دانلود رمان جای خالی من از الف صاد
دانلود رمان جای خالی من از الف صاد موضوع اصلی رمان جای خالی من : زندگی زنان زندانی بعد از آزادی. مقداری از متن رمان جای خالی من : عقب‌عقب رفتم. باورم نمی‌شد این کار را کرده باشم. لبخند روی لب‌هاش با چینی که از درد روی پیشانی‌ و بین ابروهاش افتاده، در تضاد بود. روسری بزرگ روی سرم کج شده و موهام آشفته ...

دانلود رمان جای خالی من از الف صاد

موضوع اصلی رمان جای خالی من :

زندگی زنان زندانی بعد از آزادی.

مقداری از متن رمان جای خالی من :

عقب‌عقب رفتم. باورم نمی‌شد این کار را کرده باشم. لبخند روی لب‌هاش با چینی که از درد روی پیشانی‌ و بین ابروهاش افتاده، در تضاد بود. روسری بزرگ روی سرم کج شده و موهام آشفته از کلیپس جدا و توی صورتم آمده بود. نفس‌هام مثل حیوانی زخمی، بلند و با صدا بود. در اتاق را باز کردم و بدون این که پشتم را به او کنم؛ بیرون رفتم. می‌ترسیدم که دوباره خفتم کند. دوباره از پشت چنگ توی موهام بیندازد.
آن‌قدر عقب رفتم که کمرم به میز خورد. چشم از اتاق برنداشتم. دستم را روی میز چرخاندم و کیفم را پیدا کردم. بندش را از روی سر رد کردم و یک‌بری طوری که حواسم به اتاق باشد به طرف در خروجی رفتم. صداش با ناله بلند شد.
“گلی”
قدم‌های سستم را تندتر کردم. ترس مثل یک پنجه‌ی قوی قلبم را فشار می‌داد. همین که خارج شدم مثل یک اسب مسابقه که در را براش باز کنند؛ به سمت پله‌ها دویدم. به اندازه‌ی رسیدن به آسانسور هم نمی‌خواستم معطل شوم. تا آسانسور راه درازی بود. مثل دیوانه‌ها پله‌ها را پایین آمدم. صدای تاپ تاپ پاهام در فضای خالی راه‌پله می‌پیچید و بیشتر می‌ترسیدم. انتظار داشتم هر لحظه دستش از پشت، دور گردنم حلقه شود. نفس گرم و بدبوش را روی صورتم حس کنم و صدای فریاد گوشخراشش، پرده‌ی گوشم را زخمی کند.
شش طبقه را هول‌ و ترسیده پایین آمدم. از کنار گوشم قطره عرقی راه گرفت و از گردن داخل یقه‌ام ناپدید شد. کسی در اتاقک اطلاعات کنار در نبود. ساعت شش عصر مهرماه تازه غروب شده و نسیم نسبتاً خنکی می‌وزید. موهای کج خیس از عرق را از روی پیشانی عقب زدم. توجهی به تعجب روی صورت رهگذران نکردم. شاگرد سوپرمارکت کوچک چسبیده به ساختمان، یک قدم جلو آمد چیزی بگوید. ترسیدم و چرخیدم و به سرعت دویدم. خودم را به خیابان انداختم. صدای بوق‌های کشیده‌ی ماشین‌ها را نشنیده گرفتم و به آن طرف بلوار رفتم. قبل از این که به آن سمت برسم؛ دستم را برای تاکسی که از دور می‌آمد تکان دادم و با نیش ترمزش، دربست را بلند گفتم.
تاکسی که حرکت کرد؛ تازه متوجه لرزش دست‌ها و لکه‌ی کوچک خون روی دستم شدم. پریشان دنبال دستمالی گشتم تا آن لکه‌ی نحس را از روی دستم پاک کنم. صورتم خیس اشک بود. هرچه گشتم دستمالی پیدا نکردم. صدای هق و سکسکه مانندی از گلوم بلند شد. راننده برگشت نگاهی کرد و گفت:
“چیزی شده خانوم؟”
“دس…..دسمال دارین؟”
بی‌حرف یک دستش به فرمان، کمی خود را کشید و از داشبورد جعبه‌ی دستمال کاغذی را درآورد و در فضای بین دو صندلی نگه داشت. با عجله دست بردم و کشیدم که سه چهارتا با هم بیرون آمد. «ببخشید» را زیرلب زمزمه کردم. او هم «اشکال نداره» را جواب داد. دستمال را با آب دهانم کمی خیس کردم و روی آن لکه‌ی منحوس کشیدم. کمی کم‌رنگ شد. با یکی از دستمال‌ها بینی‌ام را گرفتم. اشکی نمی‌ریختم اما هم‌چنان هق می‌زدم و روی لکه را دستمال می‌کشیدم. از ترافیک تهران که غروب به اوج می‌رسید؛ متنفر بودم. دست‌ها را زیر بغل گذاشتم و در خودم جمع شدم. سردم بود. شیشه‌ی طرف راننده تا نیمه و شیشه‌ی سمت شاگرد هم تا ته باز بود. پاهام بهم چسبیده و عصبی تکان می‌خورد. با لکنت از راننده خواستم پنجره‌ها را ببندد. این بار از آینه بزرگ وسط، نگاه عمیقی کرد و شیشه‌ی سمت شاگرد را کامل ولی طرف خودش را کمی بالا برد. هوا آن‌قدر سرد نبود که بخواهم شیشه را کیپ و بخاری روشن کند. حال من خوب نبود. فقط می‌خواستم زودتر به خانه برسم و برای ونداد همه‌چیز را تعریف کنم. بگذارم بغلم کند و با نوازشش آرام شوم. یادم آمد که امشب قرار بود که مستقیم به خانه‌ی مادرش برویم. با این حال و روز، رفتن جایی غیر از خانه، منطقی نبود.
گوشی را درآوردم و روی آخرین تماسم زدم. صداش آرام و پرمهر توی گوشم پیچید.
“جانم گلی. رسیدی تو؟”
دهانم را باز کردم و حجم بزرگی از هوای نه چندان تمیز داخل تاکسی را به ریه کشیدم. فقط تلاشی برای این که بتوانم صدام را به گوشش برسانم. خراشیده با هقی وسطش گفتم:
“ونداد…..حالم خوب نیس. دارم می‌رم خونه.”
“گلی! چت شده؟”
دل‌خوری پشت صداش کلافه‌ام کرد. صدام بلند شد. بدون ملاحظه و نه مثل همیشه با عشق.
“حالم خوب نیست می‌فهمی. خودت برو از طرف من عذرخواهی کن.”
تماس را قطع کردم و گوشی را توی کیف انداختم. به نگاه کنجکاو راننده توی آینه اخمی کردم و صورتم را به طرف شیشه چرخاندم. نمی‌توانستم بی‌حرکت بمانم. خودم را بغل کردم و ننووار تکان خوردم. یک‌ساعتی طول کشید تا به منطقه‌ی آشنای خودمان رسیدیم. خودم را کمی جلو کشیدم و آدرس را دقیق‌تر دادم. خوب بود که راننده حرفی نمی‌زد. نگاهش پرحرف هرازچندگاهی از آینه، روی صورتم می‌ماند. نیم‌رخش در دید من بود. روی گونه‌اش جای جوش‌ مانده بود. بعضی عمیق و بعضی سطحی‌تر. موهای خط ریشش چند دانه‌ای سفید داشت.
بیشتر از این چیزی یادم نماند. تمام ذهنم از صحنه‌ی اتاق و ناله‌ی پردردش، پر شده بود. کوچه را نشان دادم و جلوی در خانه پیاده شدم. مبلغی که گفت را با این‌که بالاتر از نرخ بود؛ پرداختم و کلید انداختم و وارد حیاط شدم.
ساختمان پانزده ساله‌ی آجر سه سانت پنج طبقه با بیست واحد. واحد پنجاه متری کنار پله‌های طبقه‌ی اول، خانه‌ی ما بود. خانه‌ای که هنوز اقساطش را کامل پرداخت نکرده و رهن بانک بود و به نام مادر ونداد؛ اما برای من و ونداد مأمن آرامش و عشق بود. در را باز و چراغ‌ها را روشن کردم. حدس زدم که ونداد تا یازده پیداش نشود. چقدر بهش نیاز داشتم. چطور این دو سه ساعت را دوام می‌آوردم؟ باید از آن اتفاق برای کسی حرف می‌زدم. باید کسی بیرون از فکرم بهم اطمینان می‌داد که بی‌گناهم. گوشی را از کیفی که کنار در انداخته بودم، در آوردم. دکمه‌ی مخاطبین را زدم. اسم‌ها را بالا و پایین کردم. روی اسم بابا مکث و بعد رد کردم. بابا جوشی بود و هنوز چیزی نگفته، آمپر می‌چسباند. مامان هم بدتر از او می‌زد به صحرای کربلا و نوحه و مرثیه خواندن. گزینه‌ی بعدی امیرحسین بود. برادری با اختلاف دو سال از من بزرگ‌تر. نه! او هم به درد شنیدن درددلم نمی‌خورد. زیادی شاد و سرخوش بود. پونه‌ی کوچک‌تر از من هم مناسب راز گفتن و درددل نبود.
گوشی را روی مبل انداختم. فضای کوچک از مبل‌ها تا در خانه را رژه رفتم. پاهای ناتوانم درد گرفت. دست‌هام از درهم پیچیدن و فشار دادن قرمز و دردناک شد. از سردرد دلم می‌خواست سرم را به دیوار بکوبم. حدود نیم‌ساعت را با راه رفتن و نشستن و گریه کردن گذراندم. هنوز مانتوی پاییزه‌ام تنم بود. فقط روسری را روی مبل انداخته بودم. انگشت‌هام که چنگ شد بین موهام، دندانه‌های کلیپس خرد شده را حس کردم. با نوک انگشت آرام کشیدم.کف سرم زخم بود. روی مبل نشستم و آهسته گره‌های مو را باز و دندانه‌های کلیپس را درآوردم. دستم به موهام بود که در باز شد و ونداد داخل شد.
اخم بین دو ابروش با دیدنم تبدیل به نگرانی شد. در را زود بست و با «چی شده» داخل شد. اشکم دوباره سرازیر شد. اسمش را با گریه گفتم و به آغوشش پناه بردم. محکم بغلم کرد. اما وقتی دستش مثل همیشه بین موهام رفت؛ آخم درآمد. با کف دست اشکم را پاک کرد.
“هیش…..بیا ببینم چی شدی؟ تصادف کردی؟ سرت کجا خورده؟”
می‌پرسید و با دقت و آرام موهام را کنار می‌زد و دنبال زخم‌ها می‌گشت. به قسمت سخت ماجرا رسیدیم. این که بگویم چه شده؟ سرم را به سینه‌اش چسباندم و هق هق کردم. براش گفتم از بخت بد و شانس گَندم. این بار او بود که جلوی من رژه می‌رفت و سرم با رفت و آمدش می‌چرخید. سرم گیج رفت از رفتن و آمدنش. نتیجه‌ی افکارش این شد که گفت:
“پاشو لباست رو عوض کن. بیا یه چیزی بخوریم. فردا پرس و جو می‌کنم ببینم چطور شده؟”
یک سمت سرم نبض می‌زد و سنگین و دردناک بود. دماغم از گریه‌ی زیاد کیپ و قرمز شده و از کشیدن دستمال به لبه‌هاش پوست پوست. پلک‌هام ورم کرده و سنگین بود. چیزی نمی‌خواستم جز خواب و فراموشی آن‌چه از سرم گذشته بود.
به اتاق خواب‌مان رفتم. مانتو و شلوارم را با تاپ و شورتک عوض کردم. توی حمام که در اتاق بود، مسواک زدم و صورتم را شستم. به تخت پناه بردم. خنکی لحاف و ملحفه لرز به تنم نشاند. لحاف را دور خودم پیچاندم. روی پهلو مچاله شدم. پشت سرم را نمی‌توانستم روی بالشت بگذارم. ونداد با یک لیوان بالای سرم آمد.
“گلی جان پاشو این شربت عسل رو با یه قرص بخور و بعد خواستی بخواب. پاشو قربونت برم.”
دلم نازک شده بود. مهربانی ونداد اشکم را دوباره درآورد. نالیدم.
“سرم درد می‌کنه. مسواکم زدم.”
لیوان را روی پاتختی گذاشت و کنارم روی تخت نشست. خم شد و پیشانی‌ام را بوسید. آرام و با سرانگشت صورتم را نوازش کرد.
“اشکال نداره فدات شم. بخور که ضعف نکنی توی خواب. بیا عزیزم. با آب گرم درست کردم که سردت نشه. قرص هم آرام‌بخشه برات خوبه!”
مثل همیشه می‌دانست که فشارم پایین باشد، سرما هم همراهش می‌آید. آرنجم را ستون کردم و خودم را بالا کشیدم. به تاج تخت تکیه دادم. لحاف را روی تنم بالا کشید و لیوان را به دستم داد. یک کم خوردم. نه داغ بود و نه سرد. ولرم و شیرین. جرعه‌ی بزرگ‌تری نوشیدم و قرص را قورت دادم. توی چشم‌هاش خیره شدم و پرسیدم.
“حالا چی میشه؟”
دستی نوازش‌گر به صورتم کشید و سرش را به دو طرف انداخت.
“فکرشو نکن. تا فردا خدا بزرگه. شاید اصلاً چیزی نشده باشه.”

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان سمرا از الف صاد

دانلود رمان قلمرو سرگردانی از الف صاد

دانلود رمان شب فیروزه ای از الف صاد

دانلود رمان شهر بی فرشته از الف صاد

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5010
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!