دانلود رمان وصله ی جان از سارا ناصری
دانلود رمان وصله ی جان از سارا ناصری موضوع اصلی رمان وصله ی جان : قصه‌ی عشقی که عمر کوتاهی داشت و خیلی زود تبدیل به تنفر شد، تنفری که سال‌ها ادامه پیدا کرد تا در لحظه‌ی حساسی از زندگی، با هم مواجه بشن و به اجبار انتخاب کنن.   مقداری از متن رمان وصله ی جان : پریا طبق عادت با همون حالت پنگوئنی ...

دانلود رمان وصله ی جان از سارا ناصری

موضوع اصلی رمان وصله ی جان :

قصه‌ی عشقی که عمر کوتاهی داشت و خیلی زود تبدیل به تنفر شد، تنفری که سال‌ها ادامه پیدا کرد تا در لحظه‌ی حساسی از زندگی، با هم مواجه بشن و به اجبار انتخاب کنن.

 

مقداری از متن رمان وصله ی جان :

پریا طبق عادت با همون حالت پنگوئنی دستش رو زیر شکم برآمده‌‌اش نگه داشت و جلو اومد.

– سلام دکترجون، نکنه ناراحت شدی؟

چینی به بینیم انداختم و وقتی میز و دور زدم، به سمتش نزدیک شدم.

– علیک سلام، باز تو مثل شوهرت حرف زدی؟ عجب الگوهایی بشین واسه بچه‌تون!

خنده‌اش عمیق شد و حینی که من شکمش رو با تموم احساسم نوازش می‌کردم، با لحن پر عشقی جواب داد:

– فراز از این لوس بازیا خوشش نمیاد، میگه پسرم باید یجوری بزرگ بشه که همه حتی از نگاهش هم حساب ببرن.

مردمک‌هامو توی حدقه چرخوندم و وقتی با صدای بلند نفسش رو آزاد کرد، به سمت مبل راحتی اشاره زدم.

– این خونواده کلاً قدرت نمایی رو دوست دارن. انقدر غرور و خودخواهی اصلاً خوب نیست.

کنارش که نشستم، باز تموم حواسم به سمت شکمش پرت شد و طبق معمولِ همیشه دستم و روی قسمتی که سفت شده بود گذاشتم.

– ولی من که غرورِ فراز رو دوست دارم، دلم می‌خواد پسرمونم مثل خودش باشه.

حرفش رو نشنیده گرفتم و با بی‌تفاوتی به سمت میزم سر چرخوندم.

– تکون خوردناش چطوره وروجک من؟

دستگاه فشارسنج رو برداشتم و به طرفش برگشتم.

– معمولاً ایشون منو از خوابِ صبح بیدار می‌کنه. فراز هم هِی قربون صدقه‌اش میره و میگه پسرم داره ورزش صبح‌گاهی انجام میده.

برخلاف خنده‌ی بلندش، من لبخند محوی زدم و دستش و روی پاش صاف کردم.

– بذار ببینم فشارت چطوره! امیدوارم رژیم غذاییت و رعایت کرده باشی!

چندتقه به در خورد و حینی که ویدا با سینیِ قهوه و بیسکوئیت وارد شد، پریا با لحن کلافه جواب داد:

– آخه من الان نخورم، پس کِی بخورم؟

به دست‌های ورم کرده‌اش نگاه کردم و گوشیِ پزشکی رو توی گوش‌هام گذاشتم.

– ممنون خانم حسن نژاد.

ویدا با خوش‌رویی جوابش رو داد و رو به من چرخید.

– خانم دکتر من میتونم برم؟

حین فشردن پوآر سرم رو تکون دادم و گفتم:

– خسته نباشی ویداجان، بسلامت.

با رفتن ویدا، به عقربه‌های فشارسنج نگاه کردم و کم- کم اخم‌هام توی هم گره خورد.

– بفرما! وقتی رعایت نمی‌کنی نتیجه‌اش میشه همین.

گوشی رو از گوشم برداشتم و توبیخ‌گرانه نگاهش کردم. صورت گرد و تپلش، با لبخند همیشگیش زیادی خونسرد بود.

– همینجوری ادامه بدی، زودتر از موعد زایمان می‌کنی پریا. بعدشم ممکنه بچه بره توی دستگاه.

با سکوت من، دستش و روی پام گذاشت و با آرامش گفت:

– نفوس بد نزن دیگه! این ده هفته هم به سلامتی می‌گذره و بلاخره میاد توی بغلم.

سرم رو به طرفین تکون دادم و لیوان آب میوه رو جلوش گذاشتم.

– سیزده سال واسه بارداری تلاش کردی، حالا که بلاخره خدا بهت داد، یکم خورد و خوراکت رو مراعات کن. تو بیماری زمینه‌ای داری دختر! اون شوهرِ بچه دوستت، اصلاً حواسش به سلامتیِ تو هست؟

به نگاه دلخورش اهمیتی ندادم و کمی از قهوه‌‌ام رو خوردم. از سکوتش می‌فهمیدم که از توصیه‌های تکراریِ من واقعاً خسته شده.

فنجون خالی‌مو روی میز برگردوندم و به سمتش برگشتم. دستش روی شکمش بود و با نگاه من، سریع دستم و گرفت و روی قسمتی از پهلوش قرار داد.

– بازم با صدای تو تکون‌هاشو شروع کرد. معمولاً این ساعت خیلی بی‌حرکته.

با لگدی که به کف دستم خورد، لبخندِ محوی روی لب‌هام نشست. حرکات مارپیچی‌شو که حس کردم، نفسم رو از هیجان حبس کردم و چشم‌هام رو بستم.

حتی با پلک‌های بسته هم می‌تونستم سنگینیِ نگاه متعجبش و روی صورتم حس کنم.

– هربار که حرکت‌هاشو حس می‌کنی، انگار بار اولته! هیچ‌کس به اندازه‌ی تو هیجان زده نمیشه.

چشم‌هامو باز کردم و با لحنی که سعی داشتم حسرتی توش نباشه، جواب دادم:

– واسه همینه که هربار بخاطر من وول می‌خوره. قربونش برم من که عاشقمه. آب ‌میوه‌تو بخور تا ازت سونو بگیرم.

پریا فنجونش رو برداشت و من بدون حرف به پشتیِ مبل تکیه زدم.

– ان‌شاالله که قسمت خودت بشه، منم همینجوری برای فندق خاله ذوق کنم.

به حرفش فقط لبخند زدم و اون مشغول خوردن قهوه‌اش شد.

– این آرزوت هیچ‌وقت برآورده نمیشه عزیزم، من حاضر نیستم تجربه‌ی تلخ دیگه‌ای داشته باشم، هیچ مردی ارزش تعهد رو نداره! ترجیحم اینه که تا آخر عمر یه زن تنها باشم، تازه پسر خوشگل‌مونم باهات بزرگ کنم.

لبخند تلخی زد، برخلاف همیشه دیگه حرفش رو ادامه نداد و انگار نتونستم توی مهار کردن حسرتم موفق باشم.

اگر جلوی هرکسی می‌تونستم حفظ ظاهر کنم، نسبت به پریا اصلاً موفق نبودم.

صدای ضربان قلبش که توی اتاق پیچید، چشمم رو از نگاه براق پریا دزدیدم. تموم بدنم گوش شده بود تا تک به تک سلول‌های تنم رو از آهنگ خوشِ ضربانش اشباع کنم.

با قطع شدن صداش، دستم رو حرکت دادم و به شکمش که از جابه‌جا شدن بچه تکون می‌خورد نگاه کردم.

– فراز هرشب صدای ضبط شده‌شو گوش میده. دیگه به احساسش نسبت به پسرمون داره حسودیم میشه.

آب گلوم رو قورت دادم و باز دنبال ضربانش گشتم، برای همین معایناتِ طولانی، گفته بودم همیشه آخروقت بهم سر بزنه تا حسابی از وجودش لذت ببرم.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان به رنگ بلوط از سارا ناصری

دانلود رمان محراب دلدادگی از سارا ناصری

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4871
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!