دانلود رمان یک نخ سیگار سوخته از محیا نگهبان
دانلود رمان یک نخ سیگار سوخته از محیا نگهبان موضوع اصلی رمان یک نخ سیگار سوخته : داستان مردی جوان و عاشق که به تازگی طعم عشق را میچشد، اما این بین گذشته ی وجود دارد که هنوز او‌را ول نکرده و دامان خودش و زندگی نوپایش را میگیرد و…   مقداری از متن رمان یک نخ سیگار سوخته : دستی به کراواتش می‌کشد و ...

دانلود رمان یک نخ سیگار سوخته از محیا نگهبان

موضوع اصلی رمان یک نخ سیگار سوخته :

داستان مردی جوان و عاشق که به تازگی طعم عشق را میچشد، اما این بین گذشته ی وجود دارد که هنوز او‌را ول نکرده و دامان خودش و زندگی نوپایش را میگیرد و…

 

مقداری از متن رمان یک نخ سیگار سوخته :

دستی به کراواتش می‌کشد و کاغذ ها را به کناری می‌اندازد. حسابِ پسته ها و بادام هایی که صادر کرده بودند از دستش در رفته بود. یک چیز هایی این وسط اشتباه بود. میزانِ بار ورودی با خروجی برابری نمی‌کرد. ماه پیش کم بود و این ماه زیاد. تا جایی که یادش بود، ماه پیش هیچ باری داخل انبار نماند و همه ی بسته ها تحویل بازار شد. خودکار را روی میز پرت می‌کند. با پنجه هایش، فشارِ کمی به زمین وارد می‌کند و صندلیِ چرخ دارش را به سمت شیشه های سَر تا سَری شرکت می‌چرخاند. زبانش را رویِ لبِ پایینی اش می‌کشد و سعی می‌کند ذهن به هم ریخته اش را آرام کند. از همان اول هم به حسابدارشان شک داشت. حالا مدتی می‌شود که شکش نسبت به او قوت بیشتری گرفته است. منتظر فرصت یا نشانی است تا سریع تر او را به امور مالی بفرستد. نفس عمیقی می‌کشد و به برج بلند روبه رویش چشم می‌دوزد.

با صدای تق در، دل از شهر دود گرفته می‌کَند و به سمت در فندقی رنگ می‌چرخد.

-بفرمایید.

در باز می‌شود و قامت برادرش را می‌بیند.

هشت سالی از او کوچکتر است. نوید لبخند پهنی می‌زند و جلو می‌اید. برادرِ بزرگ و عزیز جانش، وابستگی که این دو بهم دارند، در کمتر برادرانی دیده می‌شود. نوید نگاهی به انبوه کاغذ های روی میز می‌اندازد و می‌گوید

– اوووف، داداش من جمع کن، یه امروز رو بیخیال کار شو.

لبخند نیمه جانی به روی برادرش می‌زند.

– چرا انوقت؟

نوید جلو تر می‌رود. کف دو دستش را روی میز می‌گذارد و وزنش را روی دست هایش می‌اندازد. امکان ندارد بدون او پا به مهمانی بگذارد. تنش را به سمت برادرش می‌کشد و می‌گوید

– امروز تولد نداست، توی باغ تولد گرفتن، من و تو رو هم دعوت کردند. بیا بریم یه دلی از عزا در آریم، یکمم خودمون رو شادروان کنیم.

ویهان کلافه دستی در هوا تکان می‌دهد.

– ولم کن نوید، با اون دوستایِ عتیقه ات. هر کدومشون رو نگاه می‌کنی، می‌خوای بالا بیاری. یا عملن، یا خودشون رو رنگ کردند.

نوید لبخندی می‌زند و می‌گوید

– ببخشید که مثلا روژان خانم شما، نشرال نیستن. اینا عملین به مزاق شما خوش نمی‌آد ولی قشنگ سرویس می‌دن.

ویهان اخمی نمایشی می‌کند و هشدار گونه نوید را صدا می‌زند. نوید کمی بلند می‌خندد و می‌گوید

– جون داداش نه نیار دیگه، پوسیدم تو این شرکت. هعی پسته و بادوم و تخمه و چی! الان ببین …

کمی عقب می‌رود و دست هایش را به سمت دو طرف بدنش دراز می‌کند.

– عین این پسته هایِ در بسته شده ام که وسط آجیلا یه تو ذوقی می‌زنه.

ویهان کاغذ های روی میز را دسته بندی می‌کند و می‌گوید

– چاره ی اون پسته هام یه انبردسته! بزاریش لای انبردست یه فشار کوچولو بدی و بشه یه پسته ی خندان.

نوید با ذوق می‌گوید

– آی قربون دهنت. الان این حالت هایی که شما می‌گین، تو باغ می‌شه اتفاق بیفته، اونا حکم پسته ی در بسته رو دارند، ماهم انبردست دو تایی بریم یه فشاری بدیم حال کنیم.

ویهان از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت قفسه ی پرونده ها می‌رود. پوشه ی نارنجی رنگ را بیرون می‌کشد و برای عوض کردن بحثی که هیچ خوشش نمی‌اید، در حالی که کاغذ ها را داخل پوشه قرار می‌دهد، می‌گوید

– اون دوست حسابدارت رو بگو بیاد یه حساب دقیق بهم بده، به عقلم نمی‌خوره این حسابا.

نوید سیبی از توی میز وسط اتاق برمی‌دارد و روی صندلی چرم روبه روی میز ویهان می‌نشیند.

– رو چشم. باز چیشده؟

ویهان پشتِ میز می‌نشیند و کامپیوترش را خاموش کند.

– حسابا اصلا جور در نمی‌آد، نه میزان بارهای خروجی و ورودی برابره، نه پولِ حساب شرکت، الان این ماه فروشمون بیشتره ولی نقدینگیمون با میزان فروشمون برابر نیست.

نوید گازی به سیب می‌زند و می‌گوید

– به پیمان شک داری؟

ویهان از روی صندلی بلند می‌شود. کتش را از روی چوب لباسی کنار میزش برمی‌دارد و

نوید ته سیب را داخل بشقاب انداختِ و می‌گوید

– باشه، بهش می‌گم بیاد، باز اگه دیدی دست برده تو حساب ها، اخراجش کن.

نوید سری تکان می‌دهد و چیزی نمی‌گوید. کتش را تن می‌کند و همراه نوید از شرکت خارج می‌شود.

شاید آن مهمانی که نوید می‌گوید، بتواند او را از این کسالت بیرون بیاورد.

ماشین را مقابل خانه باغ متوقف می‌کند و پیاده می‌شوند. نگاهی به نمای چوبی ویلا می‌اندازد. ویلایی دو طبقه در بهترین نقطه ی تهران. صدای بلند موزیک و جیغ داد آمیخته با آن، تا همینجا هم می‌آید. کف دست هایش را روی مو های کنار شقیقه اش می‌کشد و می‌گوید

– نوید خیلی سر و صدا باشه من نیستما.

نوید در حالی که یکی از دکمه های پیراهنش را باز می‌کرد تا سینه ی عضلانی اش بیشتر در دید باشد، رو به ویهان می‌گوید

– اگه بهت خوش نگذشت اوکی.

هر دو دستی به پیراهنشان می‌کشند و به سمت در مشکی رنگ باغ می‌روند

– اگه بهت خوش نگذشت اوکی.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان اکتای از محیا نگهبان

دانلود رمان دیوانه و سرگشته از محیا نگهبان

دانلود رمان به هر برگ سوگند خوردم از محیا نگهبان

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4953
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!