دانلود رمان بلیت از روفیا احمدی
داستان دختری با وجود شرایط خاص جسمی به دنبال خواسته و آرزوهایش است.
مقداری از متن رمان بلیت :
بن بست مثل سوت پایان یک بازی میموند . توی زندگی ممکنه خیلی به این بن بست ها برسیم ، هرجا ممکنه یکی همین حرف صادق رو بهمون بزنه و بگه دیگه اینجا ته ته خطه حالا میخوای چیکار کنی؟
اگه به من باشه به سمت همون بن بست میدوام شاید وقتی به تهش برسم یه روزنه ای اونجا باشه که از دور معلوم نیست اما هرچی بهش نزدیک میشیم مشخص تر میشه .
به سمت بنبست و دیوار آجری ته کوچه میدویدم و انگار هر لحظه منتظر معجزه بودم ، واقعا اون لحظه انگار من نبودم .
به ته داشتم میرسیدم که احساس کردم سمت راست بن بست یه روزنه ای هست ، یه کوچه باریک و تاریک که با وجود رز کردن شاخه درخت تو دید نبود!
وقتی ازش مطمئن شدم به سمتش دویدم صدای قدم هاشون دور میشد. توی تاریکی کوچه باریک فقط میدونستم که باید بدوم به کجا؟ خودمم نمیدونستم .
ته کوچه تنگ و تاریک یک حجم بزرگی از نور بود ، به سمت نور دویدم و بلاخره به کوچه ای پهن با درختای سر به فلک کشیده رسیدم ، یه کوچه با تونل درختی .
مکث کردم ، نفس نفس میزدم ، جسم نحیفم طاقت این حجم از استرس و ترس رو نداشت ! تا الانم خیلی لطف کرده بود که تحملم میکرد.
دوباره صدا هاشون رو میشنیدم فهمیدم دارن به من میرسن دوباره دویدم.
از کنار دو مرد گذشتم اما یک لحظه چیزی از ذهنم گذشت ، که باعث شد برگردم و روبه مردی که در دیدم قرار داشت و صورتش بهتر از مرد روبه رویش معلوم بود بگم :
آقا … آقا .
مرد با تعجب نگاهم کرد ، تعجب هم داشت موهای فِرم از زیر شال ریخته بود بیرون ، باز مثل همیشه کش موهام طاقت حجم موهای فرم و نداشت و باز شده بود و نمیدونم کجا توی کوچه افتاده بود . لباس تو تنمکج شده بود و لپام گل انداخته بود و میدونستمکه حالا دیگه نوک دماغمم قرمزِ قرمز شده!
اما صدا داشت نزدیک میشد و من وقت نداشتم!
-آقا این صدا رو میشنوید؟ آقا این دوتا مرد میخوان بهم آسیب برسونن لطفا کمکم کنید .
مرد با تعجب به مرد مقابلش نگاه کرد ، مرد رو به روبهرویش پشت به من بود ، تنها زاویه که ازش داشتم یه کت مشکی رنگ که به خوبی عضلات کمر و سر شانه اش را دربر گرفته بود. در حال حاضر فقط دلممیخواستم بی چون و چرا قبول کنه بدون هیچ وقت کُشی! یعنی میشد؟ آخ خدا اگر جون سالم به در ببرم قول میدم که به حرفای رضا مو به مو گوش کنم!
-خانم از دست من چه کمکی بر میاد؟
صدا نزدیک و نزدیک تر میشد . به ماشینی که جلوی در خانه شان پارک بود اشاره زدم.
– این ماشین برای شماست درسته؟ آقا شما هیچ کاری نکنید ، فقط لطفا بذارید توی ماشین تون قایم بشم لطفا آقا لطفا!
استرس داشتم ، برای منی که استرس سَم بود ، برای من!
-خ..خانم چی میگی؟
مرده هول کرده بود ، حقم داشت وسط ظهر زمستونی توی کوچه ازش درخواست کمک میکردم ، از کجا معلوم که من همدست همون آدمایی که دنبالم بودن نبودم؟
چطوری به من اعتماد میکرد؟ به من ، به یک دختر غریبه با سر و وضع پریشون با موهایی که آراد بهشون میگفت پشم گوسفند؟
نمیدونم چی توی صورتم دید اما یک لحظه نگاهش رفت رو مرد مقابلش و بعد رو به من گفت :
خیلی خب بدو برو تو صندوق ماشین .
خوشحال لبخند زدم و در صندوق ماشین رو زد و من فوراً تو صندوق ماشین رفتم و اونجا پناه گرفتم. خدایا چقدر زود کاری کردی که باعث بشه به حرفای رضا موبه مو گوش کنم!
نفسم و فوت کردم و کمی گره شال را زیر چانه ام باز کردم . فقط امروز میگذشت فقط امروز …
-کجا رفت این سلیطه با اون قد و قواره چوب شورش؟
-چمیدونم بابا ، سهراب میگفت این مریضه چطوری الان غیب شد؟
سهراب! سهراب! سهراب! خنجر های کار های تو یکی پس از دیگری طوری تو جونم زده میشد که ، کم کم به حرف های دیگران داشتم ایمان میآوردم.
-آقا ، آقا . شما اینجا یه دختر لاغر مردنی با موهای پشم گوسفندی ندیدین؟
خاک بر سرت کنن آراد که انقدر این لقب و به من دادی که حالا انگار برچسب پیشانی ام شده بود همه من و با این لقب صدا میزدند!
صدای مرد آشنا آمد .
یا بهتره بگویم مردی که ناجی ام شد .
-نه ، ندیدیم .
-باشه قربون دستت ، اگه یوقت دیدیش بگو از طرف من پیداش میکنم دهنشم صاف میکنم .
-باشه .
-دستت طلا .
نمیدونم چه شد که مدتی بعد دو تقه به در صندوق خورد و نفس حبس شده من از سینه ام آزاد شد.