دانلود رمان منبع آرامش از فرناز عزیز زاده
روایت داستان دختر و پسریه که سال ها قبل بهشون خیانت شده و بعد از پنج سال آدم هایی که بهشون خیانت کردن دوباره برمیگردن…
مقداری از متن رمان منبع آرامش :
تاریکی، سیاهی محض، ترس
سردرگم بودم در میان آن همه دختران خوابیده بر زمین
با صدایی خفه، پشت سر هم کلمه ی “نه” را تکرار میکردم…
در آن سیاهی قدمی برداشتم…زمینی سیاه، صاف و صیقلی در مقابلم قرار داشت…
انگار روی صحنهی نمایش تئاتری قدم برمیداشتم که همه جایش غرق در تاریکی بود…
کفشی به پا نداشتم…با پاهای برهنه در آن تاریکی جلو میرفتم.
تشنگی امانم را بریده بود…چاهی نبود…آبی نبود…
وقتی به میدانگاه رسیدم، دختری روی صندلی با چشمهای بسته با طنابی زندانی شده بود.
نزدیکش شدم…از درد به خودش میپیچید…صدای نالهاش آرام اما جانسوز بود…
– انتقام انقدر چشمت و کور کرد که نتونستی خوب و از بد تشخیص بدی؟
مرد سیاه پوش دست برد و پارچهی سیاهی که دور چشمان دخترک پیچیده شده بود را باز کرد… قطره های اشکش آهسته برروی گونههایش جاری شدند. دختر سرش را پایین انداخت و موهای بلندش صورتش را پوشاند. موهای مشکیاش در آن تاریکی هم زیبا به نظر میرسید.
– چیکار داری باهاش عوضی؟
– بزودی با زجر این دختر تقاص کارهات و پس میدی!
ولی من که کاری نکرده بودم! از چه حرف میزد؟
نیرویی مرا از دخترک روی صندلی دور کرد…داد میزدم اما انگار در اعماق دریا بودم و صدای فریادهای بلندم به گوش کسی نمیرسید.
– خوب نگاه کن، تا بیشتر درد بکشی!
دل نداشتم به دخترها نگاه کنم، نمیخواستم قبول کنم که مردهاند! به خودم تلقین میکردم که به آرامی بر روی زمین به خوابی عمیق فرورفتهاند و تا چند لحظهی بعد، با پایان تئاتر بلند خواهند شد.
در همین حین دوباره بر سرم فریاد کشید و مجبورم کرد بالاجبار به دخترها نگاهی بیندازم. اولی را به خوبی میشناختم، دختری بود که طردش کرده، خوردش کرده و در آخر احساسش نسبت به خودم را با غرورم نابود کرده بودم. دومی، سومی، چهارمی و…
دوباره مرد سیاه پوش با لذتی که به نمایش میگذاشت به سمت صندلی دخترک رفت.
– به نظرت تا چه حد تحمل درد و داره؟
– به اون نزدیک نشوو حیوون…
– دوسش داری؟ ولی دیگه فایده نداره… تو محکوم به دیدن زجر این دختری!
فریاد زدم ، به حدی بلند که تارهای صوتیام درد گرفت اما او توجه نمیکرد.
– هر بلایی می خوایی سر خودم بیار با اون دختر کاری نداشته باش، خواهش میکنم!
دخترک سری بالا آورد، چشمانش را باز کرد، با نگاهی تر خیره به من ماند، انگار با آن چشمان رنگی از من کمک میخواست. هر کاری میکردم اجازهی نزدیک شدن به او را نمیدادند…
دیواری نامرئی در مقابلم قرار گرفت…
مرد سیاه پوش با خنجری در دست نزدیک صورت دخترک شد…
فریاد زدم…داد زدم…عربده زدم اما گوشش بدهکار نبود…
خنجر را روی پوست صورتش کشید و بعد کمی دور شد و به نتیجهی کارش نگاه کرد. چرا دختر به جای جیغ و داد فقط گریه میکرد؟
از گونهی دخترک مایعی قیر مانند به پایین ریخت…چرا از خون خبری نبود؟
نزدیکش شدم، در چشمهایم نگاهی انداخت، زخم روی گونهاش در حال رشد بود، زخم کوچک کمکم به شکل یک دایره در آمد.
– بگو اشتباه کردی، بگو غلط کردی، هنوزم برای بخشش جایی مونده.
حیران میان عربدههای مرد مانده بودم!
– به کی بگم؟ جلوی بزرگ شدن این زخم و بگیر لعنتی…
خنجر را به سمتم گرفت.
– تقاص کارت این عذابه، باید تقاص غرورت و بدی، صداش کن، شاید یه روزی جوابت و بده، شاید بعد از اینهمه منم منمی که میکردی بازم کمکت کرد!
هیچ اسمی را به غیر از معبودم به خاطر نیاوردم بلند فریاد زدم:
_خداااااااااااا
…نریمان…
با صدای داد خودم از خواب پریدم و به حالت نشسته در آمدم، ریتم دم و بازدمم تند شده بود، تپش قلبم روی هزاربود و عرق سرد از لای موهایم برروی صورتم چکه میکرد. به دور و برم نگاهی انداختم، داخل اتاق روی تخت خودم بودم. با دست راستم لیوان آبی که روی عسلی تخت بود را برداشتم و یک نفس سر کشیدم.
خودم را روی تخت ولو کردم و سرم را روی بالش گذاشتم. ایکاش در خوابم خون میدیدم تا این عذاب لعنتی باطل میشد. اما مثل همهی این سه سال، این کابوس فقط روی دور تکرار بود، دور تکراری که کمکم شیرهی جانم را میکشید.
کلافه غلتی زدم و به پهلو شدم، پتو را تا زیر گردنم بالا کشیدم و تصمیم گرفتم دیگر طاق باز نخوابم تا دوباره این کابوس تکرار نشود اما تا چشمم به ساعت خورد مثل برق گرفتهها گوشی ام را چنگ زدم، نه انگار ساعت درست بود و من خواب مانده بودم.
از میان آن نامرتبیهای زیر پایم لباسی پیدا و به تن کردم. خمیازه امانم را بریده بود و قطع شدنی هم نبود. یکی پس از دیگری فکم را باز میکردند و گوشهایم را میبستند و تا ته حلق و زبان کوچکم را به نمایش میگذاشتند.
در میان باز و بسته شدن دهانم چشمم از پنجره به حیاط افتاد. دختر با آن چادر گلگلی عهد بوقی که به سر داشت با پدر مشغول کاشتن گل در باغچه بودند. غرغرکنان در حال جوراب پوشیدنم زیر لب گفتم:
-دورتادور این حیاط باغچهاس، اَد باید برن بشینن کنار ماشینم که تازه دیروز از کارواش…
هنوز جمله ام کامل نشده بود که نازنین گل را از گلدان پلاستیکیاش خارج کرد و روی کاپوت ماشینم گذاشت و در انتظار پدر ایستاد تا به اندازه ریشههای آن با بیلچهی کوچک جا خالی کند.
– بخشکی ای شانس…
پنجره را باز کردم و صدایم را در گلویم انداختم:
– بردار اون بیصاحاب و از رو ماشینم، جا قحطه یا تو کوری تمیزی ماشین و نمیبینی؟
نازی سرش را بلند کرد و گفت:
– خب بابا، بذار به سرماه برسه قسط آخرش و بدی بعد ماشینم ماشینم راه بنداز. چیشده حالا مگه؟ یه مشت خاکه دیگه…
ریشهی گل را به پدر داد و شلنگ را برداشت و روی ماشین و قسمت خاکی گرفت…
– آب نگیری روش…
حرفم را زده نزده یک تنه گند زد به ماشینم! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! خاک گل شد و بدتر روی کاپوت جا خشک کرد…بلند داد زدم:
– نازنین…
نازنین همان طور که نگاهش به من بود داد زد:
– بابا…
با حرص پرده را رها کردم و به سمت گوشیام که در حال زنگ زدن بود رفتم؛ رد دادم و در پیامی نوشتم:
– دارم میام.
اوایل تابستان بود و تازه از شر دفاع و پایان نامهی دکتری خلاص شده بودم. حوصلهی شرکت رفتن را هم نداشتم اما مجبور بودم. باید کارها پیش میرفت. به سمت در اتاقم میان آن همه نامرتبی و شلختگی قدم برداشتم و لیلا را بلند صدا زدم. وقتی در اتاقم حاضر شد محترمانه گفتم:
– لیلا خانم اتاق و تمیز کن خیلی نامرتبه.
– اتاقتون و که تازه تمیز کرده بودم آقا!
– شرمنده دوباره توش بمب ترکیده! دست خودت و میبوسه.
چشمی گفت و کلید اتاقم راگرفت. مادرم پا درد داشت و دلم نمیخواست دست تنها به کارهای خانه رسیدگی کند به همین دلیل لیلا را استخدام کردم، اما چون مادر هرکاری را از طرف من حرام اعلام کرده بود پدر کار کردهی مرا گردن گرفت.
آخرهم نفهمیدم چگونه مادر قبول و پدر با ترفندهای خاص خود مادر را راضی و لیلا در خانهی ما ماندگار شد و شروع به کار کرد!
کلید ماشین را از روی میز برداشتم و از اتاق خارج شدم. از پلهها که پایین رفتم مادر را روی کاناپه نشسته در حال تماشای فیلم دیدم؛ صدای پایم را شنید اما حتی سرش را برنگرداند که مرا ببیند، هنوز هم بعد از چند سال قهرش را ادامه می داد.
پدر تازه وارد خانه شده بود. سرکی کشیدم و نازنین را در حیاط نیافتم از ترسش تا برسم فرار کرده بود. نیم نگاهی به مادر انداختم و بعد به پدر چشم دوختم.
– برات پاکش کردم. بچم بد جور غالب تهی کرد وقتی خرابکاریش و دید…
– یه جو عقل تو سرش نیست…
– خواهر توام دیگه..
سرم را برگرداندم و بالای پلهها دیدمش. خیز برداشتم تا به سمتش بروم که پدر بازویم را گرفت.
– نمیری؟
– مزاحمم تو خونتون؟
– شال و کلاه کردی آخه!
نازنین میان حرفمان پارازیت پراند:
– تو خواب سگ گازت گرفته از صبح پاچهی همه رو میگیری؟
– به خدا نازی بیام بالا…
صدایش آتشی شد بر دل خونم…آبی شد بر جگر شعله ورم…
– دخترم و تهدید نکن…
چیزی در قلبم فرو ریخت. دخترش بود. عزیزش بود. من برایش چه بودم؟ نان خوری اضافه؟ اصلا بود و نبودم مهم بود؟ نامم را به خاطر میآورد یا از بس صدایم نکرده بود برایش غریبه شده بودم؟
بخوانید از دیگر نویسنده ها:
رمان ناتمام دنیا
رمان ابرها نگاه می کنند
رمان کابوس عمارت اربابی
رمان تولدت مبارک
رمان فایتر
رمان اقلیم دیوانگی
رمان عشق و انکار
رمان در مبعد سکوت تو رقصیدم
رمان چشم زخم
رمان انگور نارس
رمان شیدایی
رمان مهکام
رمان کنعان