دانلود رمان محکومه آبی از فاطمه جمالی فر
دانلود رمان محکومه آبی از فاطمه جمالی فر موضوع اصلی رمان محکومه آبی : در مورد دختر جوانیه که با یه لرد تمام عیار در کشتی تایتانیک آشنا و با سقوط کشتی با چالش های جدیدی روبرو میشن و زندگی جدیدی رو در کنار هم تجربه میکنند.   مقداری از متن رمان محکومه آبی : کشتی تایتانیک با عظمت و وقار بی مانند خود دریای ...

دانلود رمان محکومه آبی از فاطمه جمالی فر

موضوع اصلی رمان محکومه آبی :

در مورد دختر جوانیه که با یه لرد تمام عیار در کشتی تایتانیک آشنا و با سقوط کشتی با چالش های جدیدی روبرو میشن و زندگی جدیدی رو در کنار هم تجربه میکنند.

 

مقداری از متن رمان محکومه آبی :

کشتی تایتانیک با عظمت و وقار بی مانند خود دریای آرام را می درید و پیش میرفت.دیواره های خارجی اش با برخورد پرتو های طلایی رنگ خورشید ظهرگاه میدرخشید و زیبایی خیره کننده اش چشم ها را تسخیر میکرد.

یک ساعتی از خروج کشتی از بندر ساوتهمپتون میگذشت اما خروش جمعیت حاظر در کشتی همچنان دیدنی بود.جمعی از زنان و مردان با لباس های رنگارنگ و گران قیمت بر روی عرشه ی وسیع کشتی ایستاده بودند و با جام های کوچک شامپاین در دست از آبی دریای مجذوب کننده لذت میبردند.

گری اندرو بر روی صندلی های چیده شده در گوشه ی دماغه ی کشتی،نشسته بود و با لبخند ملایمی بر لب به صحبت های همنشین پر چانه اش گوش میداد.با آن اندام ورزیده ای که با وجود چهل سال سن همچنان خیره کننده بود،بسیار اشراف زاده جلوه و لباس های فاخرش نظر دختران جوان را به خودش جلب میکرد.

در آن سن بسیار جوان تر از همسن و سال هایش رفتار میکرد و موهای یکدست سیاهش نشان سالهای زندگی شاد و دل همیشه خرسندش داشت.به عقیده ی خودش تمام این جوان ماندن را مدیون نبود دائمی زنی در زندگی اش بود…

فرد خوشگذرانی بود و دلیلی برای ثبات شخص خاصی در خانه و کنارش نمیدید.برعکس تمام مردان همسنش از نداشتن فرزندان پر سر و صدا و بی مصرف خرسند بود و به خود میبالید.

اندرو در سن هشت سالگی مادرش را از دست داده بود و ده سال بعد به خاطر عقیده ها و کارهای پر از رسوایی اش از خانه بیرون انداخته شد.اما به سالی نکشیده با فوت پدرش،تمام ثروت کثیر آقای گری به اندور رسید و او را تبدیل به یکی از ثروتمند ترین مردان آن سالهای اسکاتلند کرد.

اندرو جوان بی دست و پا و ساده لوحی نبود و به خوبی توانست از پس اداره کردن آنهمه ثروت بر آید و با معاملات و کارهایی بعضا غیر قانونی آن را بیشتر و بیشتر کند.هرچند که شخص دست و دلبازی نبود اما در کنار این برای خوشگذرانی هایش هم پول و وقت کم نمیگذاشت.

با گذشت سالهای زیادی همچنان شب هایش را با خوابیدن میان زنهای زیبا و لذت بخش میگذراند و زحمت بستن پیمانی دقیق و اصولی را به خود نمیداد.

چند سال قبل،در سن سی سالگی برای آسایش خود و همچنین کسب در آمدی شهوت انگیز،بزرگترین فاحشه خانه ی شهر بزرگ ادینبرو را،کمی دورتر از ممالک گری ساخت و بد نامی خود را بیش از پیش بر سر زبان ها راند.

اندرو فردی بسیار شوخ طبع و بی استرس،و زبان تند و تیز و رک گویش زبان زد همگان بود.بیشتر اوقات ترجیح میداد به جای سرو کله زدن با مردان به اصطلاح استقلال طلب و آزاد منش اسکاتلندی به سوارکاری و تیر اندازی بپردازد،یا روی زمین های کشاورزی اش راه برود و به کارهای کارگرها رسیدگی کند.

به نواختن پیانو علاقه ی خاصی داشت و زیباترین پیانوی اسکاتلند،که با چوب گردوی کالیفرنیایی ساخته شده بود،را با دادن 20000 دلار پول بی زبان از آن خود کرد.

غالب اوقات با پیپ قهوه ای رنگ چند صد دلاری گوشه ی لبش دیده و با زبان چربش در میان خانم ها محبوب و بلعکس در میان مردهای اصیل و اشراف زاده،مردی فرو مایه و خوشگذران شناخته میشد.

البته که نظر اطرافیان برای اندرو اهمیت نداشت.سن او از گوش کردن و اهمیت دادن به گفته های مردان پیر و فرسوده و جوان های حسود و بی چیز گذشته بود.فیرد کلوند مرد سی ساله ای که ده سال اخیر عمر جوانی اش را با بودن های به اصطلاح محرمانه در فاحشه خانه ی گری گذرانده بود،همچنان حرف میزد:

-اطلاعیه اش رو همونجا روی روزنامه زده بودند…نمیدونم واقعا همچین چیزی باشه یا نه اما…اوه من واقعا هیجان زده ام…آقای گری نظر شما چیه؟!…

اندرو جامش را تکان داد و با خوردن قلوپی از مایع قرمز رنگ آن،سرش را چرخاند و به اطراف نگاه کرد:

-اگر همچین چیزی زده شده باشه،باید افرادش از بین همین جمعیت انتخاب شده باشه،اینطور نیست؟!…خانم های جوان و زیبایی اینجا حضور دارند که برای اون ضیافت زیادی مناسبند.

کلوند دستانش رو زیر چانه اش زد و لبخند هوس آلودی روی لب راند.نامحسوس به زنی پوشیده در لباس اسکاتلندی مدرنش اشاره کرد:

-این رو اگر شرکت کنه حتما میبرم..فکر اینکه چطور بند های اون لباس رو از تنش باز کنم…

اندرو با لبخند ملایمی حرفش را برید و سر به سرش گذاشت:

-نیازی به ادامه ی جملت نیست،آب دهنت رو از روی چونه ات پاک کن کلوند قبل از اینکه بخوام به خاطر حفظ شرفم حال به هم زن بودنت رو داد بزنم…

و نیم نگاه کوتاهی به زنی که کلوند اشاره کرده بود انداخت:

-بیشتر از صد تا نمی ارزه…پولت رو حروم نکن و به جاش…با ابرو به زن سبزپوشی که کلاه بزرگی بر سر داشت و کنار مرد متوسطی ایستاده بود اشاره کرد-اون رو انتخاب کن…اون بیشتر می ارزه…میتونه دنیای شبونه ات رو به عمق این اقیانوس بکشه.

کلوند هیجان زده نگاهش را روی اندام زن چرخاند و چشمانش را روی برجستگی بالا تنه اش ثابت نگه داشت:

-همیشه انتخاباتت رو تحسین میکنم آقای گری…این زن خیلی خیلی بهتر از تمام زنهایی هست که توی فاحشه خونه ات چشیدم.

اندرو لبخند کثیف و لذت بخشی که روی لبهایش بود را گستراند:

-تو داری در مورد نازنین های من حرف میزنی،بهتره قبل از اینکه بخوام برای همیشه اومدنت رو به خونه ی رویاهات قدغن کنم اون دهن گشادت رو ببندی.

کلوند خنده ی بی صدایی کرد.اندرو با بی حوصلگی آهی کشید و نوشیدنی اش را به سمت کلوند گرفت:

-به سلامتی پنج شنبه شب…امیدورام بچه تون باعث رسوایی عظیم توی کل تایتانیک بشه.

کلوند با خنده ی ریزی جامش را به جام او زد:

-به سلامتی.

اندرو جامش را به لبش چسباند و نگاهش را روی کسانی که ایستاده و نشسته روی دماغه کشتی بودند چرخاند.وقتی خبر حرکت این کشتی را که ساختش سه سال زمان برده ،شنیده بود مشتاقانه برای اولین سفرش داوطلب شده بود.

چقدر بابت دادن 3100 دلار پول بی زبان برای بلیت بخش فرست کلاس افسوس میخورد.با آن پول میتوانست یک هکتار دیگر به زمین های عظیمش اضافه کند یا چند فاحشه ی زیبای دیگر برای فاحشه خانه ی زیبایش بخرد.

از سفرش آنجور که باید لذت نمیبرد و هنوز ساعتی بیشتر نگذشته،بی حوصله شده بود.درست بود که کشتی واقعا زیبا و بی نظیری بود،اما برای او کمی کسل کننده بود.از جای بلند شد و جامش را روی میز گذاشت.باید گشتی آن اطراف میزد.شاید با پیدا کردن سرگرمی ای کمتر بابت پول های بی زبان از دست رفته اش افسوس میخورد.

کلوند نگاهش کرد:

-همراهیت کنم؟

دستش را تکان داد:

-به دید زدنت برس!

کلوند خنده ای کرد و اندرو بی توجه از او دور شد.

به سمت رستوران آلاکارت حرکت کرد.هر طرف را که نگاه میکرد نه در ظاهر بلکه در دل آن را تحسین میکرد.

دیواره ی شیشه ای در سالن مخصوص گشت و گذار،سالن نهار خوری اصلی بزرگ که با چلچراغ های سلطنتی زینت داده شده بود،مجسمه های بزرگ،دیوار های حکاکی شده از گچ سفید و خیلی چیزهای دیگر که بدون شک تایتانیک،این کشتی عظیم الجثه،را تبدیل به شهری شناور کرده بود.

درب شیشه ای و زیبای رستوران را هل داد و داخل شد.صدای موسیقی زیبایی فضای رستوران را پر کرده بود. هنوز به وقت نهار مانده بود و به همین دلیل افراد کمی داخل رستوران بودند.از لباسهایشان معلوم بود که برای بخش A هستند.

اندرو به سمت پنجره ای که نمای اقیانوس را نمایان میکرد قدم برداشت. با نشستن پشت میز گارسون به سمتش آمد:

-چه چیزی میل دارید آقا؟!

 

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان شهر زیبا

رمان تو همیشه بودی

رمان قلب یک فرشته

رمان سارا

رمان حوای شیرین

رمان آینده ی یک توهم

رمان ارثیه ی ابدی

رمان تشریفات

رمان آوانگارد

رمان ویلان

رمان شباهنگ

رمان چاو چاو

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4881
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!