رمان تژگاه
رمان تژگاه معرفی رمان تژگاه : رمان تژگاه به قلم آرزو نامداری، در ژانر معمایی، عاشقانه و اجتماعی نوشته شده و از جمله کارهای موفق معمایی خانوم نامداری است. این رمان، داستان عشق و نفرت است. دختری که برای انتقام از قاتل مادرش وارد شرکت معراج می‌شود. آرامی که مستقل و قوی است و البته مغرور… عزیزانی که علاقه مند به داستان های انتقامی و عاشقانه ...

رمان تژگاه

معرفی رمان تژگاه :

رمان تژگاه به قلم آرزو نامداری، در ژانر معمایی، عاشقانه و اجتماعی نوشته شده و از جمله کارهای موفق معمایی خانوم نامداری است.
این رمان، داستان عشق و نفرت است.
دختری که برای انتقام از قاتل مادرش وارد شرکت معراج می‌شود.
آرامی که مستقل و قوی است و البته مغرور…
عزیزانی که علاقه مند به داستان های انتقامی و عاشقانه هستند، رمان تژگاه بهترین گزینه است و از خوندش لذت کافی رو می‌برید.

مقدمه رمان تژگاه :

می‌گویند گذر زمان آتش دل را کور می‌کند.
دروغ است.این گذر، نه تنها آتش دل مرا کور نکرد،که روز به روز شعله ور تر کرد و همین روزهاست که این تژگاه بر سر همه شان خراب شود!

خلاصه رمان تژگاه :

رمان تژگاه به قلم آرزو نامداری، داستان زندگی دختری قوی، مستقل و مغرور است که برای انتقام مرگ مادرش؛ وارد شرکت تیمور میشه.
برای نابود کردن تیمور اسکندری!
اما بر خلاف تصوراتش، رئیس آنجا میانسال نیست.
مرد جذاب و غیرتی داستان معراج، که مسبب اتفاقات گذشته است.
پسر اسکندر تیموری!

مقداری از متن رمان تژگاه :

یک قدم برداشته بودم و همین کافی بود تا انتهای این بازی را پیش‌بینی کنم.
آن پسر دیلاق معروف را دیده بودم و منتظر بودم پسر کوچک‌تر را هم ملاقات کنم.
تا بتوانم راحت تر لقمه را آماده کنم.
سر خودکارم را بستم و روی میز کارم انداختم.
گوشه های لبم، از فکری که در سرم جولان می‌داد، بالا رفتند و با نفسی که از سینه بیرون دادم، خودم را روی صندلی چرخانم رها کردم.
از نگاه های ریز و جزء به جزئش، می‌شد فهمید یک دون ژوان اصیل است و تا همه ی دخترها را تست نکند، دلش آرام نمی‌گیرد.
مانند گرگی که به طمعش چشم می‌دوزد و قبل از شکار، آنالیزش می‌کند، نقطه به نقطه ی صورت و هیکلم را کاویده بود و این حس چندش و پیروزی که با هم ادغام شده بود، کمی ، فقط کمی مرا کرخت می‌کرد.
ساعت کاری تمام شده بود و من قبل از خارج شدنم از شرکت، صدای عصبی اش را وقتی با حسابدار شرکت صحبت می‌کرد شنیدم.
چیزی در مایه های “هیچ غلطی نمی‌کنه” و “دختره ی موذی”.
باید بیشتر حواسم را جمع می‌کردم و ته و توی جلسه ی امروز را در می آوردم.
جلسه ای که او را تا این حد عصبی کرده بود.و بی شک پی همان دختره ی موذی را هم می‌گرفتم.
سر راه، با مقدار پولی که از حقوق کارگاه و پاداشم کنار گذاشته بودم ، چندقلم وسیله ی آرایشی و یک دست لباس نیمه رسمی، ولی شیک، که در آنها هیکلم زیبا تر دیده میشد خریدم.
و البته یک جفت کفش پاشنه بلند جدید.
از جایی شنیده بودم، زن‌هایی که کفش پاشنه دار می‌پوشند،خیلی بیشتر از زن‌هایی که کفش بدون پاشنه می‌پوشند، تأثیر گذارند.
و من هیچ کم و کاستی را نمی‌خواستم.
من یک زن بودم.و بی شک، تنها سلاحم برای مبارزه با آنها،فقط و فقط؛زن بودنم بود.
از کفشهای چند سال قبلم ، هنوز یک کلکسیون کامل جا مانده بود.
کفش‌های گران قیمت و خوش پوشی که هیچ‌وقت دمده نمی‌شدند.
بعد از آن اتفاقات ، از آنها هیچ استفاده ای نشده بود.
یعنی اصلا جای خاصی دعوت نمی‌شدیم که بتوانم بپوشم.

به مهسا زنگ زدم و برای شام دعوتش کردم.
بی شک تحمل شنیدن حرفهای پر از احساس سپهر را نداشتم.تحمل این بار پر از عذاب وجدان!
ولی چه می‌شد کرد؟
با وجود تمام محبت هایش؛هیچ حسی جز حس دوستانه و برادرانه به او نداشتم و نمی‌خواستم با امید واهی،او را بیشتر در این عشق یک طرفه غرق کنم.
من و مهسا با هم به خانه رسیدیم و سپهر با دیدن مهسا در کنارم، از همه خداحافظی کرد و رفت.
صدای آه کش دار مهسا را شنیدم.
و بی توجه به جیغ و ویغ آریا، دنبالش به اتاق رفتم.
مقنعه اش را درآورده و هر دو دستش را داخل موهایش برده بود.
کنارش روی تخت نشستم و شانه هایش را گرفتم:مهی؟
سرش را روی سینه ام گذاشت،و من فهمیدم گریه می‌کند.
شقیقه ام را به سرش چسباندم و موهایش را نوازش کردم:هیس؛ گریه بسه.کم کم می‌فهمه تنها کسی که مثل خر عاشقشه تویی!
شانه هایش لرزید و هق زد:اون فقط عاشق توئه احمقه؛ هیچ وقت نمی‌تونه حتی تو روی من نگاه کنه!
دست‌هایم را قاب صورتش کردم و سرش را بالا آوردم.خیره در چشم‌های اشکی اش گفتم:من هیچ‌وقت نمی‌تونم جواب امیدوار کننده ای بهش بدم.تو هم اگر واقعا عاشقشی، سعی کن دلشو به دست بیاری!
اشک‌هایش متوقف شده بود.کف دستی که کنار گونه اش بود را بوسید و گفت:تو یکی یه دونه ی منی!
از جایم بلند شدم و مقنعه ام را همزمان پرت کردم روی صورتش:لوس نشو دیگه.پاشو بریم یه ماکارونی درست کنیم؛ بعدش می‌ریم سراغ طرح جدیدم.در آخر؛ اگر وقت شد، یه فیلم خوب دارم ، می‌بینیم!
موهایش را جمع کرد و سعی کرد بخندد:اگر عشق و عاشقی ، داره به خرحمالی قبلش می ارزه؛ اگه نه همین الان پاشم برم!
مانتو و شلوارم را با تاپ و شلوار راحتی عوض کرده بودم و بالأخره توانستم بخندم:هنوز ندیدم؛ ولی از بنرش که معلومه باب میل خودته!
صبح زود، مهسا من را به شرکت رساند و خود به دانشگاه رفت.قبل از رفتن، یک سوت کشدار زد و با گفتن:”ای جون ؛بخورم من شوما رو “، من را به خنده آورد و گازش را گرفت.
چتری های بلندم را زیر مقنعه فرستادم و سعی کردم لبخندم را قورت بدهم؛ که نگاهم در دو چشم مرموز و کنجکاو گره خورد.یک لنگ ابرویش بالا رفته بود و به لب‌های رژ خورده ام، که به خنده مزین شده بود می‌نگریست!

سلام کردم و او سری تکان داد و بی حرف، بعد از اسکن زیر چشمی سرتا پایم، راهش را کشید و رفت.

نفسی گرفتم و مصمم، به طرف شرکت قدم برداشتم.
بهترین طرح های زمستانی ام را آورده بودم.
به همکارهایم سلام دادم و پالتوی پاییزی ام را آویزان کردم.
سعی کردم کنفرانسی که آماده کرده بودم را به یاد بیاورم.
فایل‌هایم را دم دست گذاشتم و فلش مخصوص را برداشتم.
همراه همکارهایم، به اتاق کنفرانس رفتیم و همه منتظر آمدن رییس شرکت بودیم.
احتمالا آن پیر خرفت را امروز می‌دیدم؛ و شاید هم آن گرگ کوچکش، که تا به حال خبری از او نبود.
صدای قدم های محکمی به گوش رسید و همه ی کارمند ها از جایشان بلند شدند.
من هم به تقلید بلند شدم و …باز هم همان مرد دیروز!
به غیر از او ، مدیر بخش امور مالی شرکت که شنیده بودم پسر عمویشان است به همراه وکیل شرکت پشت سرش آمدند.
با دست، به صندلی ها اشاره کرد و بعد از نشستن او ،بقیه هم نشستند.
ظاهرا امروز هم قرار نبود آن کفتار پیر را ببینم.
سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم .
میز جلسه بسیار طویل بود و روبه روی صندلی هر کدام از کارمندان، یک میکروفون کوچک سیاه نصب شده بود.
بعد از یک سری مقدمه چینی گفت:خب ،ما اینجاییم که برنامه های شمارو برای زمستونی که تا دوهفته ی دیگه می‌رسه ببینیم.
بدون شک خودتون می‌دونید اخیرا شرکت یه کم درجا زده ؛ولی من از شما می‌خوام همت کنید و مثل همیشه این شرکت بزرگ رو روی پا بیارین.می‌بینم کارها و تلاشاتونو.اگر کلکسیون زمستونی امسالمون هم مثل کلکسیون پارسال امتیاز بگیره،همتون پاداش خوبی پیش من خواهید داشت و کسانی که بیشترین نقش رو داشته باشن، همراه من، به مزایده ی قبل از بهار پاریس میان تا کلاس ها و دوره های حرفه ای رو به صورت رایگان آموزش ببینن.بسم الله!
و بعد به صندلی اش تکیه داد و منتظر اولین کنفرانس شد.
از لای طرح های مردانه، چند مدل انتخاب کرد و نوبت به مدل های زنانه بود.
بعد از سارا نوبت من می‌شد.
کنفرانس سارا تمام شد و من میکروفونم را کمی جلو کشیدم.
نگاه جدی و مستقیمش را می‌شد حس کرد.
سعی کردم تأثیر گذار ترین کنفرانس عمرم را به نمایش بگذارم.
نمونه ها هرکدام روی مانیتور به نمایش درآمدند و من در مورد هر کدام ریز به ریز توضیح می‌دادم.
و در آخر اضافه کردم:من از بین تمامی طرح ها می‌خوام یک طرح رو به عنوان طرح سال بهتون پیشنهاد کنم!
و از جایم بلند شدم؛ با اعتماد به نفس کامل!
صدای پاشنه ی کفش‌های کاربنی براقم روی سرامیک ها، خودم را هم به لذت و احساس قدرت وا می داشت.

نحوه تهیه و مطالعه رمان تژگاه :

رمان تژگاه را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده می‌توانید تهیه کنید.

بیوگرافی آرزو نامداری :

آرزو نامداری هستم، بیست و هشت ساله و متأهل…
آنلاین نوشتن رو از رمان تژگاه شروع کردم و با وجود ضعف هایی که رمان اولم داشت، خدا رو شاکرم که نگاه قشنگ شما رو به خودش جلب کرد.
نوشتن بخش بزرگی از زندگی منه و دیده شدن از طرف شما، بزرگ ترین افتخار من…
من روز به روز تلاشم رو برای پاک کردن ضعف های گذشته بیشتر می‌کنم و از خدا می‌خوام وجود قشنگ شما برام همیشگی باشه.
رمان های دیگری از بنده نام برده شده که هیچ کجا وجود خارجی ندارند و در هیچ سایتی این رمان ها موجود نیستند، رمان های سایه ی عشق و قفس عاشقی در دفتر سر رسید بنده و در دوران نوجوانی من نوشته شدن و هیچ کجا نشر داده نشدن، داستان کوتاه دختر مرداب، یکی از اثر های آموزشی و فرهنگی بنده در دوران دبیرستان هست که رتبه ی اولی در استان رو کسب کرد و این رمان کوتاه هم هیچ کجا انتشار پیدا نکرده.
هرگونه تشابه اسمی در سایت های دیگه، از بنده نیست.
آرزو نامداری به جز کانال های شخصی خود و سایت رمان کلوب با هیچ سایت دیگری همکاری ندارد و اجازه ی نشر رمان هایش را به هیچ عنوان، به هیچ‌کدام از سایت های اینترنتی نداده است.

آثار آرزو نامداری :

رمان زهار- فروشی مجازی از طریق کانال نویسنده
رمان تژگاه- فروشی مجازی از طریق کانال نویسنده
رمان شوگار- فروشی مجازی از طریق کانال نویسنده
رمان زئوس- فروش مجازی در اپلیکیشن رمان کلوب
رمان مطرود به قلم مشترک با هانیه وطن خواه – درحال تایپ
رمان نسب – در حال تایپ

رمان تژگاه در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان تژگاه

خرید کتاب
38,000 تومان
نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1160
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!