دانلود رمان خان زاده از ترنم اسماعیل زاده
آیلین برای به دنیا آوردن وارث همسر خان زاده میشه اما شب زفاف خان زاده حتی به صورتش هم نگاه نمیکنه و در تهران وقتی در یک پارتی شبانه با دختری رابطه برقرار میکنه نمیدونه این دختر آیلین همسرشه و عاشقش میشه و…
مقداری از متن رمان خان زاده :
سکوت کردم…دستم و گرفت و گفت
_چای ریختم بیا برای ارباب و خان زاده ببر بذار چشم خان زاده بهت بیوفته یک دل نه صد دل عاشقت میشه.
سکوت کردم.چه دل خوشی داشت خاتون. خان زاده هزار تا دختر شهری دیده بود من و با این لباس های محلی و این ریخت و قیافه نمی پسندید.
تا بخوام اعتراض کنم سینی چای و به دستم داد و به سمت اتاق فرستادم.
سینی توی دستم می لرزید. به اتاق رفتم و با صورتی از خجالت قرمز شده در و باز کردم
به محض باز کردن در خان زاده رو روبه روی خودم دیدم. که گویا قصد بیرون اومدن داشت.
با دیدنم صورتش جمع شد و از جلوم کنار رفت.
دستام شروع به لرزیدن کرد. از خجالت حتی نمی تونستم یه قدم دیگه برم جلو.
ارباب با دیدنم با به به چه چه گفت
_ماشالا ماشالا چه دختر با کمالاتی بزرگ کردی علی.
بابا با اشتیاق سر تکون داد و گفت
_کنیز شماست. دخترم چایی رو بیار.
خواستم یک قدم جلو برم که خان زاده گفت
_اونی که به خاطرش وادارم کردی تا اینجا بیام اینه بابا؟
سر جام قفل کردم. لحجه ش هم شهری و با کلاس بود.
ارباب با چشم غره گفت
_آیلین از هر نظر برای تو مناسبه!
صدای طعنه آمیز خان زاده مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_من هیچی تو خودت راضی میشی این دختر برات وارث…
حرفش و به حرمت بابام قطع کرد و با عصبانیت از اتاق بیرون زد.
دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من و ببلعه.
ارباب با وجود گند کاری پسرش باز هم مفتخرانه سر تکون داد و گفت
_جوونا جاهلن نمی دونن چی براشون خوبه چی بد.
بابام هم با سادگی سر تکون داد و گفت
_بله همین طوره ارباب… دخترم چایی ها رو بیار.
با دست هایی لرزون چایی ها رو جلوشون گذاشتم. ارباب حینی که با تحسین نگاهم می کرد گفت
_چای خان زاده رو ببر توی باغ.
شوک زده به بابام نگاه کردم. اونم متعجب به ارباب چشم دوخته بود که ارباب گفت
_نگران نباش پسرم چشم بد به دختر دهخدا نداره واسه این میگم که یه نظر هم و ببینن مهرشون بیشتر به دل هم بیوفته.
ملتمسانه به بابام نگاه کردم اما اون با دو دلی حرف ارباب و تایید کرد و گفت
_چای خان زاده رو ببر تو باغ عزیزم.
کی می تونست جلوی بابا و ارباب زبون درازی کنه؟
ناچار سر تکون دادم و بلند شدم.
به محض بیرون رفتن از اتاق یه گله آدم ریختن سرم و هر کدوم یه سؤالی پرسیدن.
رو به خاتون گفتم
_بابا گفته برای خان زاده چای ببرم توی باغ.
چشمای همه گرد شد ولی خاتون با خوشحالی گفت
_چه بابات روشن فکر شده. بیا دختر دیگه چی میخوای؟تا حالا دیدی قبل ازدواج دختر پسر هم و ببینن؟حالا تو این فرصت و داری دل خان زاده رو ببری تا برای گرفتنت مشتاق بشه.
دو تا سیلی
_وای آیلین چه جیگری شده نه خاتون؟
خاتون به صورتم نگاه کرد و گفت
_هزار الله و اکبر. دختری که دست به صورتش نبرده باشه این طوری خانم و خوش بر و رو میشه یه اصلاح کرد ببین شد قرص ماه…خان زاده یک دل نه صد دل عاشقات میشه.
پوزخندی توی دلم زدم.
چه طور نمی فهمیدن هم من ناراضیم هم خان زاده ای که می دونم با تهدید میخواد بشینه سر سفره ی عقد.
بخت بدم با شرط خان زاده تکمیل شد.
به این شرط قبول کرد که فردای عقد به شهر بریم.
حالا باید فردا با خان زاده ی مغروری که رغبت نگاه کردن توی صورتمم نمیکرد به جایی می رفتم که تا حالا پامم اونجا نذاشتم.
طیبه با هیجان اومد توی اتاق و گفت
_خان زاده اومد.
میخوان خطبه ی عقد و بخونن.
من توی اتاق… خان زاده بیرون با دل هایی که کلی از هم فاصله داشت.
اما من برای نجات مردمم مجبور بودم خودم و تباه کنم
مهم نبود اگه خان زاده من و نمیخواست.
بهتر…سمتم نمیومد. اما ارباب چی که رک و راست توی صورتم گفت از شب اول باید دست به کار شید و زودتر وارثش رو تحویلش بدید.
وای به حالت اگه دختر میاوردی آیلین.
با یاد امشب تنم آتیش گرفت. از فکر اینکه همه بخوان پشت در وایسن تا دستمال خونی و نشونشون بدیم گر می گرفتم.
کاش میمردم و امشب نمی رسید.
از بیرون صدای دست و کل بلند شد و این یعنی من با وکالت بابام عقد خان زاده شدم.
خاتون چادر سفید رو روی سرم انداخت و گفت
_خوشبخت بشی دختر. بین مردم اینجا تو سفید بختی رفتی شهر ما رو یادت نره یه عمر زحمت تو کشیدم.
اون فقط به فکر خودش بود… مثل بقیه که خوشحال بودن یه عروسی بزرگ عیونی به صرف گوساله ی بریان و هفت نوع غذا دعوت شدن.
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان پارتنر
رمان جوخه جادو
رمان مریم ترین مریم
رمان یخ در بهشت
رمان پاکی و پلیدی
رمان قمار باز
رمان در انتهای چاه ویل
رمان در وجه لعل
رمان بونسای تخس
رمان سیگار سناتور
رمان خاوین
رمان در دست تعمیر
رمان هفت متری دربند
رمان سایه ماه
رمان عروس شرطی
رمان قصاص
رمان هرمان