دانلود رمان دروازه جهنم از پونه سعیدی
مقداری از متن رمان دروازه جهنم :
صدای فریاد دلا برای هزارمین بار تو سرم پیچید، با عرق سردی که کل بدنم رو پوشونده بود از خواب پریدم. نگاهم به آینه افتاد، بالهای سیاهم دوباره بی اراده من تو خواب باز شده بودن. بالهایی که فقط اگر ثانیهای زودتر باز میشدن دلا الان زنده بود…
از روی تخت بلند شدم. نمیدونم چند صد سال از اون روز میگذره، نمیخوام هم به خاطر بیارم، روز سیاهی که اون عوضی برای آزاد کردن بالهای من، دلا… دختری که بهش دل داده بودم رو از بالای دره به پائین پرت کرد… بالهای من آزاد شد… اما… دلا از دست رفت. چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. زندگی من تمام این سالها در خدمت به اون عوضی خلاصه شده بود، خدمتی که نمیخواستم اما سر پیچی ازش در توان من نبود.
از اتاقم خارج شدم. بالهام رو محو کردم و به ساعت نگاه کردم. سه صبح بود. کمتر از یک ساعت خوابیدم، اما میدونم دیگه نمیتونم بخوابم. از پله های سالن پائین رفتم و وارد اتاق کارم شدم، کار تنها آرامش ذهن خسته من بود. نگاهم روی سیستم ها و شبکه های نیمه فعال حرکت کرد. میدونم کامله و میتونم اجراش کنم اما … قلبم راضی نیست.
دوست ندارم قدرت بیشتری در اختیار اون عوضی قرار بدم. قدرت بیشتر اون مساوی میشه با سلطه بیشتر روی من! سالهاست منتظره تا شبکه انرژی من اجرا بشه، شبکهای که بتونه یه کوازار مصنوعی درست کنه، اونم درست روی زمین!
پوزخند زدم و پشت تنها سیستمی که به شبکه متصل نبود نشستم. درسته اون دنبال باز کردن دروازه ای به جهنمه، اما من هم اهداف خودم رو دارم. کد مخصوصم رو وارد کردم و برنامه توسعه مولد باز شد. میدونم مجبورم میکنه بلاخره روزی این کوازار رو اجرا کنم، مخصوصا حالا که خودش هم رو زمینه! اما تا اون روز میخوام ارتش خودم رو تولید کرده باشم.
چنان غرق کار شدم که نفهمیدم زمان چطور گذشت. با صدای زنگ در از پشت سیستم بلند شدم. به ساعت نگاه کردم، از 11 گذشته بود، مسلما باز آرزو بود، نمیدونم چرا هر چقدر طردش میکنم دور نمیشه، سخت ترین کار دنیا برای من نگاه کردن تو چشم های پر از زندگی آرزو و ناراحت کردنشه! اما نمیخوام یه مرگ دیگه ببینم…
با عصبانیت به طبقه بالا برگشتم. به سمت در رفتم و بی حوصله در رو باز کردم. با همون لبخند شیرین و چشم های براق گفت:
«مرسی فرزاد، از کجا میدونستی من عاشق رز سفیدم!؟»
با این حرف دست گل رز سفیدی که تو دستش بود رو بالا تر آورد و نفس کشید. نگاهم روی کارت روی گل نشست، خط اون عوضی بود که نوشته بود، تقدیم به آرزوی من! خونم به جوش اومد.
سالها بود نقطه ضعفی به دستش نداده بودم و اون فقط دنبال یه فرصت بود. حالا با پیدا شدن آرزو هر کاری میکرد تا بهش دل ببندم. تا دوباره تو دامش بیفتم! تا باز منو مجبور به تن دادن به خواسته هاش کنه! هرچند الان هم زیر قدرت و اجبارش بودم. اما براش کافی نبود. به زور لبخند زدم و گفتم:
«خواهش میکنم… به پدر سلام برسون.»
این رو گفتم و سریع در رو بستم. برگشتم سمت سالن که دیدمش! رو کاناپه نشسته بود. در هیبت انسانی بود، لبخند دندون نمایی تحویلم داد و گفت:
«چه تلاش حقیرانه ای فرزاد… مثلا میخوای بگی اون دختر برات مهم نیست! چرا خودت رو عذاب میدی؟ »
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
«نمیخوام بگم، مهم نیست! واقعا، برام مهم نیست!»
به سمت پله ها برگشتم که بلند شد و گفت:
«یعنی همین الان جونش رو بگیرم تو مشکلی نداری؟»
چشم هام رو بستم تا آروم باشم و گفتم:
«نه!»
بلند خندید . به سمت در رفت و گفت :
«چه خوب… چون دوست دارم قبلش یکم تفریح هم بکنم!»
صدای شکستن گلدونی که با باز شدن ناگهانی بال های من به زمین پرت شد، تو اتاق پیچید. دست داغش تو هیبت واقعیش رو بازوم نشست و گفت:
«سعی نکن چیزی رو از من مخفی کنی فرزاد… برو باهاش خوش بگذرون! من کاری بهش ندارم!»
فشار دستش رو بازوم بیشتر شد، ناخون های بلند و گداخته اش رو تو گوشت دستم فرو کرد و گفت:
«اما اون کوازار لعنتی رو برای من باز کن!»
با این حرف از بازوم من رو گرفت و پرت کرد سمت دیوار! چنان پرت شدم که انگار یه تیکه زباله بودم! درد سوختن دستم با درد خورد شدن بدنم ترکیب شد. نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و گفت:
«بیش از حد ضعیفی فرزاد… بیش از حد!»
دستم رو گذاشتم رو بازو خونی و گداخته ام. بلند شدم که دوباره صدای در اومد. به در خونه نگاه کردم. دختره احمق چرا نمیری! بال هام رو محو کردم و در خونه رو عصبانی تر از قبل باز کردم. انقدر عصبانی بودم که حواسم به دستم نبود.
آرزو شوکه به بازو خونی من نگاه کرد و نگران گفت:
«فرزاد… چی شده؟ صدای بدی اومد ترسیدم!»
با عصبانیت گفتم:
«خوبم… چیزی نشده!»
یه قدم جلو اومد، دستش رو پائین زخم دستم گذاشت و گفت:
«یه دستی که نمیتونی پانسمانش کنی، بذار کمکت کنم!»
باید هولش میدادم عقب و سریع در رو میبستم. اما نگاهم رو دستش ثابت شد. آرزو از کنارم وارد خونه شد، نگاهش تو خونه چرخید و گفت:
«جعبه کمک های اولیه کجاست فرزاد؟»
به سمت آشپزخونه رفت و گفت:
«تو کابینت هاست؟»
نگاهی به زخم دستم که در حال بسته شدن بود انداختم و کلافه گفتم :
«آره کابینت کنار یخچال!»
در رو بستم و به سمت آرزو رفتم. باید زودتر دستم رو می بست، قبل از اینکه شاهد بسته شدن زخم دستم باشه و اوضاع از اینکه هست هم خرابتر بشه! آرزو تازه کابینت کنار یخچال رو باز کرده بود که پشت سرش ایستادم.
از بالای سرش دست دراز کردم. جعبه کمک های اولیه ای که هرگز استفاده نشده بود رو بیرون آوردم و گذاشتم رو اوپن. کلافه گفتم :
«فقط یه بانداژ کنی کافیه میخوام برم بیمارستان!»
سر تکون داد. در حالی که جعبه رو باز میکرد گفت:
«من میتونم ببرمت بیمارستان!»
بدون مکث گفتم :
«نه ممنون!»
نگاهم کرد و گفت:
«چرا فرزاد؟ تو دو بار بخاطر من اون همه زحمت افتادی! چرا نمیذاری منم در حد توانم…»
یهو سکوت کرد. نگاهش رو بازوم ثابت شد و لب زد:
«خدای من زخم دستت بسته شده!»
به بازوم نگاه کردم. زخم دستم زودتر از انتظارم جمع شده بود. نفسم رو کلافه بیرون دادم. به صورت شوکه آرزو نگاه کردم که متعجب گفت:
«چطوری؟!»
دستش رو روی جای محو شده زخم دستم کشید و دوباره نگاهم کرد. دیگه چاره ای نداشتم. یه قدم عقب رفتم و گفتم:
«بهتره بری آرزو… بودنت نزدیک به من خیلی خطرناکه!»
تو نگاهش شوک و ناباوری بود. اما خبری از وحشت نبود. اومد سمتم و گفت:
« منظورت چیه؟»
نگاهم تو چشم هاش چرخید. درکش نمیکردم، چرا مونده بود؟ عصبی گفتم:
«من اون چیزی نیستم که میبینی… تا دیر نشده باید بری…»
نگران گفت:
«فرزاد… میتونم کمکت کنم!»
حالا این من بودم که شوکه بودم. نمیفهمیدم منظورش چیه! لب زدم:
«برو… من برات خطرناکم»
لبخند محوی رو لبش نشست، لب زد:
« تو خطرناک نیستی فرزاد… حداقل برای من… مطمئنیم!»
منطقم فریاد میزد، اون عوضی میدونه آرزو برات مهمه، دیگه از چی فرار میکین!؟ حتی اگر همین الان هم بره و ازت دور شه، اون عوضی باز هم ازش سو استفاده میکنه! باز هم قراره بخاطر تو عذاب بکشه! پس چرا فرار میکین!؟
اما قلبم قبول نمیکرد، میخواست تلاش کنه، هنوز امیدوار بود با دور کردن آرزو، نجاتش بده! آخه حیف این چشم های پر از زندگی نیست که بی فروغ بشن؟! با عصبانیت داد زدم:
«از خونه من برو بیرون! همین حالا!»
با این حرف مکث نکردم، بازوش رو گرفتم و به سمت در کشیدم. با خشم در رو باز کردم و آرزو هول دادم بیرون. شوکه لب زد:
«فرزاد…»
اما باقی جمله اش تو صدای کوبیده شدن در گم شد. عذاب وجدان وجودم رو غرق کرد. صدایی تو سرم فریاد میزد همین رو میخواستی؟ که هم آرزو رو تو خطر قرار بدی! هم دلش رو بشکنی!
وارد اتاق کار شدم، خواستم پشت سیستم اصلی بشینم که نگاهم روی کاغذ چسبیده به مانیتور خشک شد. روی کاغذ نوشته بود:
«تا 5 روز دیگه یه دروازه برام باز میکنی وگرنه آرزو دیگه نه میتونه تو رو ببینه نه پدرش رو…»
کوازارها نقاطی با انرژی فوق العاده زیاد در فضا هستند که منشا انرژی ناشناخته دارند.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان سرخ از پونه سعیدی
دانلود رمان مردی پشت نقاب از پونه سعیدی و ساحل زند
دانلود رمان توکا پرنده کوچک از پونه سعیدی
دانلود رمان کوازار 1 (فرشتگان و شیاطین) از پونه سعیدی
دانلود رمان کوازار 2 (پسر اهریمن) از پونه سعیدی
دانلود رمان کوازار 3 (خون شوم) از پونه سعیدی
دانلود رمان سانیا از پونه سعیدی
دانلود رمان پرنیان شب از پونه سعیدی
دانلود رمان ترنم از پونه سعیدی
دانلود رمان ماه مه آلود از پونه سعیدی
دانلود رمان راز مانا از پونه سعیدی
دانلود رمان طلوع مه آلود از پونه سعیدی
دانلود رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی
دانلود رمان هر هفت رنگ من از پونه سعیدی
دانلود رمان نامستور از پونه سعیدی و بنفشه