دانلود رمان بسنه از آذین بانو
دانلود رمان بسنه از آذین بانو موضوع اصلی رمان بسنه : ازدواج اجباری.   مقداری از متن رمان بسنه : جیغ کشیدم، از ته دل ، محکم آنقدر که صدام گرفته بود. انگشت اشاره ام را اول به سینه خودم و بعد هم سمت بقیه و سورنا گرفتم و با جیغ گفتم من زن این نمی شم. من را مشدد گفتم. پدر با اخم ایستاده بود. تا ...

دانلود رمان بسنه از آذین بانو

موضوع اصلی رمان بسنه :

ازدواج اجباری.

 

مقداری از متن رمان بسنه :

جیغ کشیدم، از ته دل ، محکم آنقدر که صدام گرفته بود.

انگشت اشاره ام را اول به سینه خودم و بعد هم سمت بقیه و سورنا گرفتم و با جیغ گفتم من زن این نمی شم.

من را مشدد گفتم. پدر با اخم ایستاده بود. تا خواست حرف بزنه باز هم جیغ زدم:

– دیگه بسه، دیگه بسنه آهنگ خر بشو ، خر بشو رو از حفظه من کوتاه نمی یام.

بعد دویدم طرف سورنا یقیه لباسش رو گرفتم

– تو قبول نکن.

مامان محکم گفت:

– کافیه بسنه.

– نه مامان کافی نیست این کار بشه هم خودم رو آتیش میزنم هم بقیه رو.

حالا وایسین به تماشا بسنه شونزده ساله مرد. تمام. من الان خودم حق دارم تصمیم بگیرم برای زندگی خودم.

نفس،نفس زنان روی پله آخر منتهی به حیاط نشسته بودم و هر کسی گوشه ی از حیاط ایستاده بود

خواهر بزرگ به طرفم اومد و کنارم روی پله نشست

– بسنه جان.

صداش پر از خواهش و تمنا بود ولی بی اعتنا جیغ زدم، از خودش بهتر می دونستم چی میخواد بگه

– تو حرف نزن،بدبخت، شوهرت دادن به یه پیرمرد معتاد، صبح تا شب داری بساط عیش و نوش شو جور می کنی، مثل بز داری فقط نگاه میکنی به این زندگی نکبتی، نه مهناز من کوتاه نمی یام.

دست مهناز رو از بازم پس زدم، بلند شدم و با حرص بهشون نگاه کردم

– ایستادین جلوی من چیو نگاه می کنید ها ؟ ول می کنم بی خبر می رم ها.

مامان سرش رو گرفت بین دستاش و مثل همیشه غر زد:

– ای خدا من چه کنم از این دست این دخترا،آخرش منو می کشین.

– می خواستی این همه دختر نیاری.

داد زد:

– اشتباه کردم. به قبر پدر پدرم خندیدم.

پوزخندی زدم

– حالا دیگه؟ حالا که هر کدوم یه جور بدبختیم ؟

بابا با دلسوزی نزدیکم شد و درست روبه روی من ایستاد

– بابا جان بیا قبول کن، برو سر خونه و زندگیت. بذار خیالم از بابت زندگی تو هم راحت باشه.

با غیظ گفتم:

– حالا نه که زندگی بهناز و مهناز و بهاره خوبه نگرانیتون فقط بسنه ست.

آقا نه ، نه. چقدر بگم نه؟

کفشم را کشیدم بالا و به سمت در رفتم، تا بیرون برم . بابا از پشت مانتوم رو کشید و پشت سرش سیلی بود که به صورتم زده شد. با بهت نگاهش کردم.

اشک نریختم. نمی خواستم با گریه کردنم ضعفم رو ببینند. برگشتم طرف سورنا سعی کردم صدام نلرزه.

– آقای پسر عمو، حالا که بر خلاف پدر مادرت موندی تو بگو نه، تو بگو منو نمی خوای.

اصلا تو چرا نمی ری یکی از همونایی رو بگیری که هر شب لم دادن تو بغلت و با تو بخاطر پز دادن میذارن اینور و اونور عکساشون رو سورنا بگو نه وگرنه داغمو رو دله همه می زارم.

هیچکس حرفی نزد.

داد زدم:

– باشه پس بچرخیم. اگه پشت گوشتون رو دیدین بسنه رو هم می بینید. تمام.

این بار فرصت ندادم دست بابا بهم برسه در را باز کردم و پریدم بیرون. حدس می زدم دنبالم بیان به خاطر همین مسیر بر عکس خیابان را به طرف آخر کوچه طی کردم.

مطمئن بودم تو تاریکی کوچه دستشون به من نمی رسه.

سورنا رو دیدم که از منزل بیرون اومد. به اطراف نگاه کرد و به طرف ماشین رفت. نفس راحتی کشیدم.

پیچیدم داخل کوچه پشتی و از آنجا هم خیابان اصلی، خنده دار بود اما جایی رو نداشتم تا یک شب سرد پاییزی از سرمای هوا نفس امنی بکشم.

 

***

گوشی موبایلم زنگ می خورد. شماره سورنا بود. گوشی رو بدون جواب دادن داخل جیب سوی شرتم سر دادم.

سورنا پسر عمو شهریار بود. یک سالی می شد زنش را طلاق داده بود.

حالا بعد از یک سال یادش افتاده بود از دختر عمویش خواستگاری کنه. که هشت سالی از او کوچیکتر بود

تنها کسی که در دست رسم بود و احتمال می دادم بشه شب را خانه اش باشم دانا بود.

امیدوار بودم تنها باشد. مهراب ماموریت باشه. شماره اش را گرفتم با زنگ دوم گوشی رو جواب داد.

– سلام

تا سلامی گفتم با شک پرسید:

– اتفاقی افتاده؟

– نه.

– صدات یجوریه. ناراحتی انگار.

دانا هم فهمیده بود که ناراحتم. بی خیال پرسیدم:

– مهراب خونه ست.

– نه ماموریته.

– خواستم بیام اونجا.

– پاشو بیا. وایسا ببینم کجایی؟

– جلو درم.

کلافه پوفی کرد و آیفون را زد. تازه وقتی که در ورودی رو باز کردم فهمیدم چقدر گرمم شده.

مثل همیشه داشت کتاب می خواند. این را از عینکی که لا به لای کتاب گذاشته بود فهمیدم. دوسالی می شد که ازدواج کرده بود اما بچه ای نداشتند. وقتی هم می گفتم بی خیال می گفت” مهراب برام مهمتره”

صدای دانا منو از فکر بیرون آورد.

– نمی خوای جواب بدی؟

نگاهش کردم در حالی که لیوانم رو از چای ترش پر می کرد به گوشی موبایلم اشاره کرد و گفت:

– داره زنگ می زنه.

شماره مامان بود. گوشی رو بر عکس کردم و لیوان چای ترش مورد علاقه ام رو برداشتم.

مثل همیشه مهربان پرسید:

– نمی خوای بگی چی شده که این افتخار نصیبم شده که اینجایی؟

بی تفاوت گفتم:

– بحث کردم:

– اینکه معلومه. چرا؟ سرچی؟ با کی؟

– سر اقا سورنا، با همه. دانا خسته ام بخدا منم می خوام مثل بقیه زندگی کنم.

– خب زندگی کن عزیزم.

عصبی گفتم:

– چطور؟ به اجبار. من هیچ خوشم از این سورنای زن باز نمی یاد.

به خودشم گفتم خره که نمی فهمه.

– دوستت داره.

اخم کردم

– می خوام صد سال سیاه نداشته باشه. دانا هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان بهیگ از آدین بانو

دانلود رمان فصل دیوونگی از آذین بانو

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4995
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!