به قلم سامان شکیبا، به صورت فایل مجازی رایگان از طریق کانال شخصی نویسنده قابل مطالعه می‌باشد.

بیوگرافی سامان شکیبا :

جناب آقای سامان شکیبا، متولد مرداد ماه سال 1375 هستن.
ساکن تهران و دارای لیسانس رشته‌ی حسابداری.
نویسندگی رو از سال‌های نوجوانی شروع کردن و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.

آثار سامان شکیبا :

رمان ریکاوری – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان بی هیچ دردان – مجازی فروشی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید – فروشی مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان قلب تزار – درحال تایپ
رمان هویان – درحال تایپ
رمان قهقرا – درحال تایپ

رمان ریکاوری در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان ریکاوری

خرید کتاب
45,000 تومان
نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1066
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!