نحوه دانلود رمان یک عاشقانه بی صدا
رمان یک عاشقانه بی صدا به قلم آرزو صاد، روایت زندگی پسری به نام عماد است که عاشق دختر رئیسش میشود.
درحالی که او دلباختهی شخص دیگری است
رمان در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده.
داستان یک مرد عاشق را به خوبی توصیف میکند که برای رسیدن به عشقش، چه کارهایی میکند.
در عین حال گره های ریز و درشتی دارد که داستان را معمایی کرده است.
سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه همراه های عزیز چنل.
من آرزو صاد هستم نویسنده رمان جدید یک عاشقانه بی صدا
خیلی خیلی خوشحالم که با من همراهین و قراره یه عاشقانه ناب رقم بزنیم
تا جایی که توانی باشه من همه تلاشم بر این هست که پارت گذاری رمان به تاخیر نیوفته و سعی میکنم تا اخر قصه به این قول پایبند بمونم .
ما تو این قصه هم غم داریم هم شادی با چالش های فراوان و با پایانی خوش
سعی میکنم روایتی باشه که وقتی تموم شد لبخند از لباتون کنار نره … !
پیشاپیش از صبوریتون و همراهیتون بی نهایت سپاسگذارم و امیدوارم به دلتون بشینه.
رمان یک عاشقانه بی صدا به قلم آرزو صاد، داستان زندگی دختری است که محافظ پدرش عاشق او میشود.
درحالی که او دلباختهی شخص دیگری است.
اما پدرش خسرو مخالف ازدواج آن ها است و…
بعد چهل دقیقه رانندگیبی وقفه و تحمل ترافیک بلاخره رسیدم . من بعد از خراب کردن خونه اش حداقل یه توضیح کوچولو بهش بدهکار بودم اول خواستم در بزنم بعد پشیمون شدم و کلید انداختم ،
دیدید بعضی اوقات از ته دلت میخواد زمان برگرده عقب ؟
تو این لحظه که آریای لعنتی روی دختره بود و معلوم بود وسط کار مزاحمشون شدم واقعا دلم میخواست بگردم عقب .
سریع پشتم و بهشون کردم تا نفهمن و ازخونه زدم بیرون ولیمتاسفانه صدای جیغ دختره میگفت انگار خیلی هم موفق نبودم .
صدای دختره و آریا بلند شد :
_ خدا لعنتت کنه دختر
_ زنت بود آره؟ آریا خیلی کثافتی
_ زن چی بابا بیا برو بیرون بعدا حرف میزنیم !
دختره که با عجله از خونه بیرون رفت با لبخند براش سر تکون دادم و اونم با یه چشم غره ازم دور شد حق داشت بد خورده بود تو ذوقش …
سرمو برگردوندم طرف آریا که با یه شلوارک و تیشرت جلو در لبخند ژکوند تحویلم میداد
بهش تنه زدم و همنیجور که میرفتم داخل گفتم :
_ با همینا گشتی اینجوری شدی دیگه
در و بستم و تو همون حین هم جوابمو داد :
_ چجوری ؟ جذاب منظورته ؟
اول خواستم رو مبل اولیه بشینم ولی با یاداوری صحنه ی که دیدم چهره ام و جمع کردم و به بقیه کاناپه ها نگاه کردم که صدای خنده اش بلند :
_ رو اون یکی ها بشین تمیزن خیالت راحت
رو مبل تک نفره نشستم و همینجور که مانتومو درست میکردم گفتم :
_ بخدا اگه از نود درصد بچه های بی سرپرست تهران ازمایش بگیرن پدرشون تویی .
آب و از یخچال بیرون کشید و یه نفس سرکشید و گفت :
_ نه خیالت تخت من عقیمم
آره دوبار … !
جدی شدم و صداش کردم که بشینه و به حرفام گوشبده :
_ میخوام کمکم کنی ببین کاری که میخوام انجام بدم شاید سخت باشه و غیر ممکن اما باید انجام بشه چون من دیگه اینجوری نمیتونم .
اخماش رفت توهم و پرسید :
_ چیشده ؟ مربوط به اون یاروعه ؟
منظورش از یارو رو خوب میفهمیدم آریا هیچوقت از اون خوشش نمیومد ، اسمی که صاحبش داغ بزرگی رو دلم گذاشته بود ، فکر نکنم درد شنیدنش هیچوقت برام عادی بشه . تا اخر عمرم هرجا بشنومش قراره یه بار دیگه از اول همه ی اون دردهارو تجربه کنم .
سرمو به نشونه رد حرف هاش تکون دادم :
_ نه به اون ربطی نداره مربوط به شرکته !
اخماشو کشید توهم و با حرکت سرش به ادامه دادن ترغیبم کرد :
_ ببین همه سیاهی های زندگی من یه مقصر بیشتر نداره اونم خسرو . دیگه نمیتونم عین خر کارکنم آخرش هم همه چی به اسم اون تموم شه دلم میخواد کار خودمو داشته باشم زندگیخودمو … به عبارت دیگه نمیخوام هیچربطی بهش داشته باشم … پس ، میخوام ازش جدا شم .
به اینجای حرفم که رسیدم شروع کرد با یه صدای مسخره بلند خندیدن ، خنده هاش رو اعصابم بود اینکه منو جدی نمیگرفت ، اینکه فکر میکرد از پسش بر نمیام ، این ها منو عذاب میداد :
_ نیشتو ببند نمیتونی کمکم باشی بکش کنار خودتو ، آدم واسه اینکار زیاد دارم
خنده هاش کمتر شد با یه تک سرفه سعی کرد اوضاع رو دستش بگیره
با صدای عصبی شروع کرد به حرف زدن :
_ میدونی چرا میخندم ؟ چون تو نمیتونی از اون بابای بی همه چیزت دست بکشی نگار ،همینجوری که هنوزم نتونستی از اون سهیل حرومزاده بکشی بیرون ، تو … بلد نیستی بیخیال کسایی بشی که دوستشون داری .
سکوت کرده بودم چون هرچقدر هم دلیل و برهان می اوردم که این حرفش درست نیست ولی یه جایی ته قلبم زیر اون آوارهای خراب شده میدونستم که درست میگه
_ اگه همون سال ها که بهت گفته بودم این بند نازک بین خودت و خسرو رو که به یه تار مو بنده رو میبریدی ، الان حال و روزت این نبود ؛ تو این بند رو نگه داشتی چون هنوزم امید داری یه روزی خسرو بشه پدری که تو همیشه میخواستی … نگار منو ببین !
نگاهش کردم …
بدون اینکه بهشنشون بدم چجوری داره تک تک حسرت هامو تو صورتم میکوبه
_ همین الان اگه خسرو بهت بگه سر آریا رو برام بیار من برات میشم یه پدری که آرزوشو داشتی ، مطمئنم واسه کشتن من یه دقیقه هم وقت تلف نمیکنی … تو نمیتونی ازش جدا شی چون حتی اون توجه های از روی ظلم خسرو رو هم دوست داری ، تو بدون اون یه دقیقه هم نمیتونی ، مطمئن باش حتی اگه بتونی ، خسرو اونقدر آدم داره که وقتی بدونه داری علیه خودش آدم جمع میکنی ، یه جوری ناپدیدت کنه که دستم حتی به جنازتم نرسه .
با صدایی که مطمئنم به سختی شنیده میشد لب زدم :
_ اون … بابامه !!
_ واسه همینه که پونزده سالِ بهش نگفتی بابا ؟
دیگه تحمل حرفاشو نداشتم یه عمر خودمو گول زدم که ازش متنفرم و نذاشتم کسی اینو تو روم بزنه و الان اون با بیرحمی تمام میگفت همه تلاش هام بیهوده بوده بلند شدم و خودمو رسوندم سمت در خونه ولی قبل از رفتن باید یه چیزی میگفتم یه کاری میکردم وگرنه تا ابد حسرتش رو دلم میموند برگشتم طرفش :
_ هرجا کمک میخواستی قبل از اینکه صدام کنی اونجا بودم ، یه عمر هروقت گفتی حالم خوب نیستی میگشتم تا دلیلشو پیدا کنم و از بین ببرم تا خوب بشی …
انگشت اشاره و شصتمو بهم نزدیک کردم و گفتم :
_ یه بار تو زندگیم ازت کمک خواستم آریا … یه بار ، من و تو قوم و خویش هستیم اما دیگه رفیق نیستیم ، اسم منو خط بزن
همین که دستم به دستگیره رسید صدام زد برگشتم و نگاش کردم تا ببینم چی میگه
با صدای بی حسی گفت :
_ کلیدا رو بذار رو میز و برو …
با بهت نگاش کردم فکر کردم یه شوخی مسخرست ، شاید کمک گرفتنم از آریا از اولشم اشتباه بود ، تا قبل از صحبتامون فکر میکردم تهش چند روز قهر میمونیم و بعدش تموم…
ولی انگار ایندفعه همه چی فرق میکرد
ایندفعه هوای خونه دلگیر تر بود …
دیوار های خونه بهم پوزخند میزدن…
ایندفعه نفس هم کم اومده بود …
کلید و از جیبم در اوردم و پرت کردم رو کنسول کنار در صدای برخورد کلید انگار منو از شک بیرون اورد
این اولین باری بود که قرار بود از در این خونه بیرون برم و بدونم دیگه برگشتی در کار نیست …
در و باز کردم و رفتم بیرون یه نفس تموم راه رو تا پایین دویدم
من مطمئن بودم که حرفاش منو نکشت ، ولی امروز یه چیزی درون من مرد !
هر ادمی باید یه رفیق داشته باشه نه تنها از دست همه
بلکه از خودشم بهش پناه ببره!
اون آدم برای من ، آریا بود….
پدری داشتم که منو دوست نداشت و از هر فرصتی برای زمین زدنم استفاده میکرد ؛
عشقی داشتم که باید برای زندگیش آرزوی خوشبختی میکردم ؛
دوستی داشتم که از همهی بدی های دنیا بهش پناه می بردم و باهم به این دنیا و آدماش میخندیدم ، که اونم دیگه ندارم ….
فکرکنم اسکار تنهاترین دختر دنیا با اختلاف متعلق به منی باشه که باید برای زنده موندن به تنهایی تو این منجلاب زندگی دست و پا بزنم
« من همه غریبی هامو می اوردم پیش تو
الان که تو ،
خود غربتی برام ؛
پیش کی برم ؟ »
رمان یک عاشقانه بی صدا به قلم آرزو صاد، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+GidyeQycoAk0MzA0
آرزو صاد، نویسنده و رمان نویس، متولد 1377 هستن و به تازگی پا به عرصهی نویسندگی گذاشتن.
اولین رمانی که در اختیار مخاطبین گذاشتن رمان یک عاشقانه بی صدا است که موضوع قشنگ و زیبایی دارد.
رمان یک عاشقانه بی صدا – درحال تایپ
رمان فانتوم – درحال نگارش