دانلود رمان تو یه اتفاق خوبی از مهری هاشمی
دانلود رمان تو یه اتفاق خوبی از مهری هاشمی موضوع اصلی رمان تو یه اتفاق خوبی : سپاس واسه گرفتن انتقام مادرش دست به کارایی میزنه که به شدت آزار دهنده‌ست.   مقداری از متن رمان تو یه اتفاق خوبی : کلافه از بهم‌ ریختگیِ کارها برگه‌های جلوی دستم رو پخشِ زمین می‌کنم و فریاد می‌زنم: – لعنت به همه تون. مهرشاد نگاهی به اتاقِ بهم ریخته ...

دانلود رمان تو یه اتفاق خوبی از مهری هاشمی

موضوع اصلی رمان تو یه اتفاق خوبی :

سپاس واسه گرفتن انتقام مادرش دست به کارایی میزنه که به شدت آزار دهنده‌ست.

 

مقداری از متن رمان تو یه اتفاق خوبی :

کلافه از بهم‌ ریختگیِ کارها برگه‌های جلوی دستم رو پخشِ زمین می‌کنم و فریاد می‌زنم:

– لعنت به همه تون.

مهرشاد نگاهی به اتاقِ بهم ریخته می‌ندازه و یه قدم جلو میاد و با احتیاط می‌گه:

– آروم باش پسر یه فکری واسش می‌کنیم.

سرم رو بلند می‌کنم و خشن نگاهش می‌کنم، فَکم رو رو هم فشار می‌دم و از لای دندون‌های چفت شده‌م می‌غرم:

– همین گذاشتم تو درست کنی که گند زدی به زندگیِ من.

کمی خیره نگاهم می‌کنه و دست به کمر می‌شه، کلافه پوفِ بلندی می‌کشه اما با احتیاط صحبت می‌کنه، خوب می‌دونه من الان از یه گرگِ زخمی وحشی ترم.

– من قصدم کمک بود، از کجا می‌دونستم عموت هوسِ بازگشت به وطن به سرش می‌زنه؟

با کفِ هر دو دستم رو میز می‌کوبم و این بار بلند تر از قبل فریاد می‌زنم، حتی فکرِ از دست دادنِ چیزی که این همه سال واسش زحمت کشیدم دیوونه‌م می‌کنه.

– بزن به چاک.

دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا می‌بره.

– باشه، باشه رفتم، حنجره نموند برات.

نگاهِ خیره‌ی آتیشیم بهشه که چند قدم به عقب بر می‌داره و از اتاق بیرون می‌زنه و در رو هم می‌بنده. از پشتِ میز بیرون می‌رم، لگدِ محکمی به پایه‌ی میز می‌کوبم و خودم رو رو راحتیِ وسطِ اتاق پرت می‌کنم،

حس می‌کنم سرم در حالِ انفجارِ، انگار یکی رگ‌های متصل به چشم‌هام رو داره می‌کشه، به پشتیِ مبل تکیه می‌دم و چشم‌هام رو رو هم می‌ذارم، حالا این گند رو چه طوری جمع کنم؟

چه طوری به عموم بگم که بهش دروغ گفتم؟ لعنت به من و بد شانسیم، همین شش ماه پیش گفت تا چند سال دیگه ایران نمیاد الان چی شده که نظرش عوض شده

چنگی به موهام می‌زنم که تقه ای به در می‌خوره، خیلی زود صدای منشی تو گوشم زنگ می‌زنه و صورتم جمع می‌شه، کی بهش گفته که من کَرَم که این جوری جیغ می‌زنه؟ یادم باشه تو اولین فرصت این دختر رو هم اخراج کنم صداش خیلی تیزه و این من رو اذیت می‌کنه.

– جنابِ نیکزاد از شرکتِ تجلی تماس گرفتن، انگار امروز مرجوعی زیاد بوده.

نه این دیگه خارج از توانمه، از جا می‌پرم و خودم رو بهش می‌رسونم، این قدر نزدیک که ترسیده به دیوار می‌چسبه و کاغذ‌های تو دستش رو رو سینه‌ش نگه‌می‌داره، خیره تو چشم‌های دو دو زنش به حرف میام:

– مرجوعی زیاد بوده یعنی چی؟

آبِ دهنش رو پر صدا قورت می‌ده و بریده به حرف میاد:

– قر… قربان… انگار میوه‌های تهِ سبد‌ها همش گندیده بوده، به من که این جوری گفتن.

چشم‌هام رو واسه ثانیه ای رو هم می‌ذارم و لبِ پایینم رو از حرص گاز می‌گیرم، چه کنم من با این بی کفایت‌ها؟ اعتبارِ شرکتم رو دارن با خاک یکسان می‌کنن.

– برو بیرون.

یه قدم به چپ، سمتِ در برمی‌داره.

– چ… چشم.

– تا آخرِ تایمِ کاری نه صدات‌و بشنوم نه قیافت‌و ببینم به هر دلیلی.

– چشم چشم.

بیرون می‌ره و من در رو پشتِ سرش محکم‌ می‌بندم، بد شانسی پشتِ بد شانسی، با این گندِ جدید چه کنم؟

سمتِ میز می‌رم و با برداشتنِ گوشیم و سوییچم از اتاق بیرون می‌زنم، واقعاً با این اعصاب خوردی نمی‌تونم تو شرکت بمونم، پشتِ درِ طلاییِ آسانسور مکث می‌کنم، کلافه مشتی به کلیدش می‌زنم و منتظر می‌شم تا برسه،

با پاهام رو زمین ضرب می‌گیرم و مدام به ساعتم نگاه می‌کنم، اتاقکِ آسانسور می‌رسه و درش باز می‌شه، می‌خوام با عجله وارد بشم که چشم‌هام تو یه جفت چشمِ خوشرنگ قفل می‌شه.

– ببخشید می‌خوام برم شرکتِ نیکزاد.

اخم‌هام رو تو هم می‌کنم و یه قدم عقب میام و به در اشاره می‌کنم.

– بفرمایید همین جاست.

لبخندِ کوچیکی می‌زنه.

– ممنون.

از اتاقک بیرون میاد و سمتِ در می‌ره، نگاهم رو ازش می‌گیرم و واردِ آسانسور می‌شم و دکمه‌ی پارکینگ رو فشار می‌دم، در بسته می‌شه و اون دختر با اون رنگِ چشم‌های متفاوت از دیدم محو می‌شه، این قدر عصبی هستم که وقتِ فکر کردن به اون چشم‌ها رو نداشته باشم

***

کلافه از رانندگیِ تو ترافیک که همیشه بیش تر از تایمی که قراره واسه رسیدن به مقصد تلف بشه وقتم رو می‌گیره کلید رو تو در می‌چرخونم و وارد می‌شم.

همون دمِ در سوئیچ و موبایل رو روی میزِ کوچیکِ کنارِ در پرت می‌کنم و کُتم رو با خشم از تنم بیرون می‌کشم و روی صندلی می‌ندازمش، مستقیم سمتِ آشپزخونه می‌رم، درِ یخچال رو باز می‌کنم و بطریِ آب رو بیرون می‌کشم و سمتِ دهنم می‌برم، یه نفس تا نصفِ بطری رو سر می‌کشم!

نفسِ عمیق می‌کشم و سمتِ تلفن می‌رم، پیغام گیرش رو روشن می‌کنم و صداها یکی یکی تو گوشم می‌پیچه.

– اه سپاس کجا گذاشتی رفتی این یارو شاپوری اومده، سپاس؟

و قطع می‌شه، چشم غره ای به تلفن می‌رم انگار که مهرشاد کنارمه و حرف می‌زنه، یه بار نشد کاری رو بدونِ من بتونه انجام بده. کمی دیگه آب می‌نوشم و پیغامِ بعدی رو می‌شنوم.

چند بار بهش بگم من از مدلِ حرف زدنش خوشم نمیاد، وقتی این جوری تو دماغی حرف می‌زنه ع حالم بهم می‌خوره می‌گیره.

– سپاس عشقِ من گوشیت خاموشه، خواستم خبر بدم که شب میام پیشت.

باز بدونِ اطلاعِ من برنامه ریخته، می‌خوام گوشی رو بردارم و از خجالتش در بیام که صدای بعدی باعث می‌شه تو جام میخکوب بشم.

– سلام پسرم، کارهام ردیف شد تا دو هفته دیگه پیشتم‌و مشتاقِ دیدارِ عروسم، فعلاً.

روی صندلی آوار می‌‌شم و سرم رو تو دست‌هام می‌گیرم، لعنت بهت مهرشاد، گندی زدی که هیچ جوره نمی‌تونم درستش کنم، واقعاً چرا به حرفش گوش کردم من که می‌دونستم این کار اشتباهه؟!

پوفی می‌کشم و گوشی رو از جیبِ جینِ مشکیم بیرون‌ میارم و اول یه مسیج واسه کتی می‌فرستم.

( امشب نیا حوصله ندارم)

سِندش می‌کنم و مهرشاد رو می‌گیرم، بوقِ اول جواب می‌ده و مثلِ همیشه از همه چیز شکایت داره.

– لعنت بهت سپاس، شاپوری مغزم‌و خورد.

– شرکت‌و بسپار دستِ امین پاشو بیا ببینم چه خاکی تو سرم بریزم.

– چی شده دوباره؟

– دو هفته دیگه ایرانه، گندش در میاد، هر چی دارم از دستم می‌ره.

– باشه یه ساعت دیگه اون جام، یه فکرایی دارم فقط باید ببینم شدنیه.

پوفی می‌کشم.

– فقط یه راهی بده، من واسه این زندگی جون کندم مفت نره از دستم.

– باشه اومدم.

تماس رو قطع می‌کنم و از جام پا می‌شم، بطریِ آبی که هنوز تو دستمه رو روی کانتر می‌ذارم و سمتِ اتاق خواب می‌رم، واقعاً حس می‌کنم سرم در حالِ انفجاره، گاهی اوقات این قدر عصبی می‌شم که می‌خوام چند تا دری وری به پدرم با اون مدلِ وصیت کردنش بگم.

اه. پیراهنِ سرمه ایم رو از تنم بیرون می‌کشم و خودم رو رو تخت پرت می‌کنم، ساعدِ دستِ راستم رو رو چشم‌هام می‌ذارم، کاش می‌شد فقط نیم ساعت بخوابم شاید کمی این تنِ خسته از استرسم آروم‌ بشه.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان معانقه از مهری هاشمی

دانلود رمان مه ربا از مهری هاشمی

دانلود رمان هیژا از مهری هاشمی

دانلود رمان افسون سردار از مهری هاشمی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4974
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!