دانلود رمان هزار و سیصد و سکوت از زهرا علیرضایی
در مورد عدم اعتماد بهنفس و شکست در بسیاری از کارها
مقداری از متن رمان هزار و سیصد و سکوت :
دستان جستجوگرم به شکلات کوچکی خورد که صبح پیش از بیرون زدن از خانه، فرهان به من داده بود. ” آه خدارا شکر!”
شکلات را از جیب بیرون کشیدم و آرام مقابل چشمانش تکان دادم. گریه اش بند نیامد اما کمی آرام شد و چشمان اشک آلود مظلومش را به من دوخت، نمی دانم شاید در اجزای صورتم، دنبال چیزی برای اعتماد کردن می گشت.
آرام دست پیش بردم، شکلات را کف دست خاک آلودش گذاشتم و سعی کردم دوستانه ترین لبخندی که بلد بودم را تحویلش بدهم. معجزه ی شکلات بود یا لبخند دست و پا شکسته ی من، نمی دانم، اما تلاطم نگاهش کم کم فروکش کرد.
آن لحظه، مغزم تازه فرصت پیدا کرد که برای چگونگی برقراری ارتباط با آن بچه، به تکاپو بیوفتد. نمی توانستم دست به دامن دفترچه ام بشوم، چون به نظر نمی آمد سن او اصلاً به مدرسه رفتن و سواد داشتن، رسیده باشد. می ترسیدم اگر دوباره دهان باز کنم و برای رساندن منظورم از زبان نداشته ام کمک بگیرم، باز هم او را بترسانم.
-سروش… سروش!
صدای جیغ بلند و پر ترس و لرز زنی، ناگهان تمام تن کوچه را لرزاند و بلافاصله، کوبش گام هایی سراسیمه.
سرم سمت انتهای کوچه چرخید، زن و مردی جوان، دستپاچه و هول زده، با صورت هایی کبود از خشم و نگرانی، سمت من و بچه ی بی پناه می دویدند. حدسش سخت نبود، احتمالاً پدر و مادرش بودند.
از این که خود آن ها پسرکشان را پیدا کرده بودند و دیگر احتیاج نبود درگیر یک بچه ی غریبه ی گریان بشوم، ذوق کردم و آرام از جا برخاستم.
زن جوان، زودتر از مرد درشت اندامی که همراهش بود، خود را به من رساند و بی آن که فرصتی بدهد، حتی پیش از آن که کاملاً در مقابلم بایستد، دست مشت کرد و با تمام قدرتش به صورتم کوبید.
-دزد کثافت!
و بعد با عجله پیش پای پسر بچه زانو زد و او را محکم میان بازوانش فشرد.
_وای… وای سروش… وای خدا رو شکر!
درد سوزانی زیر چشمم جوشیدن گرفت و تا مغزم رفت، میان بهت و حیرتی که از آن مشت ناگهانی به جانم افتاد، کمی خم زدم تا با درد صورتم کنار بیایم که مرد هم به من رسید و یقه ام را گرفت.
-می خواستی با این طفل معصوم چه غلطی بکنی مردکِ مریضِ حروم زاده؟!
با چشمانی وق زده به صورت سرخ مرد و رگ های بیرون زده ی پیشانی اش خیره شدم، آن ها فکر می کردند من پسرشان را دزده ام.
به دو دست قدرتمندش چنگ زدم و درمانده و مستأصل نالیدم:
-من… من…
نگاهی لبریز از تنفر به تقلای بیهوده ام برای حرف زدن، انداخت و یقه ام را با ضربی شدید، رها کرد. آن قدر شدید که تلوتلو خوران، روی زمین افتادم.
برایم انگشت تهدید بالا برد و در هوا تکان داد.
-لالم که هستی بی شرف! خودم چشات رو از کاسه در میارم که کورم بشی پی بچه ی مردم نباشی… می دم پلیس پدرت رو در بیاره، معلوم نیست چندتا خونواده رو تا حالا بدبخت کردی!
هنوز مات و شوک زده بودم، هنوز مغزم در تلاش بود که تمام آن چه رخ داد را هضم کند. باید کاری می کردم، باید توضیح می دادم.
دست در جیب کت اسپرتم که به لطف زمین خوردن، خاکی شده بود، فرو بردم تا دفترچه و خودکارم را بیرون بکشم و همه چیز را برای آن ها بنویسم.
نمی دانم چه از ذهن زن گذشت که هراسیده جیغ کشید:
_جاوید… این می خواد چاقو دربیاره!
دستم در جیب، یخ بست. انگار هرکاری می کردم، قضیه بدتر می شد.
مرد به سویم حمله ور شد و مهلت نداد کار دیگری انجام بدهم، من هرگز در دفاع از خودم، شانس نیاورده بودم!
***
شلوغی بیش از اندازه ی راهرو، کلافه ام کرده بود. درد کتک های ناروایی هم که خورده بودم، به این بی قراری دامن می زد. دلم نشستن کنج اتاق آرام و بی سر و صدای خودم را می خواست، دور از تمام این هیاهو و غوغا!
آرنج بر زانو ستون کرده و به جلو خم زده، سرم را میان دستانم نگه داشته بودم و پای چپم، ریتمی عصبی روی زمین گرفته بود.
-آقا…
صدا، صدای همان مرد جوان،جاوید، بود. عصبی تر از آنی بودم که بخواهم پاسخ بدهم.
دستش روی شانه ام نشست.
-داداش!
تا یک ساعت پیش حرامزاده ی مریض بودم و حالا “داداش”!
با پوزخندی حاصل از شنیدن این کلمه، سر بلند کردم و به او چشم دوختم.
راضی از این که توانسته توجهم را جلب کند، حرفش را ادامه داد.
-به خدا خیلی شرمنده تم… باور کن این قدر هول کرده بودم که اون لحظه به هیچی فکر نمی کردم، خیلی جوونمردی کردی که داداشم رو نجات دادی، اگه اون زن می بردش، معلوم نبود چی به سرش می آورد.
صدای اعتراض شهراد، از پشت سر جاوید، به هوا رفت.
-ول کن دیگه آقا، زدی لت و پارش کردی دست از سرش بردار دیگه.
جاوید سر پایین انداخت و ساکت شد، روی ادامه ی صحبت شهراد، سمت من چرخید:
-پاشو فریاد، پاشو بریم شکایتت رو بنویس از این دو تا.
اشاره اش به جاوید و زن جوان کز کرده در انتهای راهرو بود که فهمیده بودم خواهر جاوید است.
از جا برخاستم و رنگ از روی جاوید پرید، می دانست اگر شکایت کنم، به دردسر خواهند افتاد.
با این که به شدت بابت مسائل پیش آمده عصبی بودم اما، حال حوصله ی شکایت کردن نداشتم، رفت و آمد در راهروهای کلانتری و دادگاه، من را یاد خاطراتی می انداخت که به شدت سعی می کردم فراموششان کنم.
رو به شهراد، دستی به نشان “بی خیال” در هوا تکان دادم و رو به درِ خروجی، به راه افتادم.
شهراد متعجب پرسید:
_کجا راه افتادی؟ فریاد! فریاد با توأم!
بی آن که سر سمتش بچرخانم، انگشت اشاره ام را چند بار به شقیقه کوبیدم. او خوب می دانست هر وقت این کار را انجام می دهم، یعنی: “اعصاب ندارم!”
نفسش را با حرص بیرون داد و با گام هایی سنگین، به دنبالم آمد. به من که رسید و دوشادوشم قرار گرفت، پچ پچ کنان سرم غر زد.
-مغز خر خوردی؟ می تونی ازشون دیه بگیری، ببین چجوری زدن ناکارت کردن دو نفری!
شانه بالا انداختم و بی خیال نسبت به “فریاد؛ فریاد” گفتنش، به راهم ادامه دادم. حوصله ی هیچ کاری را نداشتم، فقط می خواستم همه چیز زودتر تمام شود.
***
داشتم در را پشت سرم می بستم و در تقلای کندن کفش از پا بودم که صدای جیغ فاخته به هوا رفت.
-خاک به سرم! چی شدی؟!
سر بلند کردم و با او که دستانش را بر دهان حصار کرده و چشمانش از حدقه بیرون زده بود، رو به رو شدم.
اخمم در هم رفت، او می دانست صدای بلند چقدر اعصابم را خرد می کند؛ می دانست و جیغ زده بود.
با همان ابروهای گره در هم، دو انگشتی روی گوشم کوبیدم. فهمید و بلافاصله خود را جمع و جور کرد.
-ببخشید خب… ولی آخه خودت رو دیدی؟ زیر چشمت چرا کبوده؟ لباسات چرا این شکلی شده؟
امان از سوال و جواب های این دخترِ همیشه نگران.
سری تکان دادم.
-هیچی!
او حرف هایم را هرچند گنگ و نامفهوم، می فهمید.
-یعنی چی هیچی؟ پس چرا این شکلی شدی؟ دعوا کردی؟
سرم را میان دستانم گرفتم و بی توجه به او، سمت اتاقم رفتم.
صدای فرهان را از پشت سرم شنیدم که از فاخته می پرسید:
-این چی شده دوباره؟
هر چه لحن او بی خیال بود، صدای فاخته، می لرزید.
-نمی دونم، نمی گه که…
در را پشت سرم به هم کوبیدم و به تاریکی اتاق پناه بردم. تکه تکه لباس های درب و داغانم را از تن کندم و گوشه ای انداختم و زیر پتو خزیدم.
فاخته تق آرامی به در زد و با آرام ترین صدای ممکن از آن سو، پرسید:
-شام نمی خوری؟
سرم را زیر پتو فرو بردم و در جوابش فقط بیشتر در خود جمع شدم. مسخره بود که مردی بیست و هفت هشت ساله، تا این اندازه کودکانه رفتار کند اما، از من فقط همان کودک لجباز و بد قلق درونم، باقی مانده بود.
_فریاد… چیزی احتیاج نداری؟
مطالب مرتبط:
دانلود رمان روئیده از تردید از زهرا علیرضایی
بخوانید از دیگر نویسنده ها:
رمان برهنه زیر باران
رمان عاشق شدم
رمان دختر ماه منیر
رمان جان شهرزاد
رمان عشق بی رحم
رمان ستاره ها مسیر را نشانت می دهند
رمان پینوکیو
رمان کوچه دلگشا
رمان فصل میوه های نارنجی
رمان روی نقطه هیچ
رمان ماه دل
رمان شکوفه سیب