دانلود رمان بازی ملکه از مهسا حسینی (مهرسا)
روایتگر زندگی دختری که سالها زندگی دوگانهای داشته و توی تله میفته.
مقداری از متن رمان بازی ملکه :
– خب برای بارِ آخر لیست رو با هم مرور کنیم!
یارا موبایلش را مقابلش گرفت و از روی نوت برداریاش مشغولِ خواندن شد:
– لباس؟
مهان به حرف آمد:
– گرفتیم!
– سفره عقد؟
شهزاد این بار گفت:
– حاضره!
– لباسِ حسام؟
مهان جواب داد:
– قرار شده بود اون دوستش یوسف ترتیبش رو بده ازش خبر نداریم!
یارا سرش را از روی موبایل بلند کرد و مضطرب گفت:
– فردا مراسم عقده! چجوری از لباسِ داماد خبر نداریم؟!
شهزاد با خونسردی گفت:
– قرار نیست داماد لخت بمونه که! خود حسامالدین انقدر ماخوذ به حیاست که بعیده بدونِ لباس بیاد!
یارا کلافه گفت:
– میشه شوخی نکنی؟
– شوخی چیه؟ دارم واقعیت رو میگم! یعنی یه کت و شلوارِ درست و حسابی بینِ لباسای آقای داماد پیدا نمیشه که لخت رو زمین نمونه؟
مهان لب به دندان گرفت که نخندد، همزمان چشم غرهای به شهزاد رفت تا شاید کوتاه بیاید. یارا نگاهِ ماتش را به شهزاد دوخته بود که باعث شد بارِ دیگر به حرف بیاید:
– باشه حرفم رو پس میگیرم!
یارا بار دیگر کلافه به حرف آمد:
– باید با خود حسام حرف بزنم ببینم لباسش چی شد!
نیم نگاهی به ساعت انداخت و بلافاصله شماره گرفت. هنوز سومین بوق نخورده بود که تماس را جواب داد. یارا مشغولِ حرف زدن شد اما صحبتشان آنقدرها طولانی نشد. خیلی زود، بدونِ اینکه سوالِ اصلی را بپرسد تماس را قطع کرد. مهان پرسید:
– چی شد؟
– بیمارستان بود. گفت بعدا زنگ میزنم. خدا میدونه کِی میتونه زنگ بزنه!
شهزاد که صورتِ پریشانِ یارا را دید پیشنهاد داد:
– میخوای زنگ بزنم به این دوستش ببینم داماد قراره لُخت بمونه یا نه؟
یارا نفسش را بیرون فرستاد و گفت:
– حرف زدن با یوسف جرات میخواد! اصلا نمیدونم چرا بینِ این همه آدم حسام باید یوسف رو مسئولِ کاری بکنه! اصلا صمیمیتِ بینشون عجیبه!
مهان پرسید:
– چرا؟ مگه بنده خدا مشکلش چیه؟
– تا حالا ندیدیش! ترسناکه!
شهزاد صورتش را در هم کشید:
– زشته؟!
– نه! اتفاقا اصلا زشت نیست.
شهزاد با لودگی گفت:
– جوووون! تا الان کجا بوده پس؟ دکتر دوست خوباشو رو نمیکنهها!
یارا به حرف آمد:
– من حاضرم شرط ببندم که یا قاتله یا یه مافیایی چیزیه! شما که ندیدینش، کلی آدم همیشه دنبالشن! هر جا میره یه گله آدمِ سیاهپوش دورش رو گرفتن! حالا اون هیچی، اصلا بلد نیست بخنده!
مهان لبخند به لب گفت:
– خب جدیه بنده خدا! این میشه ترسناک بودن؟
– به خاطرِ جدی بودنش این همه آدم اطرافشن؟
شهزاد به حرف آمد:
– شخصیت کاریزماتیکی به نظر میآد! چطوره بهش زنگ بزنیم یکم سرکارش بذاریم؟
یارا به خنده افتاد:
– از جونت سیر شدی؟
مهان گفت:
– حالا نمیخواد سر کارش بذاریم! میتونیم سراغ لباسِ داماد رو بگیریم.
یارا موبایلش را باز کرد و گفت:
– حسام شمارهی یوسف رو برای مواقع ضروری بهم داده اتفاقا. کی داوطلب میشه؟
مهان خودش را کنار کشید:
– صد در صد شهزاد!
شهزاد موبایلش را برداشت و گفت:
– چرا انقدر ترسویید؟ از پشتِ تلفن که نمیتونه کسی رو بخوره! شماره رو بگو!
یارا شماره را گفت و شهزاد با موبایلِ خودش تماس گرفت، در همان حال گفت:
– عکسی از این یارو نداری؟
– هیچ عکسی ازش جایی نیست! انگار از عکس گرفتن خوشش نمیآد!
شهزاد ابرویی بالا انداخت. به نظرش موضوع جالب شده بود! با سومین بوق صدای جدیِ یوسف به گوشش رسید:
– الو؟
– سلام قربان با رئیس مافیای سیسیل کار داشتم. میتونم با خودشون صحبت کنم؟
مهان به خنده افتاد و یارا محکم توی صورتِ خودش زد! شهزاد سعی میکرد جدی باشد. لحظهای سکوت آن طرفِ خط برقرار شد. یارا زمزمه کرد:
– چیکار میکنی دیوونه؟
شهزاد چشم و ابرویی برایش آمد و بعد رو به یوسف که هنوز سکوت کرده بود به حرف آمد:
– محموله آماده شده و منتظرِ دستورِ رئیسیم. تک تیراندازها مستقر شدن تا در صورتِ نیاز به مهاجما حمله کنن! با رمزِ کفترِ کاکل به سر سمتِ انبار راه میفتن!
مطالب مرتبط:
دانلود رمان تهران 363 از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان من و آن من دیگر از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان صدایم بزن مجنون از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان برمودا از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان تا الیزه از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان هنوزم دوستش داریم از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان خیابان یک طرفه از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان مسلخ از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان پس از آن شب از مهسا حسینی (مهرسا)
دانلود رمان یاقوت کبود از مهسا حسینی (مهرسا)