دانلود رمان اکتای از محیا نگهبان
دانلود رمان اکتای از محیا نگهبان موضوع اصلی رمان اکتای : روایت کودکانی که قربانی پدران و‌مادران بی مسئولیت می شوند، کودکانی‌که توسط جامعه تا اخر عمر مهر زنا یا حرام زاده به پیشانی شان میخورد!   مقداری از متن رمان اکتای : تسبیح را توی سجاده می اندازد و لای سجاده را تا میکند. کنار مینشیند و قرآن کوچکش را از روی میز برمیدارد. ...

دانلود رمان اکتای از محیا نگهبان

موضوع اصلی رمان اکتای :

روایت کودکانی که قربانی پدران و‌مادران بی مسئولیت می شوند، کودکانی‌که توسط جامعه تا اخر عمر مهر زنا یا حرام زاده به پیشانی شان میخورد!

 

مقداری از متن رمان اکتای :

تسبیح را توی سجاده می اندازد و لای سجاده را تا میکند. کنار مینشیند و قرآن کوچکش را از روی میز برمیدارد. در حالی که لای قرآن را باز میکند نگاهی به سما که آرام روی تخت مشترکشان خوابیده می اندازد. قرآن به دست جلو میرود و کنار تخت می ایستد، آرام صدایش میزند

– سما جان…

سما تکان کوچکی میخورد اما خواب دم صبح زیادی شیرین است

– خانم جانم.

باید انگار ناز این فنچ  را بکشد تا چشم هایش را باز کند

– نمیخوای چشمای دلبرتو نشونم بدی؟

سما غرغر میکند

– ولکن جون حاجی بذار بخوابم.

اکتای مردانه میخندد

– نمازت قضا میشه دلبر.

سما یک تای چشمش را باز میکند

– سر صبحی عاشقانه میگی زیر گوشم که خامم کنی؟

اکتای سر خم میکند و پیشانی سما را میبوسد

– پاشو عشق اکتای. پاشو نمازتو بخون تا دیر نشده.

سما روی تخت نیم خیز میشود. اولین بار است که میخواهد نماز بخواند.

– کاش نمیخوندی وایمیسادی باهم میخوندیم.

– من خوندم تا وقتی تو میخونی هم خوب نگاهت کنم هم خطا کردی یادت بدم.

سما لبخندی میزند

– جشن تکلیف مدرسه رو اون زمان پیچوندم حالا اومدم افتادم تو جشن تکلیف حاج اکتای.

اکتای به دیوار تکیه میزند.

– پاشو وضو بگیر بیا. دیگه کامل یادت دادم.

سما پتو را کنار میزند و به سختی بلند میشود.

اکتای میخندد و سر تکان میدهد. سما وارد سرویس میشود و همانطور که یادش داده بود وضو میگیرد. اکتای نفس عمیقی میکشد. در سنی که دیگر داشت پیر میشد و حوصله و نای نداشت، این دخترک با این دلبری های بی ریایش، زندگی را برایش رنگین کرد و بو و عطری به زندگی اش بخشید.

درست است که عقایدشان با یکدیگر یکسان نیست، اما میتواند کمی نیم من باشد و این زندگی را نگه دارد!

سما وضو میگیرد و از سرویس بیرون می آید.

– الان باید اذان بگم؟

اکتای قران را میبندد و ان را روی میز میگذارد

– اذان نه، اقامه.

بلند میشود و جلو می آید. موهای خیس سما را که به پیشانی اش چسبیده را کنار میزند

– بهش میگن اقامه!

سما یک قدم به عقب میرود. پنجره را باز میکند و همین که میخواهد دهان باز کند اکتای جلوی دهانش را میگیرد

– چیکار میکنی؟

سما پنجره را میبندد و اکتای دستش را برمیدارد

– خب میخواستم اقامه بگم!

اکتای نچی میکند

– مسخره بازی در نیار سما.

سما روی پنجه ی پاهایش بلند میشود. گونه ی اکتای را میبوسد و دستی به ته ریش های سیاه و سفیدش میزند

– عصبی نشو، بهت نمیاد اخم کنی.

اکتای سرش را کمی کج میکند و نوک انگشت های نوا را میبوسد

– الان آفتاب در میاد.

گیر داده و ولکنش نیست. از راه به در هم نمیشود لعنتی. خم میشود و از روی تخت، چادر سفید گل گلی را برمیدارد. بوی خوبی از چادر به مشامش میرسد. چادر را به دماغش میچسباند

– چه بوی خوبی میده!

– بوی مشکه. حاج خانم چادر نماز ها رو لای مشک نگه میداره.

حاج خانم مادرش را میگفت.

لای چادر را باز میکند و آن را روی سرش می اندازد. اکتای مقابلش می ایستد و کمکش میکند تا چادر را سر کند. خوب که موهایش را میپوشاند با لذت نگاهش میکند. غرق آن عسلی های جذاب میشود

– قرص ماه شدی!

سما لبش را به دندان میگیرد. نگاه اکتای روی لب سما مکث میکند. اما الان نه! باید خودش را کنترل کند.  – شروع کن سما.

اکتای عقب میرود و روی صندلی ماساژ مینشیند. خوب میداند با دل این مرد چه کرد!

شروع میکند. همانطور که اکتای با مهربانی توضیح داده بود. او عاشق این مرد بود. عاشق خدایی شده بود که براش تعریف کرده بود. زندگی اش را با این مرد دوست داشت. با وجود تمام غیرتی شدن های این مرد، با وجود تمام سختگیری هایش، این مرد را با تمام مردانگی هایی که تقدیمش کرده دوست دارد.

نمازش که تمام میشود، اکتای پیش می آید.

– قبول باشه.

سما سر بالا می‌برد

– تقبل الله!

اکتای میخندد

– سجاده رو جمع کن بیا بخوابیم.

کاری که اکتای خواسته بود را انجام میدهد. اکتای روی تخت دراز میکشد و یک پایش را روی پای دیگرش قرار میدهد. دست چپش را از آرنج تا کرده و زیر سرش قرار میدهد و دست دیگرش را باز میکند

– بیا تو بغلم.

سما از خدا خواسته توی بغلش میرود.

– دیدی چه چادر بهت می آد.

دست خودش نیست اما این حرفش اذیتش میکند.

– قبلا در موردش حرف زدیم.

اکتای سکوت میکند. خوشش نمی آید اندام زنش از آن لباس ها مشخص است. اذیت میشود.اما باید این موضوع را طور دیگری حل و فصل کند که به زندگی اش و به سما آسیبی نرسد دوست ندارد بحاطر هر موضوعی دعوا راه بیاندازد پلک میبندد و هر دویشان در آغوش یکدیگر غرق خواب کوتاه دم صبح میشوند.

به میز کنسولی کنار دیوار تکیه داده و از پشت سر به قد و قامت بلندش که کت و شلوار خوش دوختی آن را پوشانده نگاه میکند. سرگرم بستن دکمه های سر آستینش هست و حواسش به سما نیست.

– امروز خونه ی حاج خانم روضه است. گفتم میان دنبالت.

تایم عادت ماهانه اش نزدیک بود و کمرش بشدت درد میکرد. عادت کرده بود این چند روز باقی مانده را فقط بخوابد.

– پریودم نزدیکه.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان دیوانه و سرگشته از محیا نگهبان

دانلود رمان به هر برگ سوگند خوردم از محیا نگهبان

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان گل سنگم

رمان خاکستر سرخ

رمان پریزاده ام

رمان قلب مرا برده به تاراج

رمان جنوب از شمال

رمان ناگفته ها

رمان چوب خط اوهام

رمان بار دیگر زندگی

رمان دختری از جنس باران

رمان فردا بدون من

رمان توبه ی گرگ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4629
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!