دانلود رمان در آغوش آتش از هاله بخت یار
یقه ی کاپشنم رو کمی بالاتر کشیدم و دستام رو داخل جیباش فرو بردم.
سرد بود… وحشتناک! اونقدری که کم مونده بود دندونام بی توجه به
فک قفل شده م از عصبانیت به هم بخورن! پا تند کردم سمت در خروج
و نفسم رو صدادار بیرون دادم. بخاری که از دهنم خارج شد، سرمای
وحشتناک هوا رو دوباره و دوباره بهم یادآوری کرد. متنفر بودم از
سرما… متنفر!
بارون می زد… تندتر از همیشه! و من، بدون چتر و زیر این بارون تند، با
هر قدمی که برمی داشتم به بی حواسیم لعنت می فرستادم…
– آقای دکتر… دکتر آریا… تو رو خدا وایسید! دکتر آریا…
صدایی که صاحبش این روزا مخل آرامشم شده بود، باعث شد از حرص
پوفی بکشم و زیر اون بارون تند سر جام بایستم. دستام محکم مشت
شدن و اون لحظه، دلم خواست تمام اعتبارم و زیر پا بذارم و تا در
خروج یه نفس بدوم. اونقدر بدوم تا مثل هر روز این صدا رو نشنوم.
دستای مشت شده م رو از جیب کاپشنم بیرون آوردم و سمتش برگشتم.
داشت می دوید… با یه مانتوی نازک و شالی نازک تر! سردش نمی شد؟
قبل از اینکه جواب این سوال رو پیدا کنم، تمام قد جلوم ایستاد. دستش
و رو سینه ش گذاشت و در حالی که نفس نفس می زد و آب از سر و
روش چکه می کرد، میون هق هقش گفت:
– دکتر… اینا چی میگن؟ یعنی چی که مامانم خوب نمی شه؟ مامان من
هنوز نفس می کشه… هنوز زنده ست.
به سختی میون گریه ش نفسی گرفت و فریاد کشید:
– زنده ست.
با کلافگی دستی بین موهای خیسم کشیدم. جثه ی ظریفش می لرزید و
موش آب کشیده شده بود رسما…! مستقیم تو چشمای سرخش زل زدم
و ناراضی از این همه رک بودنم حین برخورد با همراه بیمار گفتم:
– احتمال برگشت مادرت خیلی کمه… بهتره با واقعیت کنار بیای.
و بی توجه به چشمای گریون و تن لرزونش زیر اون بارون زمستونی،
روم و برگردوندم ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بازوم بین
انگشتاش گرفتار شد و با گریه ای که عصبانیت هم چاشنیش شده بود
داد زد:
– مادر خودتم بود همین و می گفتی؟ با واقعیت کنار میومدی؟
بازوم رو محکم از بین انگشتاش بیرون کشیدم و سمتش برگشتم. از
حرکت ناگهانیم ترسید و قدمی عقب رفت. با صدایی که سعی می کردم
کنترلش کنم تا بالا نره گفتم:
– اینجا سر گردنه نیست که صدات و انداختی تو سرت. منم نوکر در
خونه ت نیستم که به خودت اجازه میدی سرم داد بزنی. مادرت همین
الانم با یه مرده هیچ فرقی نداره. گریه و زاری هم کاری رو از پیش نمی
بره. جای اینکه رو اعصاب نداشته ی من راه بری، برو پیشش و این
روزای آخر رو کنارش باش که بعدا حسرت نخوری…
و رو برگردوندم سمت در خروج بیمارستان و سعی کردم به صدای هق
هقی که تک تک نروای عصبیم رو به بازی می گرفت بی توجه باشم…
کی انقدر بی رحم شده بودم؟ انقدر بی رحم که پا میذاشتم رو قلب آدما
؟ از کی کارم شده بود کشتن امید توی قلب آدما؟ هر چند که امیدی نبود
اما…
از بیمارستان بیرون اومدم و با چشم دنبال ماشین شایان گشتم و وقتی
ندیدمش، با حرص گوشیم رو از جیب کاپشن خیسم بیرون کشیدم و
شمارش رو گرفتم.
دو تا بوق بیشتر نخورده بود که صداش تو گوشی پیچید:
– کارت تموم شد؟
با کفشم سنگ ریزه ی جلوی پام و به گوشه ای انداختم و از بین دندونام
گفتم:
– کدوم گوری موندی تو؟
مطالب مرتبط:
دانلود رمان ستم از هاله بخت یار
دانلود رمان سیاه پوش از هاله بخت یار
دانلود رمان فرش قرمز از هاله بخت یار
دانلود رمان او چند نفر است از هاله بخت یار
دانلود رمان ژینو از هاله بخت یار