دانلود رمان پسوخه از پردیس نیک کام
دانلود رمان پسوخه از پردیس نیک کام موضوع اصلی رمان پسوخه : عبرت از اشتباه خودخواسته   مقداری از متن رمان پسوخه : برای آشنایی بیشتر با قلم پردیس نیک کام مقداری از متن رمان پسوخه را در ذیل قرار داده ایم : به چشمات که نگاه می‌کنم ازت می‌ترسم فیوشا عشق اون مرد دوباره تو رو به جنونی رسونده که هر کاری ازت بر میاد ...

دانلود رمان پسوخه از پردیس نیک کام

موضوع اصلی رمان پسوخه :

عبرت از اشتباه خودخواسته

 

مقداری از متن رمان پسوخه :

برای آشنایی بیشتر با قلم پردیس نیک کام مقداری از متن رمان پسوخه را در ذیل قرار داده ایم :

به چشمات که نگاه می‌کنم ازت می‌ترسم فیوشا عشق اون مرد دوباره تو رو به جنونی رسونده که هر کاری ازت بر میاد و مطمئنم که عقلت دوباره خاموش شده!
خودم می‌دانستم که در چه چاهی افتادم برای همین اهمیتی به حرف‌هایش ندادم.

*

مریم و کتایون درگیر همدیگه بودند و دنبالم همینجوری راه افتاده بودن.

اصلاً انگار حواسشان نبود که من داشتم می‌رفتم .

زیپ بوت کوتاهم را که بالا کشیدم مریم وحشت زده چنگی به گونه اش کشید .

_خاک بر سرم !این دختر انقدر حواس منو پرت کرد اصلاً نفهمیدم دارم چیکار می‌کنم همینجوری راه افتادم دنبالت کجا بری مادر نصف شبه! تو که اینجوری نبودی تو که از ما خجالت نمی‌کشیدی . یه لحاف و تشک  هست قابلتم نداره مادر بیا برو بخواب فردا هوا روشن شد برو .

باید می‌رفتم زمانی برای ماندن نداشتم عمه توی خانه نگرانم می‌شد .

ممکن بود راپورتم را به بابا بدهد همینطوری اوضاع من خراب بود، نمی توانستم بیشتر از این ریسک کنم .

گونه اش را بوسیدم و دست دور گردنش انداختم .

چشمکی به کتایون که پشت سرش با شیطنت بهم نگاه می‌کرد زدم و گفتم:

_نه مریم جون من دیگه باید برم عمم نگرانم میشه نگران نباش یه ماشین دربست میگیرم هیچیم نمیشه

 

مریم با نگرانی گفت:

_مادر از این آژانس جدیدا بگیر، از اینا که برنامه‌اش سبزه تو گوشیا !کامران برای کتایونم نصب کرده با همونا میره دانشگاه به خدا خیالم راحته سر وقت میره سر وقت میاد .

اشاره اش  به اسنپ باعث شد لبخند مخفی بزنم. اما کتایون سوتی مادرش را روی هوا زده بود و بی‌پروا قهقهه می‌زد .

_وای مامان این برنامه سبزا چیه هزار بار گفتم اسنپ… اس… نپ! چرا آخه یادت میره اسمش خیلی آسونه .

مریم چشم غره ای به او رفت و دوباره به من تعارف افتاد .

_به خدا مادر می‌موندی خیلی خوشحال می‌شدم .

 

_قربونت برم خیلی دیر شده باید  برم، خونه عمم نگران میشه .

_سلام منو به عمه ات برسون حتماً .

باشه ای گفتم از خانه بیرون زدم .

تا لحظه‌ای که دروازه بزرگ حیاتو ببندم روی طاق ایوان وایساده بودن و نگاه می‌کرد .

نگرانی‌هاشو دوست داشتم. عین قند به دلم می‌چسبید.

خیلی وقت بود که از این جنس نگاه‌ها رو توی زندگیم نداشتم .

توی حاشیه خیابان نمناک محله‌شون رو آروم آروم قدم زنان حرکت کردم. .

دلم می‌خواست شیفت بدم و با تمام قوا توی این هوای دلپذیر زیر نور ما شروع به دویدن کنم.

اما خب ممکن بود شب زنده دار ها از دیدن  یه گرگ گنده تو خیابان  سکته کنن!

توی همون حالت انسانی بیخیال شیفت دادن شدم و دستامو توی جیبم   فرو کردم .

باید می رفتم به خانه  تبعیدی!

 

توی تاکسی نشسته بودم.

به طرح‌های آزمایشات و کد های شیمی روی دفتر جزوه‌هایم نگاه می‌کردم .

فرمول های توی زمینه مشکی اش با رنگ سفیدش جلوه خیلی قشنگی داده بود به دفترم.

چشمم به حروف  فرمول‌های شیمی روی دفترم بود و با هر کدومشون برای خودم توی ذهنم با صدای او نیکوتین می‌ساختم.

تا حداقل دلم را تا رسیدن به اتاقم ، تنها شدن و فکر کردن کامل به او توی یه وقت آزاد آروم کنم .

برای من شبیه نیکوتین درمانگر بود.

یه چیزی که ذهن مریضم را از خودکشی محض نجات می‌داد !

خودمم نفهمیده بودم کی و کجا انقدر از این مرد خوشم آمده بود.

طوری که  تمام مغزم را به خودش اختصاص داده بود.

تبدیل به یه رباط شده بودم که وظیفه اش از یه جایی به بعد فقط فکر کردن به او بود .

اولش خودم را شماتت می‌کردم.

ولی از یه جایی به بعد دیگر دلم نمی‌آمد سر خودم داد بزنم .

تو باید بس کنی دختر!….

اون  شبیه  عروسک‌های چینی توی مغازه‌های عروسک فروشی توکیو نیست که

اراده کنی یکی از آن را  داشته باشی .

و یک نفر  هم بدون چون و چرا برود داخل مغازه کارت بکشد و یکی  از آن را برایت بخرد !

 

همین دست نیافتنی بودنش بود که بیشتر از هر وقت دیگه حریصم می‌کرد.

که دنبالش بروم …

کشفش کنم و راه ارتباط با دلش را  پیدا بکنم .

شده بودم   دانشجویی که هر ترم نهایت تلاشش را می‌کرد  که اولین نفری باشد که انتخاب واحد می کند.

تا بتوانم  فقط با اوی لعنتی کلاس بردارم !

وقتی اسمش را توی سایت برای تدریس می‌دیدم شاد می‌شدم .

زندگی غمگین و تاریک و روتینم یه رنگ جدید به خودش می‌گرفت!

حداقل از آن سیاهی به خاکستری متمایل می‌شد و همین هم برام دلگرم کننده بود .

تو دنیای من داشتن یه ذهن شلوغ بهترین اتفاق بود.

من ذاتا اورتینک بودم‌.

یه دختر با فکر مشغول….

فوق العاده شلوغ!

خاصیت من همین بود.

که تمام تنهایی هایم را برای دور شدن از خاطرات تلخ گذشته ام اینطوری پر بکنم.

اینطوری راحت تر تسکین پیدا می‌کردم.

عادت کرده بودم که همه چیز را با فکر کردن حل بکنم .

هضم واقعیت برایم توی دنیای واقعی خیلی سخت‌تر از این حرفا بود.

کلی گشته بودم تا این راه را پیدا کنم .

دوست جدید پیدا کردن….

حتی آدم‌های جایگزین هم هیچ تاثیری نداشت .

تنها راه این بود به خودم پناه ببرم و ذهنم را پر بکنم از چیز هایی که دلم می‌خواست .

خالی از هر شخص منفی که به من هیت می‌داد!

من همین بودم.

یه شخص پر از درد با یه حال معلوم یا نامعلوم.

با هویتی که شاید هر کسی قبولش نمی‌کرد .

با نزدیک شدن به دکه سر چهارراه با وجود اینکه باران شدیدی می‌بارید یهو مغزم فعال شد و دریچه افکارم رو بستم .

فضای اطرافم باعث شده بود  رشته افکارم پاره بشه و به خودم بیام .

کوله کرم رنگم را بین انگشت هایم  فشار دادم و رو به راننده گفتم:

_آقا من همین جا پیاده می‌شم خیلی ممنون .

راننده یکم بعد با عبور کردن از کنار ماشین‌ها و شلوغی خیابان توی حاشیه نگه داشت .

سریع پیاده شدم و درش را با آروم‌ترین حالت ممکن بستم .

از آن پیرمرد های تاکسی سواری بود که حسابی روی باز و بسته شدن در ماشینش حساس بود. با وجود اینکه از ماشینش یه ابوقراضه بیشتر نمانده بود .

مهرماه خیلی سردی بود .

با اینکه همه انتظار داشتیم بعد تابستان گرمی که پشت سر گذاشته بودیم مهر ماه یکم دیرتر خودش را به شکل پاییز در بیاورد .

اما امسال از اواخر شهریور پاییز خودش را به خیابان ها نشان داده بود .

حتی با وجود اینکه الان ۲۰ مهر بود. این چهارمین باری بود که داشت باران می‌آمد .

از کنار مردمی که غرغرکنان و بعضی‌ها هم شاد توی خیابان درباره بارون و بارشش نظر         می‌دادند رد شدم و تند پیچیدم توی خیابان  اصلی که وصل می‌شد به دانشگاه .

همان طوری که تند تند راه می‌رفتم بدون اینکه برایم مهم باشد کسی نگاهم می‌کند یا نه شالم را از روی سرم برداشتم، مقنعه‌ای که تازده بودم از ته کوله ام بیرون کشیدم و روی موهام گذاشتمش .

کوله را رو روی دوشم انداختم و دو دستی به جان موهایم افتادم تا زیر مقنعه مرتب و صاف وایسند.

به ورودی دانشگاه که رسیدم دست هایم را توی جیب پافرم فرو کردم تا حراست به رنگ ناخن‌های سرخم دوباره گیر ندهد .

حس می‌کردم دوباره برگشتم به دوره دبیرستانی که ناظم  سر صف می ایستاد تا با یه قند لاک روی ناخنن هایم را بتراشد!

از وقتی که مسئول ورود و خروج دانشجوها عوض شده بود، حراست ترسناک‌تر از هر وقت دیگه‌ای به پوشش مان گیر می‌داد .

پیرزن از پشت عینک ته استکانی اش همانطوری که پشت میزش نشسته بود از بالا تا پایین نگاهی بهم انداخت و هیچی نگفت.

باید هم سکوت می‌کرد.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان اسب سیاه پادشاه از پردیس نیک کام

دانلود رمان زگزوانگ از پردیس نیک کام

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4923
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!