دانلود رمان دریای افسون از زهرا افشار زیبا
دانلود رمان دریای افسون از زهرا افشار زیبا موضوع اصلی رمان دریای افسون : داستان به سرنوشتِ خاندانی می‌پردازد که نگهبانانِ دریای جنوب در سرزمینی خیالی و فانتزی به نام کیهان‌رود هستند. نگهبانانی که قرن‌هاست مردم عادی را از بلاهای موجوداتِ هوشمند دریا، در امان نگه داشته‌اند.   مقداری از متن رمان دریای افسون : بدون آنکه متوجه شوم چنین جسارتی را ناگهان از کجا به ...

دانلود رمان دریای افسون از زهرا افشار زیبا

موضوع اصلی رمان دریای افسون :

داستان به سرنوشتِ خاندانی می‌پردازد که نگهبانانِ دریای جنوب در سرزمینی خیالی و فانتزی به نام کیهان‌رود هستند.
نگهبانانی که قرن‌هاست مردم عادی را از بلاهای موجوداتِ هوشمند دریا، در امان نگه داشته‌اند.

 

مقداری از متن رمان دریای افسون :

بدون آنکه متوجه شوم چنین جسارتی را ناگهان از کجا به دست آورده‌ام، خشمگین و حریصانه حرفش را ناتمام گذاشتم:
_ من کوچکترین تمایلی به ازدواج با شما ندارم فرمانده.
تیرداد خواست با فریاد چیزی بگوید اما نمی‌دانم چرا لبش را گزید و مشتش را که بالا آورده بود، ناگهان کنار سرم به دیوار کوباند. سخت در جایم لرزیدم اما همچنان تمام تلاشم را به کار بستم تا جدیتم را حفظ کنم، ولی صدای دورگه شده از بغضم، کارم را خراب کرد:
_ مگه زیردستتون بهتون نگفت…؟ مگه بهتون نگفت برای چی خیالِ فرار به سرم زده بود؟ من از همین نیروهای شما و هرچیزی که ازش حس می‌کنم با تمام وجودم می‌ترسم که قصد داشتم فرار کنم…
متوجه بودم که چطور سعی می‌کند بر خودش مسلط بماند، با صدایی نسبتاً آرام غرید:
_ قرار نیست هیچ آسیبی بهت برسه.
_ ولی من نمی‌تونم حرفاتون رو باور کنم.
یقه‌ی پیراهنم را در مشتش گرفت و در صورتم فریاد زد:
_ گفتم قرار نیست کوچکترین آسیبی بهت برسونم.
من هم تمام توانم را جمع کردم و با گریه فریاد زدم:
_منم گفتم که حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم حرفاتون رو باور کنم… من هیچ چیزی جز سیاهی و نیروهای منفی ازتون حس نمی‌کنم… طوری که حتی دلم نمی‌خواد کوچکترین چیزی درباره‌اش ازتون بپرسم! من فقط می‌خوام از اینجا برم. خواهش می‌کنم راحتم بذارید. بذارید از اینجا برم. بذارید برم…
احساس کردم که مشت تیرداد بر روی سینه‌ام لرزید. آرام دستش را باز کرد و رهایم کرد. از پس پرده‌ی اشک او را تار می‌دیدم. تیرداد رهایم کرد اما همان‌طور در برابرم ایستاد و با لحنی که حاکی از آشفتگی عجیبش بود گفت:
_ تو قرار نیست از اینجا بری. هیچ چیزی قرار نیست تغییر کنه.
با توانی عجیب، دستانم را جلو بردم و یقه‌ی پیراهنش را چنگ زدم.
_ بهتون التماس می‌کنم فرمانده… بهتون التماس می‌کنم. این کار رو با من نکنید. بهتون التماس…
بار دیگر خشمگین شد، مچ دستان لرزانم را در میان انگشتان بزرگش گرفت، سرش را خم کرد و در صورتم غرید:
_ با نگاه کردن به من فقط نیروهای تنم رو دیدی و می‌بینی… آره؟
سخت تکانم داد و دوباره تنِ کوفته‌ام را به دیوار کوباند:
_ حرف بزن! هیچ فرمانده و تیردادی رو نمی‌بینی و تمام حواست فقط درگیر نیرویی شده که خودم به خواست خودم نشونت دادم؟ دوست داشتی با دروغ و فریب به چنگت بیارم؟ با این نقشه که یه آدم کاملاً عادی‌ام؟
_ حتی اگر می‌خواستید هم… نمی‌تونستید! چون من بازم حسش می‌کردم… من حسش می‌کنم. برتر از بوی خاص تنتون، حسش می‌کنم…
جا خورده بود. آرام مچ دستانم را رها کرد اما از جایش تکان نخورد و من با چشم دزدیدن از او ادامه دادم:
_ من فقط دلم می‌خواد برم و تمام این اتفاقات رو فراموش کنم. خواهش می‌کنم… بذارید برم.
_ من می‌خواستمت و به دستت آوردم، هنوز هم دوست داری فرار کنی؟ باشه… تا آخرین لحظه تمام تلاشت رو بکن، اما بازم به راحتی پیدات می‌کنم دختر فراری! حتی اگر به سرت بزنه کلِ این سرزمین رو به خیالِ فرار از سرنوشتت بگردی!
رهایم کرد و دو قدم از من دور شد. زانوانم هرلحظه بیشتر تمایل به خم شدن پیدا می‌کرد. پشت به من ادامه داد:
_ منم خیلی تلاش کردم تا به خیالِ خودم از سرنوشتم فرار کنم اما…
_ برای همین هم… می‌خواید این کار رو با منم بکنید؟
بلافاصله به طرفم چرخید و مرا که قدمی از دیوار فاصله گرفته بودم تا باز هم آخرین تلاشم را برای منصرف کردنش به کار ببندم، پشت سرش دید. خشمگین و آشفته باز هم یقه‌ام را چنگ زد و غرید:
_ مجبورم! من مجبورم… می‌تونی بفهمی؟
با خنده‌ای بی‌جان پاسخ دادم:
_ نه… من فکر نمی‌کنم که مجبور باشید… من فکر می‌کنم کم اگر واقعاً می‌خواستید… می‌تونستید بذارید برم. مگه نه؟ من… می‌دونم که… می‌تونستید!
باز هم لرزش دست بزرگش را روی سینه‌ام حس کردم و تصویرش هرلحظه بیشتر در برابر چشمانم تار شد. فهمیدم که چندبار لب گشود تا چیزی بگوید اما سکوت کرد و محکم لبانش را روی هم فشرد. چشمانم رو به بسته شدن رفت، چشمانم روی تصویر تارِ تیرداد بسته شد و در لحظه‌ی آخر متوجه شدم که مرا پیش از افتادنم، در آغوشش بلند کرد. عطرِ خاصِ تنش آخرین چیزی بود که پیش از بی‌هوش شدنم، بار دیگر در بینی‌ام پیچید و سرانجام از هوش رفتم.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان دریای مدفون از زهرا افشار زیبا

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4983
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!