دانلود رمان ستم از هاله بخت یار
دانلود رمان ستم از هاله بخت یار موضوع اصلی رمان ستم : سرگذشت خلبان جوانی که به دلایلی پس از چند سال به ایران برمی‌گرده و از طرف زنی که بهش کمک کرده، بدترین تهمت بهش زده میشه…   مقداری از متن رمان ستم : با برخورد چرخ های هواپیما به باند، چشم باز می کنم. شقیقه ام تیر می کشد و کنار پلکم نبض ...

دانلود رمان ستم از هاله بخت یار

موضوع اصلی رمان ستم :

سرگذشت خلبان جوانی که به دلایلی پس از چند سال به ایران برمی‌گرده و از طرف زنی که بهش کمک کرده، بدترین تهمت بهش زده میشه…

 

مقداری از متن رمان ستم :

با برخورد چرخ های هواپیما به باند، چشم باز می کنم. شقیقه ام تیر می کشد و کنار پلکم نبض می زند. هوا را عمیق به ریه هایم می کشم. هوای شهر و کشوری که در آن متولد شدم و هشت سال قبل، ترکش کردم…

هوای تهران! خستگی، بدتر از قبل به جانم می افتد و سوزش چشمانم اثرات بی خوابی و حالا، از خواب پریدن است! فرود خیلی خوبی نداشت. طوری هواپیما را نشاند که انگار برای رفتن به خانه و خوابیدن عجله داشته باشد… پرواز، خانه، خوابیدن…

این سه کلمه از ذهنم پاک نمی شود! سال هاست که تمام زندگی ام در پرواز خلاصه می شود. در استراحت های کوتاه در کشور مقصد و بعد، برگشتن به خانه و خوابیدن و دوباره تکرار و تکرار…

مسافرها برای خروج از هواپیما بلند شده اند و من تکیه داده به صندلی، تنها کمربندم را باز می کنم. نگاهم از پنجره ی هواپیما به بیرون می افتد. به آسمان خاکستریِ تهران…

شهری که حیف است آسمانش خاکستری باشد! شهری که برای خیلی چیزها، حیف است… دلتنگم و همزمان دلم نمی خواهد بلند شوم. نمی خواهم پا به راهروی میان صندلی ها بگذارم و پله های هواپیما را پایین بروم.

مرا برای دیوانه کردن به خانه برگرداندند! برای ناجی شدن، برای به کار گرفتن…

از آخرین نفراتی هستم که هواپیما را ترک می کنم. لحظه ی خروج از آن، مهماندار با لبخند می گوید:

– به ایران خوش اومدید.

و من سر تکان می دهم:

– ممنونم.

صدایم گرفته و خسته است. کاش می شد به کابین خلبان بروم و روی شانه اش بزنم “منو برگردون خونه!” و حیف که نمی شود…

پایین می روم و هوایی که به ریه می کشم، حالا گلویم را می سوزاند. عصر است و هوا رو به سرد شدن می رود. کاش در پاییز برنمی گشتم… کاش همه چیز یادآور روزی که این کشور را ترک کردم، نباشد…

چک شدن پاسپورت، مهر ورود و تحویل بار، یک ساعتی طول می کشد و از گیت که می گذرم، حتی فرصت نمی کنم به دنبالشان بگردم. زنی آشنا خودش را در آغوشم پرت می کند و زار می زند:

– آمین… آمین، مامان!

قدش تا سینه ام می رسد. لبخندی که روی لب هایم نقش می بندد، غیرارادیست… دستانم را دور تنش می پیچم و بی اختیار نفس عمیقی از عطرش می گیرم:

– دورت بگردم… خوبی؟

سر بالا می گیرد و اشک می ریزد:

– آمین… آمینم… اومدی… بالاخره اومدی!

نسبت به سه سال قبل، خطوط کنار چشمش عمیق تر شده. دستم جلو می رود و اشک هایش را پاک می کنم:

– گریه نکن… خواهش می کنم.

دیدن گریه ی زن ها نقطه ضعفم است. گاردم را می شکند! تند تند سر تکان می دهد و دستش را روی صورتم می گذارد:

– باشه… باشه عزیزدلم. دست خودم نیست. ببخشید… نباید دیدار اولمون بعد سه سال اینطوری باشه!

به سه سال قبل فکر می کنم. به او که برای دومین بار به دیدارم آمد و منی که تا امروز، هیچوقت برنگشتم… می خواهم نازش را بکشم که امان نمی دهند. صدای مردی از روبرو و پشت بندش صدای صندلی چرخ دار، توجه ام را جلب می کند.

– خوش برگشتی کاپیتان!

به مرد آشنایی نگاه می کنم که صندلی چرخ دار را هل می دهد. مردی در شرفِ سی و پنج سالگی… دستش را به جلو دراز می کند:

– های هیتلر!

دندان هایم بی اختیار روی هم قفل می شوند. نه فقط بخاطر حرکت مسخره اش، که با دیدن پیرمرد لاغر روی ویلچر… گلویم فشرده می شود. بغض کرده ام؟ نمی دانم اما نفس کشیدن سخت می شود. دستش را به سختی از روی دسته ی ویلچر بلند می کند:

– آمین…

صدای همیشه محکمش، حالا انگار از ته چاه می آید. از دستانش چیزی نمانده جز پوست و استخوان و لرزشی شدید! آن شانه هایش پهن، حالا افتاده تر به نظر می رسند و از آن قدِ بلند و هیکل همیشه روی فرم، تنها تنی نحیف باقی مانده… بهت زده زمزمه می کنم:

– بابا…

و مادرم اشک از چشم می گیرد:

– نتونستم راضیش کنم که نیاد فرودگاه. می گفت بچه م بعد هشت سال داره از کشور غریب برمی گرده. نمی تونم نیام استقبالش…

سیب گلویم پایین می رود و قدم هایم رو به جلو… روبروی ویلچر، روی یک زانو می نشینم و دستانش را می گیرم:

– بابا…

چه باید بگویم؟ که خاک بر سر من که خبر نداشتم در چه حالی ست؟ که لعنت به من که زودتر نیامدم؟

تنها صدایش می زنم و چشمانم تار می بیند. شاید از اشکی که دارد درونشان حلقه می زند و او، به سختی به دستانم فشار می آورد و اشک می ریزد:

– پسر رشیدِ بابا… شیرمردِ بابا…

چشم می بندم و اشکی که می چکد را پس نمی زنم.

– ببخشید… ببخشید که انقدر دیر اومدم.

دست روی سرم می کشد:

– ولی اومدی… بالاخره اومدی…

و به سختی گردنش را خم می کند و فرق سرم را می بوسد:

– خداروشکر…

– برادرت رو تحویل نمی گیری شازده؟ با خارجی ها گشتی خونگرمی ایرانی ها یادت رفته؟

همیشه بی منطق است! همیشه وقت نشناس… نفسی که پدرم بیرون می فرستد، نشان از حرصی دارد که همیشه از دست او می خورد. بلند می شوم:

– سلام داداش.

جلو می آید. با همان نیشخند کنج لب و نگاهِ پر از نفرت… دستانش را برایم باز می کند و کوتاه در آغوشم می کشد. دست راستم را مشت کرده روی کمرش می گذارم! کنار گوشم پچ می زند:

– بوی گوشت به مشامت رسید؟ گفتی تا همه کباب ها رو نخوردن برگردم؟

گذشته از جلوی چشمم رد می شود. روزی که با دست مشت شده و فک قفل شده و یک چمدان، با دل خون و قلب آتش گرفته از ایران رفتم. من دیگر آن آمینِ بی زبان نیستم! سر کنار گوشش می برم و آرام زمزمه می کنم:

– فعلا که یکی دیگه افتاده به جون گله!

و فاصله می گیرم و گردن کج می کنم:

– از دیدنت خوشحالم داداش…

دندان روی هم فشار می دهد. دلم خنک می شود! این هم برای تمام دندان هایی که لبه شان بخاطر او از شدت فشار روی هم خرد شد. کسی نمی دانست که آن دندان های سفید و ردیفِ لمینت شده، چه درد وحشتناکی را تحمل کرده اند!

پشت ویلچر بابا می روم و چمدان ها را به دست باربر فرودگاه می سپارم که تا ماشین بیاورد. از فرودگاه که خارج می شویم، باد سردِ آذر ماه به صورتم می خورد. سردی اش به استخوان سوزی هوای برلین در این فصل نیست. برلین زیبای من…

ویلچر بابا را تا در ماشین هل می دهم. راننده سریع از ماشین پیاده می شود:

– سلام آقا… خوش برگشتید!

مرد جوانی است با قد متوسط… تا به حال او را ندیده ام.

– سلام. ممنونم.

و نگاهم را به پدرم می دهم. زمان پیاده شدنش از ویلچر و سوار ماشین شدن رسیده و دوباره گلویم درد می گیرد. من می دانستم که پاهای بابا توان ندارند ولی از نزدیک ندیده بودم… و این از نزدیک دیدنِ ناتوانی او، مرا خواهد کشت…

– آرمان و محمد کمکم می کنن…

حالم را از چشمانم می خواند و جمله ای را به سختی به زبان می آورد. می فهمم که نام آن پسر، محمد است…

کنار می روم و آرمان نزدیک می شود. شانه اش به شانه ام می گیرد و شاید تنه می زند! در ماشین را باز می کند و بعد، با کمک محمد زیر بغل بابا را می گیرند و کمک می کنند سوار شود. در ماشین را که می بندند، آرمان دستانش را چند بار به هم می کشد و می گوید:

– اینم از این! یاد بگیر کاپیتان… واسه پسر خوبِ بابا بودن، باید این کارا رو هم بلد باشی!

مامان با عصبانیت مداخله می کند:

– آرمان!

و آرمان هر دو دستش را به نشانه ی تسلیم شدن بالا می آورد:

– باشه باشه… حواسم هست خاطر شازده مکدر نشه.

و روی صندلی جلو می نشیند و مامان بازویم را می گیرد:

– به دل نگیر آمین… اونم دلش برات تنگ شده!

به سختی جلوی خودم را می گیرم که پوزخند نزنم. گوشه ی لبم اما کمی رو به بالا می رود:

– منم همینطور!

و صندلی عقب سوار می شویم و ماشین حرکت می کند. می رویم و می رویم و خیابان های تهران یکی یکی از پیش چشمم رد می شود.

کلیشه ای است که بگویم “چقدر همه چیز تغییر کرده” اما تغییر کرده است. ماشین ها زیادتر شده اند، برخی مغازه ها پرزرق و برق تر، ترافیک بیشتر و زن و مرد و بچه های زباله گردی که تا کمر در سطل آشغال خم شده اند هم بیشتر… دلم می گیرد! شهر زیبا و غمگینِ من…

– ما توقع داشتیم دست یه لیدی بور و چشم رنگی رو با خودت بگیری بیاری! حتی توقع داشتیم یه بچه هم همراهتون باشه بلکه مامان بابا تو حسرت نوه ی پسریشون نمونن! تنها اومدنت ضدحال زد بهمون…

نگاهم سمتش می چرخد. حتی حوصله ی جواب دادن هم ندارم. نگاه خیره ام را که می بیند، در صورتم براق می شود:

– چیه؟ مجرد موندنت تو سی سالگی هم تقصیر منه؟

خیلی چیزها از او می دانم! خیلی چیزها که اگر بنا به گفتن باشد، پیش پدر و مادرمان آب خواهد شد… اما نمی گویم! نه اینکه دلم برایش بسوزد… مراعات پدری را می کنم که کنارم نشسته و با شنیدن حرف های آرمان، لرزش دستش شدت گرفته…

با چشم و ابرو به بابا اشاره می کنم و آرمان منظورم را می فهمد. پوزخندی می زند و تا رسیدن به خانه، آتش بسی موقتی اعلام می شود…

***

ماه بانو، زنی که سال ها در خانه خدمت کرده و زندگی، اسفند دور سرم می چرخاند و قربان صدقه می رود. خسته ام اما به رویش لبخند می زنم:

– مشتاق دیدار ماه بانو…

می خندد و گونه هایش چال می افتد:

– خوش برگشتید آقا… چشم مون و روشن کردید…

شکسته شده… خیلی شکسته تر از هشت سال قبل! اسفندی که دود می کند خوشبوست اما استشمامش از آن فاصله ی نزدیک اذیتم می کند. تک سرفه ای می زنم که سریع دستش را پایین می آورد:

– خدا مرگ بده منو… بچه رو بستم به دود و دم!

هنوز هم همانطور است. شیرین و دوست داشتنی… می خندم اما کدام یک از این آدم ها می دانند که آن آمینِ متنفر از دود، زمانی سیگار پشت سیگار دود می کرد؟

همسرش عمو رضا، در حالی که حالا قامتش خمیده به نظر می رسد، در را پشت سرمان می بندد و تعارف می کند:

– بفرمایید داخل… بفرمایید… بیرون سرده.

دلم می خواهد جلو بروم و در آغوشش بگیرم. مثل پدرم می ماند… همانقدر عزیز و محترم! به سختی اما جلوی خودم را می گیرم و تنها می گویم:

– هشت سال گذشته اما این حیاط هنوز همونقدر دلباز و قشنگه…

حیاط باغ مانندی که پدرم عاشقش است! حیاطی که اگر عمو رضا به آن رسیدگی نکند، گل و گیاه هایش حتی چند روز هم دوام نمی آورند…

– نظر لطفتونه آقا… من کاری نمی کنم.

و این عادت شکست نفسی ایرانی ها… طوری ارزش خودمان را پایین می آوریم که انگار نه انگار مدتی طولانی تمام توان مان را روی یک کار گذاشته ایم. به برگ های کمی که زیر درخت ها ریخته نگاه می کنم. عمو رضا رد نگاهم را می گیرد:

– هر چی جارو می کنم، دو دقیقه بعدش دوباره برگ ریخته. پاییزه و این دردسرهاش…

و کاش می دانست که دل من زمانی برای پاییز این خانه می رفت…

– خودتو خسته نکن عمو رضا. این برگ ها نباشن که نمی فهمیم کِی پاییز اومد و رفت.

آرمان نیشخند می زند و مثلا زیر لب اما طوری که همه بشنوند می گوید:

– هنوز نرسیده آقای خونه شد!

جوابش را نمی دهم. حتی نگاهش هم نمی کنم. ارزش هیچ چیز را ندارد این مثلا برادرِ بزرگتر! ویلچر بابا را هل می دهم و تلاش می کنم فکرم را از اینکه زمانی بابا با آن قدِ بلند و هیکل تنومند روی این سنگ فرش ها قدم برمی داشت منحرف کنم.

حالا از او تنها جسمی مچاله شده روی ویلچر باقی مانده…

مسیرِ حیاط تا ساختمان، انگار هزار سال طول می کشد. رمپ گذاشته اند تا به جای پله، ویلچر را به راحتی از رمپ بالا ببریم. پا به ساختمان که می گذاریم، گرمای مطبوعی حس می کنم و همزمان قلبم فشرده می شود.

این خانه با تمام خاطرات خوبش، روزی قاتل من شد! این خانه با آن دکوراسیون سلطنتی و گران قیمت، با آن تابلوفرش ها عتیقه جات، روح مرا ذره ذره کشت…

– آمین جان، اتاقت رو مرتب کردم. تا لباس عوض کنی من و ماه بانو شام رو می کشیم. برات فسنجون گذاشتم. فکر نکنم از سه سال پیش خورده باشی.

لبخند کمرنگی به ذوقش می زنم:

– دستت درد نکنه. نه نخوردم… من یه دوش می گیرم میام پایین.

و دست از ویلچر مردی که در کودکی مرا روی شانه هایش حمل می کرد، می کشم و سمت پله ها می روم. اتاقم طبقه ی بالاست. روزی این پله ها را با حال زار پایین آمدم و با هر قدمم خون چکید…

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان فرش قرمز از هاله بخت یار

دانلود رمان او چند نفر است از هاله بخت یار

دانلود رمان ژینو از هاله بخت یار

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4833
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!