دانلود رمان اریون از نیرا نیلگون
دانلود رمان اریون از نیرا نیلگون موضوع اصلی رمان اریون : قصه ی دختر موادفروش کم سن و سالیه که سالها قبل بعد از یه بی آبرویی بزرگ، از خونه فرار کرده. حالا تو مسیر زندگیش تو دام مردی می‌افته که در به در دنبال قاتل زن و بچه اش می‌گرده و تنها نشونیش از اون قاتل، اینه که صاحب تشکیلات ساخت ...

دانلود رمان اریون از نیرا نیلگون

موضوع اصلی رمان اریون :

قصه ی دختر موادفروش کم سن و سالیه که سالها قبل بعد از یه بی آبرویی بزرگ، از خونه فرار کرده. حالا تو مسیر زندگیش تو دام مردی می‌افته که در به در دنبال قاتل زن و بچه اش می‌گرده و تنها نشونیش از اون قاتل، اینه که صاحب تشکیلات ساخت یه نوع ماده مخدر خاصه!

 

مقداری از متن رمان اریون :

بیرون از آسانسور که رفتم با پا لگدی به در زدم. صدای تپش قلبم داشت کرم می‌کرد. چند ثانیه طول کشید تا در و باز کنه و تو همون چند ثانیه.. هزار جور فکر مختلف از تو ذهنم رد شد.. مثلاً اینکه اگه زورم نرسید بهش و کارم و تموم می‌کرد چی؟ و این افکار تا همین که در باز شد ادامه داشت.. تا قبل اینکه به خودم بیام و سریع ترین واکنش ممکن و بدم.. قبل از اینکه اصلا ببینم طرف کیه، چاقو رو دراوردم و به سمتش وحشیانه حمله کردم.. همین که تیزیش و گذاشتم زیر گردنش، با بالا اومدن سرم و دیدن کسی که جلوم بود دستام شل شد و با اخم و تعجب زل زدم بهش..!

– تو.. تو..
اسمشم درست یادم نمی اومد.. بهرام.. پدرام.. آرسام؟ چی بود اسم نجس و لعنتیش..؟
حافظه ام یاری نکرد و چشمای گنگ و پر حیرتم دوخته شد تو چشمای متعجب اون.. که احتمالا انتظار نداشت یهو با چاقو زیر گلو گذاشتن، استقبالش و جواب بدم!

***

– بیا جلو ببینم مثلا چه غلطی می خوای کنی نسناس..

گوشام و تیز کردم و همزمان نگاهم به صحنه ی مقابلم خیره موند. اخمام و توهم کشیدم و با ریزتر کردن چشمام سعی کردم واضح تر ببینمشون..

– مادر نزاییده.. ولم کن حروم زا.. آخخخخخخ!

سگرمه هام از دیدن شروع درگیر شدنشون تو هم رفت. به هیچ عنوان قصد جلو رفتن نداشتم و فقط از دور تنها امیدواریم این بود که قصد نکرده باشن اون پسر رو.. که چند ساعت آزگار افتاده بودم پی اش و به عنوان هدف فعلیم انتخابش کرده بودم و.. با مشت و لگد آش و لاش کنن.. چون در این صورت باید برای رسیدن به هدفم دوباره یکی دیگه رو پیدا می کردم و دنبالش می‌افتادم و منم برای این کار.. به هیچ عنوان آدم صبوری نبودم!

خسته از این نمایش کتک زنی و حوصله سر بر، بعد از اینکه اون دوتا نره غول نعشه موفق شدن با زور چاقو.. بسته ی هانتر تو جیب پسره و به زور ازش بگیرن، نگاهم و از اون پسره ی پخمه گرفتم و پوف کلافه ای کشیدم. مثل اینکه تو انتخاب هدفم اشتباه کرده بودم.. یه جوجه بچه ی خرده فروش که از پس دوتا زورگیر تن لش بر نمی اومد، به درد کار من نمی خورد..

خواستم صندلی و عقب ببرم و بهش تکیه بدم که.. با دیدن صحنه ی مقابلم خشک موندم و اخمام با شدت بیشتری توهم فرو رفت. لگد آخرشون پسره رو پرت زمین کرد و بلافاصله قبل از اینکه بتونه بلند شه، ناغافل نفر دوم تو درگیری عقلش و از دست داد و چاقو رو.. بی هوا فرو کرد تو پهلوش!

سکوت مرگ باری کوچه خلوت و فرا گرفت. روحشونم خبر نداشت من دارم از تو ماشینم نگاهشون می کنم.. ولی بازم این باعث نشد دست های یارو نیفته به تشویش و چند ثانیه ای به بدن کتک خورده ای که جلو پاش حالا زخمی افتاده بود.. نگاه نکنه.

یه نگاه به هم دیگه کافی بود تا بفهمن باید هر چه زودتر این مخمصه رو ترک کنن.. وگرنه دیر یا زود ممکن بود یه سر خری بیاد بالاسرشون..

قبل از اینکه پلیس یا مزاحم دیگه ای از راه برسه، همون جا رو آسفالت پسره رو ولش کردن و به محض سوار شدن رو موتور سیکلت فکستنیشون.. گازش و گرفتن و.. الفرار!

نیم نگاهی به مسیر رفتنشون انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم خبری از کسی نیست، در ماشین و با تردید باز کردم. چند ثانیه ای تو سکوت فقط به صدای برخورد قطرات بارون به کاپوت ماشینم گوش کردم.. و جنگیدم.. با وجدانم.. با اینکه این کار درسته یا نه..

به هر حال فکر کردن و کنار گذاشتم و پیاده شدم و بی معطلی.. به سمت بدن خیس آب شده ی اون پسر رفتم. بارون لباساش و سر تا پا خیس کرده بود. از درد هم احتمالا بی هوش شده بود.. چه ضعیف.. چه حقارت امیز! کسی که می تونست شانس من و برای پیدا کردن اون حرومزاده ها خیلی بالا ببره.. به همین سرعت تسلیم اون دوتا عوضی شده بود..

با خم کردن زانو هام، تو یه متریش نشستم و با حقارت و تاسف زل زدم بهش.. حدسم درمورد بیهوش بودنش کاملا درست بود.. اون دوتا غول تشن جوری ناک اوتش کرده بودن تو همین چند ثانیه که.. حتی وقتی من بهش رسیدم، نه به صدای پام واکنشی نشون داد و نه به لگد آرومی که با پام حواله دستش کردم.. که ببینم واقعا بیهوش شده یا نه.

از یه طرف دو زار به درد خودم و نقشه ام نمی خورد.. خیلی پخمه تر از این حرفا بود.. دو سوته خودش و احتمالاً بعدش من و به کشتن می داد.. از طرفی هم نمی تونستم زیر این بارون وسط خیابون ولش کنم.. باید قبل اومدن یه مهمون ناخونده زودتر از اونجا می بردمش.. ول کردنش اینجا زیربارون و با اون زخمی که از عمقش هنوز خبر نداشتم، خلاف هر چیزی بود که بهش می گفتن.. انسانیت!

البته نه که خیلی فاز فردین بخوام بردارم.. نه.. نمی تونستم حداقل به خودم دروغ بگم که اصلا شاید اینجوری فرصت حرف زدن باهاش و پیدا می کردم و بدون وارد کردنش به بازی خودم، چند کلمه ای به حرف می گرفتمش!

با اینکار مدیونم هم بود.. لااقل بخاطر تشکر کردن ازم بابت نجات جونش، سعی می کرد بهم یه توضیحی بابت اینکه چرا و به چه دلیل زخمی شده بده.. اون موقع بود که.. تنور داغ می شد و من.. با یکم زیرکی.. تا سر حد ممکن از زیر زبونش حرف می کشیدم بیرون!

قبل از اینکه برای بلند کردنش اقدامی بکنم، دوباره نگاهم سر تا سر کوچه چرخید و مطمئن شدم که هیچ جغدی این وقت شب مشغول یواشکی پاییدن من و احتمالاً درست کردن دردسر برام نیست.. اونم در حالی که داشتم بدن استخونی و لاغر پسری و که به هیچ عنوان.. به آدمی به سن و سالش نمی‌خورد، بغل می کردم و مستقیم می رفتم سمت ماشین. اگه یکی دوزاریش کج میفتاد و خیال می‌کرد من اینجوری آش و لاشش‌ کردم و احیاناً یا پلاک ماشینم و برمی‌داشت یا زنگ می‌زد پلیس تو بد دردسری می‌افتادم..

یه قدم بیشتر تو همون حالت سر پا نشسته رفتم سمتش و مجبور شدم زانوهام و بذارم زمین.. اما به ثانیه نکشیده بخاطر خیس شدن زانوی شلوار لیم احساس انزجار بهم دست داد و با یه جست از جام بلند شدم! مجبور شدم لبه ی کاپشنش و پهن کنم رو زمین و زانو هام و روی استر داخل کاپشنش بذارم..

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان ایلان از نیرا نیلگون

دانلود رمان اکسیدنت از نیرا نیلگون

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان ماه نشان

رمان ماسک مرئی

رمان مفت بر

رمان مهربانگ

رمان چهره ی پنهان عشق

رمان مغازه خودکشی

رمان گل گیس

رمان آدم خواران

رمان پسر استانبول

رمان پرتگاه احساس

رمان نازلار

رمان پروانه ام

رمان سال بد

رمان دلهره

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4856
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!