دانلود رمان بغض من عشق او از نگین یزدانی
قصاص بیمورد!
قضاوت بیجا
مقداری از متن رمان بغض من عشق او :
آخرین گیره رو هم روی موهام تنظیم کردم که مامان صداش دراومد و شاکی صدام میزد.
بنده خدا رو با کلی کار تنها گذاشته بودم.
از تو اتاق داد زدم:
– اومدم مامان جان!
– زود باش دختر! الان می رسن تو همچنان اونجایی.
لبخند ملایمی روی لب نشوندم، حرص میخورد بامزه میشد.
شالم و روی سرم انداختم و با لبخندی که روی لبم لحظه به لحظه پر رنگتر میشد، راه افتادم سمت آشپزخونه.
مامان که از چند روز پیش، مشغول تمیز کردن و بشور و بپز بود؛ با خستگی که کاملا توی صداش مشهود بود، گفت:
– بیا این جا یه کم کمک کن، کمرم درد گرفت.
رفتم جلو و گونهشو بوسیدم.
– چشم قربونت برم.
عرفان در حالی که دستش رو میبرد تو سبد میوه تا یکی برداره، داد زد:
– بازم این خود شیرین شروع کرد.
چشمامو براش نازک کردم که خندهاش گرفت.
میدونستم شوخی میکنه و به این کارهاش عادت کرده بودم.
عرفان پزشک بود و متاسفانه همچنان در مجردی محض به سر میبرد.
گاز نسبتا بزرگی به سیب قرمزی که تو دستش خودنمایی میکرد زد و روی مبل لم داد، کنترل تی وی رو برداشت و خیلی ریلکس شروع کرد به بالا و پایین کردن کانالها.
– حواستو جمع کن، اون سینی
چایی آتیشی و نریزی روی دوستم، آبرومونو به باد بدی!
بدجنسیهاش از الان داشت شروع میشد.
زیر لب نچی کردم.
جلوتر رفتم و سری تکون دادم.
– داداش ما رو باش! همچنان از سبک و شیوههای قدیمی یاد میکنه. البته این راهحل برای زمانی که از طرف خوشت نیاد، بدک نیست!
با شیطنت خندیدم.
– ولی من که همچین قصدی ندارم!
عرفان با تیزبینی نگاهم کرد و سری تکون داد.
– نباید هم داشته باشی، سر جمع تو این دنیا یکی از تو خوشش اومد؛ توهم بزن گربه رو دم حجله خفه کن.
اخمی کردم، با اینکه میدونستم داره سربه سرم میزاره؛ اما جملهاش بوی کنایه میداد.
تا خواستم چیزی بگم، مامان اومد و سبد میوه هایی که شسته بودم وگذاشت روی میز تا بچینم تو جا میوه ایی.
نگاهی به عرفان انداخت و با تاسف سر تکون داد.
– بسه دیگه باید یه فکرایی هم برای تو بکنم، داری از دست میری پسر.
عرفان خندید طوری که ردیف دندون هاش معلوم شد.
مثل این پیرزن های غر غرو زد روی دستش و با ادا و اطفار جواب داد:
– به خدا اگه راضی باشم به خاطرمن به خودت زحمت بدی!
مامان با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
– من نگرانتم، اگه این طوری بخوای ادامه بدی میتُرشی بوی گند خونه رو بر می داره ها.
خندیدم و زبونمو برای عرفان دراوردم.
حقش بود!
عرفان سری تکون داد و هیچی نگفت.
داشتم به حرف های عرفان و مامان می خندیدم که صدای اف- اف بلند شد.
یک آن استرس گرفتم، آب دهنمو قورت دادم و
برای خوشامد گویی رفتیم دم در.
اول از همه پدر و مادرش وارد شدن و احوال پرسی کردن، درنهایت خواهرش وآخرین نفرهم خودش.
خواهرش شیرینی رو داد به مامان و خودش هم دستهگل قشنگی که سفارش داده بودم و با یه چشمک ریز، سپرد بهم.
در حالی که داشتم از خجالت آب میشدم، سرم و پایین انداختم و با یه تشکر کوتاه رفتم سمت آشپزخونه.
رایحه ی شیرین گل ها تا اعماق وجودم نفوذ می کرد وهمین برای دیونه شدنم بس بود.
مقداری استرس داشتم و همچنان دستام میلرزید.
حتی نمیدونم درست چند دقیقهای رو با خودم مشغول بودم؛ طوری که صدای مامان باعث شد ازفکر کردن دست بکشم.
مامان: دخترم چای و بیار.
کیک هایی که مامان پخته بود و رو هم آماده کردم تا با چایی ببرم.
نفس عمیقی کشیدم، این لحظهها چقدر طاقتفرسا بود.
پیش دستی ها رو بردم که همون حین، عرفان بلند شد و از دستم گرفت.
با اینکه همه مشغول صحبت بودن، اما نگاههای خیرهی سورنا رو روی خودم حس میکردم.
رفتم سراغ چاییها و زمانی که برگشتم؛ عرفان کیکها رو هم برده بود.
بوی عطرهل تو چایی رو خیلی دوست داشتم.
چای ها رو که تعارف کردم خاله فرشته(مامان سورنا ) با لبخند دلنشینی گفت:
– دخترم بیا بشین، راضی به زحمتت نیستیم.
به زحمت لبخند ملایمی زدم و با احترام جواب دادم:
– چه زحمتی خاله جون، کاری نکردم.
از اونطرف پدر سورنا کمی جابه جا شد و سویچ ماشینش رو روی میز عسلی گذاشت.
– فرشته راست میگه بیا بشین دخترم.
تبسمی کردم و چاییها رو گردوندم.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان آغوش عنکبوت از نگین یزدانی
دانلود رمان دلتنگم می شوی از نگین یزدانی
دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی