دانلود رمان عاشقت شد دلم از پردیس نیک کام
دوست داشتن مسیر راحتی نیست اگر گاهی عقل شرط انتخاب نباشه. آدم ها باید یادبگیرن هرچیزی تاوانی داره…
مقداری از متن رمان عاشقت شد دلم :
سری تکان دادم و صورتم را از زیر دستش بیرون کشیدم.
دست مانده روی هوایش جمع شد و با مکث کنار تنش افتاد.
_حسابی خسته شدی ببخشید بار کار امروز من روی دوش تو افتاد
محتوای سرخ رنگ سرنگ را داخل لوله ی مخصوص خالی کردم و سر جایش گذاشتم.
_نه بابا این چه حرفیه مامانت خوبه انشالله؟
نفس عمیقی کشید و جای خالی مراجعه کننده ی بعدی را پر کرد.
_ آره بابا چیزیش نبود دکتر گفت خودشو لوس کرده
چپ چپ نگاهش کردم.
_ستاره!
دست هایش را بالا گرفت و خندید.
_تسلیم! بپوش بریم شام مهمون من
دستکش هایم را از دستم در آوردم.
_نمیتونم باشه یه وقت دیگه
لب هایش آویزان شد.
_شیفتی امشب؟ چرا نگفتی خب دختر خوب من فکر کردم شیفت نیستی گفتم امروز جای من وایسی اینطوری اذیت میشی که ببخشید تورو خدا
خسته بودم اما نه انقدر که انرژی برای ادامه ی کارم نداشته باشم. من خلاصه در همین بودم. هرکسی برای هدفی متولد می شود. انگار سرنوشت من از همان ابتدا اینطور تعریف شد که شبانه روز کار کنم. بی منت!
_نگو اینطوری به من نمیگفتی به کی میخواستی بگی؟ ناسلامتی رفیقتم
نگاهش شرمنده شد. نزدیک آمد و صورتم را بوسید.
_قربون دل مهربونت برم من
وحشت زده کنارش زدم.
با دیدن پرده ی کشیده ی سمت ما نفس راحتی کشیدم.
_چیکار میکنی ستاره یکی میبینه!
غش غش خندید و شالش را جلو کشید.
_ببینه! مگه چیکار کردیم؟
پرده را کنار زد و به سمتم چرخید.
_میمونی من برم لباس های فرمم رو بپوشم و بیام؟
خسته پلک زدم و ذستی روی هوا برایش تکان دادم.
_فقط زود!
خندید و بوسی برایم فرستاد. با شیطنت خندید و دور شد.
نگاهی به میز انداختم. آخرین تکه را هم داخل سبد مخصوص وسایل مربوطه انداختم و از اتاق بیرون زدم.
راهروی شلوغ بیمارستان سرم را به دوران انداخت.
صنم خمیازه کنان به استقبالم آمد و گفت:
_خسته نباشی
لبخندی به رویش پاشیدم.
_تو که خسته تر به نظر میرسی
بی حال سری تکان داد و روی شانه ام زد.
_بدو برو بخش دکتر مشفق دنبالت می گشت!
چشم هایم گرد شد. نگاهی به سرتاسر سالن انداختم.
پس ستاره کجا مانده بود؟
_خانوم معتمد؟
به سمت مسئول پذیرش چرخیدم.
_بله؟
نگاهش وخامت اوضاع را شرح می داد و احتیایج به توضیح بیشتر نبود.
_الان پرستار منصوری میان
چپ چپ نگاهم کرد. معنای نگاهش را خوب می فهمیدم. حق داشت که بگوید تو که پرستار این بخش نیستی اینجا چه کار میکنی؟
خجول سرم را زیر انداختم. ستاره قدم زنان از انتهای راهرو هویدا شد.
با اخم نگاهش کردم.
سرخوش به هر یک از همکار ها که سر راهش می آمدند سلام می کرد.
در دل به شادی که در وجودش بی وقفه جریان داشت غبطه خوردم.
برای مسئول پذیرش سری تکان داد و به سمتم آمد. خشم نگاهم را خاموش کردم. او که گناهی نداشت.
نباید تاوان غده های چرکین درونم را او پس می داد. دستی به شانه ام زد و وارد اتاق مخصوص انتقال خون شد.
_دمت گرم عزیزم جبران می کنم
لبخند محزونم را تقدیمش کردم و آهسته از اتاق دور شدم.
دست هایم را درون جیب روپوش سرمه ای رنگم فرو بردم و با سری خم شده روی سینه ام به سمت آسانسور مخصوص کارکنان رفتم.
کارتم را مقابل حسگر گرفتم. چراغش سبز شد و به آرامی در کشویی مقابلم باز شد.
حین وارد شدن به واگن خالی ساعتم را چک کردم.
پنج دقیقه ی دیگر شیفتم شروع میشد.
در دل خدا را شکر کردم که وقتم برای تعویض لباس هایم هدر نمی رود.
انقدر در افکارم غرق بودم که با باز شدن آسانسور به خودم آمدم.
بخش خلوت بود.خونسرد نفس عمیقی کشیدم و وارد راهرو شدم.
برخی از بچه ها لباس های خودشان را به تن داشتند و با بچه های بخش خداحافظی می کردند.
دلم نمی خواست جای آن ها باشم و به خانه بروم.
شاید عجیب باشد اما اگر مدیر بخش اجازه می داد و پست بالایم را در نظر نمی گرفت تمام روز را که سهل است. تمام عمرم را در این بیمارستان کار می کردم تا فکرم مشغول باشد وآئینه ای دورم نباشد.
تنها نباشم که خدای نکرده خودم را به یاد بیاورم.
من هیچکس نبودم!
خنده دار است نه؟
بخندید به حال من که خدا نکند یک روز کسی جای من باشد!
تاریکی درونم مرا کشته بود.
من زنده بودم.
مانند تمام زن ها!
او را که دیدم دنیایم زیر و رو شد.
عاشق شده بودم.
با تمام وجودم حاضرم قسم بخورم که عاشقش بودم.
مگر عاشق شدن حال خوش داشتن نیست؟
من داشتم!
هردقیقه پروانه ای در دلم پر می زد.
فکر می کردم او هم عاشق من است اما نبود.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان پسوخه از پردیس نیک کام
دانلود رمان اسب سیاه پادشاه از پردیس نیک کام
دانلود رمان زگزوانگ از پردیس نیک کام