دانلود رمان آغوش عنکبوت از نگین یزدانی
انتقام
مقداری از متن رمان آغوش عنکبوت :
همون لحظه که در حال تمرکز بودم، متنهای پراکندهای تو سرم شکل گرفت که ترجیح دادم بنویسمشون.
(نمیدانم چرا؟!
اما تا اندکی تنها میشوم
پر میشوم از همه چیز
هستی و نیستی
تضادهای نابرابر
مترادفهای بیمعنی
استعارههای ناخشنود
جناسهای بیتفاوت
و تشبیههایی که دیگر
هیچ کجا مانندش را پیدا نمیکنم
با خود که تنها میشوم
فریادهای بیصدا در سرم بیداد میکند.
نیستیاَم را به آتش میکشد و
سینهام را در خود مچاله میکند)
“یاقوت سرخ”
مجدد خوندمش، متن جالبی شده بود، فقط نمیدونم چرا تمامِ افکارم، حول محور تراژدی میچرخید؟!
شاید به این خاطر که درد و رنجِ واقعی رو درک کرده بودم.
– بهههه! میرزا بنویس کلاسمون هم طبق معمول زودتر از همه اومده.
نگاهی به بیرون انداخت.
– یعنی خاک تو سرت، اون همه در و داف بیرون ریخته، منتظر یه گوشه چشم از جنابعالی، اونوقت اومدی اینجا تنِ فردوسی بزرگ و تو گور بلرزونی؟!
سرم و بالا گرفتم، سینا که کبکش خروس میخوند، سرتا پا مشکی پوشیده بود، در واقع یکی از رنگهای مورد علاقهاش محسوب میشد.
محمد هم دم در ایستاده بود و مشخص بود داره با نامزدش صحبت میکنه، شاید جزو منطقیترین دوستهام بهشمار میرفت.
سینا همچنان با قیافهای آویزون به بیرون نگاه میکرد، از اونجایی که کلاس خالی بود، راحت میتونست حرف بزنه.
– با ریما کات کردم.
ریلکستر ادامه داد:
– درواقع کات فور اِور.
از شرش راحت شدم، یه بند غُر میزد، روانپریش.
یهو انگشت اشارهاش و سمت بیرون گرفت و با هیجان گفت:
– دایان! خانمهای موحد چطورن؟
یهو با حرص زمزمه کرد:
– از کنار هر نره خری رد میشی، میگن قبلا با ما بوده، من پسماند کسی و نمیخوام.
نیشخندی زد و دستی میون موهاش فرو کرد.
– یکی و میخوام تک پَر باشه.
لعنتیها آرزوی خیلیهان.
بیهوا اخمهام رو درهم کشیدم.
– خیلی جالبه.
حالا روبهروم نشست.
– چی جالبه؟
پام و روی هم انداختم.
– با اینکه خودت با هزاران نفر دورات و زدی، حالا دنبال کسی هستی که صفر کیلومتر باشه؟ واقعا خوش اشتهایی.
لبخند دندوننمایی زد.
– اونو که قطعا هستم، من انتخابهام زیادی خاصِ.
پوزخندی زدم.
– امیدوارم تو هم انتخابِ خاصِ اونها باشی.
خندید.
محمد که تماسش رو قطع کرد، با سلام و احوال پرسی وارد شد.
همیشه احترام خاصی رو براش قائل بودم، طوری که بلند شدم.
– سلام حالت چطوره؟
دستی میون موهاش کشید.
– خداروشکر خوبم.
برگشت و به سینا نگاه انداخت.
– چی میگه این؟
سینا همچنان روی بَزم خودش بود، دختر بازیهایی که تمومی نداشت، به هر کدوم یه ناخنک میزد و خیلی بیقید میگفت:
(خوشم نیومد ازش).
محمد که خوب میشناختش، پوفی کشید.
– بابا این درست بشو نیست.
با رگههایی از خنده ادامه داد:
– به خدا من میگم تو مریضی، وسواس فکری گرفتی، یه فکری برای خودت بکن.
سینا چینی به بینیش داد.
– خیر، بحث اصلی سر “عدم تفاهم” وقتی حرف همو نمیفهمیم و دنیامون متفاوت، چرا باید وقتمو الکلی هدر بدم؟
با لبخند مرموزی اضافه کرد:
– ولی حنا خانم گزینهی خوبی، چون مطمئنم بیشترین تفاهمها رو باهم داریم.
محمد که تا این لحظه، با تعجب سکوت کرده بود و گوش میداد، گفت:
– منظورت خانم حنا موحد؟
سینا سری تکون داد.
– یه وقت گیر نکنه تو گلوت، اونوقت این تفاهمی که میگی، دقیقا کدوم؟!
با نیشِ باز شده، روی صندلی نشست و دستهاش رو قلاب کرد.
– خب ببین! اون زبانش خیلی قویه، به این واسطه میتونم زبانم رو ارتقا بدم.
از تعریفاتی که نسبت به حنا میشد، ناخواسته حس بدی میگرفتم، حسی مثل “حسادت”.
– کاملا صحیح! بعد یه سوال میتونم ازت بپرسم؟
سری تکون داد و با اعتماد به نفس گفت:
– بله استاد.
محمد گلویی صاف کرد.
– به نظر خودت، اون دختر چرا باید بیاد و با تو وقت بگذرونه؟
اونی که با وجودِ این همه دارایی، ترجیه میده مستقل باشه، شک نکن به تو حتی نیمنگاه هم نمیکنه.
تقریبا نصف بازارِ طلا فروشهای تهران، متعلق به خانوادهی اونه، حالا جزئیات بماند.
انگار که محمد خوب ازشون خبر داشت.
سینا که از حرفهای محمد خوشش نیومده بود، پوفی کشید.
– تو هم خوب بلدی آدم و ضایع کنیها.
کم- کم بچهها اضافه شدن و محمد با تک خندهای جواب داد:
– اینا واقعیت بود، نه توهم و رویا که تو سرت داشت شکل میگرفت.
نیمنگاهی بهش انداخت.
– حالا تو هم واسه ما کتابی حرف بزن، همین میرزا رو داریم بسته.
قشنگ به من اشاره میکرد که در حال ویرایشِ شعرم بودم.
***
از اونجایی که فعلا قرار نبود پولی به دستم برسه، از حسابِ پساندازم برای صاحبخونه، مبلغ و واریز کردم، چقدر این قسمت ماجرا، یعنی برداشت از حساب، مزخرف و دلگیر بود.
تنها چیزی که شاید مقداری کمک میکرد تا این لحظهها رو فراموش کنم، مسابقهی فوتبالِ امشب بود.
ریلکس به صندلی تکیه دادم، سروصداهایی که بیشترش ناشی از جیغ- جیغ کردن دخترا بود، باعث شد تا سرم رو بالا بیارم و چهرههاشون رو از نظر بگذرونم.
به محیطِ کتابخونه که مثلا جداسازی شده بود، نگاه کردم، دخترا با میل و ارادهی خودشون، میاومدن این سمت و با پسرا بنای صحبت رو باز میکردن.
برام سوال بود که چرا ذرهای از وقار دخترونه تو وجودشون نیست؟
درآن واحد یاد حنا افتادم.
اون با بقیه فرق داشت، ارزش خودش رو تو این چیزا نمیدید.
حتی اسمش هم قشنگ بود، طوری که چند باری اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
معمولا از تک اسمیها خوشم نمیاومد، ولی هجای کلماتش، آوای قشنگی داشت، درست مثل خودش خاص بود.
عینکم رو برداشتم، این روزها به خاطر برداشتنِ حجمِ کاری بالا، چشمام مقداری میسوخت و نیاز داشتم تا کمی استراحت کنم.
لپتاپ و رو حالت “sleep” قرار دادم.
قبل از اینکه چشمهام رو ببندم، پادکستهای انگیزشیم رو از اول لیست پلی کردم و هنزفریم رو داخل گوشم قرار دادم.
همین نِگرشها، به سمت جلو هولم میدادن و انگیزهام رو برای انجام خواستههام و تحقق اهدافم چندین برابر میکردن.
دستی که روی شونم قرار گرفت، باعث شد تا هنزفری رو از داخل گوشم بردارم.
محمد کلافه از وضعیتِ فعلی، از جاش بلند شد و سر تکون داد.
– اینجا اصلا نمیشه درس خوند، میرم بیرون، تو نمیایی؟
حقیقتا درست میگفت، هیچ کسی هم نبود تا حداقل یه تذکر بهشون بده.
لپتاپ و کلا خاموش کردم و داخل کیفم قرار دادم.
– جریان این مسابقات چیه؟!
سرم رو بالا آوردم.
– انگار که قراره به سری المپیاد، مرتبط با رشتهها برگزار بشه، البته یه سریهاشونم غیرمرتبط.
کمی فکر کرد.
– شرایطش چطوره؟! میتونیم شرکت کنیم؟!
شونهای بالا انداختم.
– دفترچهشو نگاه نکردم، ولی خب یه دورهایش برای ارشدهاس، یه سری از عناوینش هم مختص کارشناسی.
نت گوشیش و روشن کرد و روی یکی از صندلیهای داخل سالن نشست.
کنارش قرار گرفتم.
– بزار دفترچهشو بخونم، اگر شرایط خوبی داشت شرکت کنیم.
از اونجایی که از قبل دفترچه رو خونده بودم و حتی مد نظرم بود که با حنا در این مورد حرف بزنم، اما با این حال به روی خودم نیاوردم.
شرکت تو این دورهها و آزمونهاش، بهمراتب رزومهی کاری خودمون رو بالاتر میبرد.
چند دقیقهای مشغول خوندن بود که یهو سرش رو بالا آورد.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان دلتنگم می شوی از نگین یزدانی
دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی