دانلود رمان تپش از فاطمه لطفی
رمان تپش داستان فانتزیِ خون آشامی داره.
مقداری از متن رمان تپش :
دستم را که برای بغلکشیدن خودم روی بازوهایم گذاشته بودم، بالا برده و چتری های خیس روی پیشانیام را کنار زدم.
بارانِ لعنتی مرا به یک موشِ آبکشیدهی مفلوک تبدیل کرده بود…
با چشمهای نگران اطراف را کاویدم.
باد خشنی که میوزید پوست خیس و برهنهی بازوهایم را میسوزاند.
درحالی که خیابانهای خلوت و ناشناس باعث دلهرهام شده بود، دندان هایم از ترس و سرما روی هم لرزیدند.
برای بار هزارم به شرارت همکلاسیهایم لعنت فرستادم؛ محض رضای خدا کاش حداقل تلفن موبایلم را با خود نمیبردند.
باران تند تر شد و من به هیچ طریقی نمیتوانستم پیکرم را از ضربات بیرحمانهاش محفاظت کنم.
چه فکر میکردم، و چه شد؟! با خوشحالی گمان میبردم که قرار است یک عصر خوب را در کنار همکلاسیهایم بگذارنم و کمی بیشتر با آنها صمیمی شوم.
میدانید تنهایی خیلی بد بود، خیلی! آنهم در دیاری ناآشنا پس من تصمیم داشتم به هرنحوی که شده با آنها ارتباط بگیرم…
اما اینطور که به نظر میآمد همکلاسی های شرور من اصلا تمایلی به صمیمیت با من نداشتند، وقتی میدانستند من به زبان محلی این شهر مسلط نیستم و هیچ یک از خیابانها را بدون گوگل مپ نمیتوانم مسیر یابی کنم، مرا جاگذاشتند و با برداشتن لوازمم اوج خباثتشان را نشان دادند!
بله!
و حالا من بدون پول، گوشی ، کارت بانکی یا حداقل یک چتر لعنتی، زیر ابرهای سیاهی که تمام شهر را تاریک کرده بودند، و بارانی که امان نمیداد، خیابان هارا به مقصدی نامعلوم وجب میکردم!
شجاعتی که همیشه به آن افتخار میکردم، کاملا از وجودم پر کشیده بود و من به شدت ترسیده و مضطرب بودم! که خب طبیعی بود… من در کشوری غریب و شهری که به زبان محلیشان مسلط نبودم گم شده بودم!
دستم را سایبان صورتم کردم تا قطرات باران دیدم را تار نکند. و دقیقا کمی جلوتر در آن سوی خیابان میتوانستم ساختمان یک کلیسا را ببینم.
و درست همین سمت روبه روی کلیسا یک ادارهی پلیس قرار داشت.
عالی شد! میتوانستم به کلیسا پناه برده و با درخواست یک تلفن با پدرم تماس بگیرم و یا به ادارهی پلیس رفته و کمک بخواهم.
دو گزینهی موجود که باعث شد من با تردید سرجایم بایستم و چندبار پی در پی به کلیسا و ادارهی پلیس نگاه کنم!
بعدِ هربار نگاه به کلیسا لرز کوچکی از ترس به جانم مینشست.
چرا که این هوای گرفته و تاریک، بارانِ شدید،زوزهی باد و رعدی که گهگاه آسمان را روشن میکرد، فضایی به شدت رعب آور ساخته بود و آن کلیسای لعنتی تمام داستانها و فیلم های شیطانی و ترسناکی که تا به حال دیده بودم را برایم تداعی کرد.
به شدت سرم را به چپ و راست تکان دادم و قدم هایم را به سمت ادارهی پلیس تند تر کردم.
جلوی درب مضطرب ایستادم و نگاهی به اطراف که پرنده پر نمیزد انداختم.
لباسهایم خیس شده به تنم چسبیده بودند و باعث انزجارم میشدند.
تاپ دوبندهای که تنم بود را با دو انگشت گرفتم و کمی جلو کشیدم تا از بدنم جدا شود، اما بعد از رها کردنش باز به تنم چسبید!
نفس عمیقی کشیده و با هل دادن درب داخل شدم.
به محض ورود حس کردم یک انرژیسنگین قلبم را فشرد و این حال با دیدن نگاه های خیره و عجیب دو افسر پلیس بدتر شد.
از پشت میزهایشان چنان خیره و درنده به من چشم دوخته بودند که سقوط ناگهانی فشارم را احساس کردم و بیاراده قدمی به عقب برداشتم.
زبانم به سقف دهانم چسبیده بود و نمیتوانستم حرفی بزنم و آنها نیز بی حرف با دریدگی نگاهم میکردند.
دربی که سمت راست اتاق بود باز شد و مردی تنومند و قد بلند بیرون آمد، نگاه سیاه و نافذش محکم به من چسبید و خدایا چیزی نماند که از ترس خودم را خیس کنم، پس به همین علت رانهایم را محکم بهم فشردم.
مرد اخمی کرد و یکی از افسرهای پلیس به زبان سوئدی چیزی گفت و همین مرا بیشتر به وحشت انداخت!
با بیچارگی نگاهش کردم و سعی کردم به انگلیسی چیزی بگویم اما کلمات فارسی از میان لبهایم بیرون پریدند و من ناامید و آسیبپذیر در خود جمع شدم.
ترس داشت مرا از پا درمیاورد و این فضای لعنتی به حدی گرفته و سنگین بود که حس میکردم نمیتوانم به درستی نفس بکشم.
مرد سوم به درون اتاق برگشت و خیلی زودتر از یک پلک زدن با لیوانی در دست باز گشت. به من نزدیک شد و من قلبم خودش را به این سو و آن سو کوبید تاکه شاید موفق به گریز شود.
نزدیک که رسید لیوان را به سمتم گرفت و با خیرگی در چشمانم به لاتین گفت:
_ اینو بخور آروم که شدی بگو چه کمکی میتونیم بهت بکنیم!
کلمات را غلیظ و خشن تلفظ میکرد و صدای لعنتی اش انگار که از بس سیگار دود کرده بود گرفته و خش دار به گوش میرسید.
دستم مطیعانه بیخبر از من جلو رفت و لیوان را از دستش گرفت.
یک نفس آن را نوشیدم درحالی که نگاه مرد هنوز توی چشمانم قفل شده بود .
نگاهی که به طرز اغراق آمیزی سیاه بود! خیلی سیاه…
لیوان را که پایین آورد، کمی، تنها کمی آرامتر بودم اما آن ترس و دلهره همچنان در من باقی بود.
کلمات لاتین که از ذهنم گریخته بودند باز گشتند و من با صدایی لرزان دست و پا شکسته گفتم:
_ من برای خونه رفتن به کمک احتیاج دارم، چون خیابانوها و آدرسهارو نمیشناسم.
وقتی نگاه ادامهدار و منتظرشان را دیدم سعی کردم توضیح دهم:
_ دوستام… اممم یعنی من با همکلاسی هام به گردش اومده بودم… اما وقتی برای شستن دستهام به سرویس رفتم و برگشتم اونها نبودند…منو جا گذاشته بودند و تمام لوازمم رو با خودشون برده بودن.
افسرجوانی که پسری قد بلند و بور بود خندهی تمسخرآمیزی کرد و به لاتین گفت:
_ شت تو قربانیِ دسیسههای دانشآموزی شدی! اونها چطور تونستن دختر شیرینی مثل تو رو جا بزارن؟
مردی که مقابلم ایستاده بود نگاه خشنی به افسرش انداخت، اما انگار برایش کافی نبود، چرا که افسر بیتوجه به منِ خجالت زده ادامه داد:
_بهتره دیگه باهاشون نگردی بیبی! اونها دفعهی بعد بلای بدتری سرت میارن. آدرس خونتونو داری؟
من بلهی متزلزلی گفتم و نگاه ممتد مرد به افسر جوانش همچنان پر از خشم بود و انگار که افسر دیگر متوجه شده باشد، رو به همکارش توپید:
_ خفه شو جان!
نگاه مرد به سمتم برگشت و باز خیره و نافذ به چشمانم خیره شد:
_ من تو رو تا خونهات میرسونم!
تمام تنم از صدایش لرزید اما حواسم بود که با این حرف هردو افسر با تعجبی بسیار به مرد خیره شدند.
افسرِ زن که موهای بلندش را از بالا دم اسبی بسته بود و آبی چشمانش بر زیباییاش افزوده بود با جاخوردگی گفت:
_ من اینکارو میکنم قربان نیا…
مرد روبه او با لحنی محکم گفت:
_ به رانندگیت اعتمادی ندارم جینی، بارون سختی میباره! من اونو میرسونم بعدش هم سری به مزرعهی تام میزنم. بهتره حتی یک دقیقه هم شیفتتون رو ترک نکنید!
هردو ناراضی و همچنان متعجب سری به تایید تکان دادند و مرد با برداشتن بارانی کوتاه و مشکی اش از چوب لباسی چوبی از درب اداره بیرون زد.
مضطرب به دنبالش دویدم و کاش میتوانستم به او بگویم که دلم نمیخواهد مرا به خانهام برساند!
اما البته که وقتی او سوال میکرد به چه علت، من نمیتوانستم به او بگویم که از همراهی با تو میترسم!
پس پشت سرش راه افتادم و او دزدگیر ساب7_9ایکس مشکی رنگی که جلوی اداره پارک بود را زد. پشت فرمان نشست و من ماشین را دور زدم، پیش از اینکه دستم به دستگیرهی درب عقب برسد، او از داخل در جلو را باز کرد و من به ناچار روی صندلی کنارش جای گرفتم.
شانههایم را در خود جمع کردم، رایحهی عجیبی در فضای کابین حس میشد که نمیدانستم بوی عطر اوست یا بویی که در ماشینش جریان داشته.
یک بوی ترش اوه کمی شیرین یا حتی تلخ! انگار ترکیبی از عطر میوههای استوایی بود… هرچه بود ترغیبم میکرد که چند نفس عمیق پشت سر هم بکشم!
با گزیدن زبانم زمزمه کردم:
_ صندلی ماشینتون رو خیس کردم.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان خون زاده از فاطمه لطفی
دانلود رمان تله ی مرد از فاطمه لطفی
دانلود رمان حریق از فاطمه لطفی
دانلود رمان در خلوت یک گرگ از فاطمه لطفی
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان وقتی نبودیم
رمان هم قفس عقاب
رمان ره مستان
رمان کلنجار
رمان طومار
رمان ما ماه و ماهی بودیم
رمان پرهون
رمان آفتاب برحوت
رمان سیب گلاب
رمان تا کجا با منی
رمان فصل نارنجی
رمان لانه ویرانی
رمان پایانم نزدیک است
رمان طلایه
رمان بی فام