دانلود رمان عطش سوخته از فاطمه خاوریان
دانلود رمان عطش سوخته از فاطمه خاوریان موضوع اصلی رمان عطش سوخته : اسید پاشی   مقداری از متن رمان عطش سوخته : صدای هیجان و فریاد بلندشان کل ساختمان را برمیدارد. فریاد پشت هم گفتن گُل و سوت کشیدن امیرعلی، تشویق پشت هم دانیال، بالا و پایین پریدن عرشیا و رقص تیرداد. همه باعث میشود از ته دل بخندد و بیشتر روی کاناپه لم ...

دانلود رمان عطش سوخته از فاطمه خاوریان

موضوع اصلی رمان عطش سوخته :

اسید پاشی

 

مقداری از متن رمان عطش سوخته :

صدای هیجان و فریاد بلندشان کل ساختمان را برمیدارد. فریاد پشت هم گفتن گُل و سوت کشیدن امیرعلی، تشویق پشت هم دانیال، بالا و پایین پریدن عرشیا و رقص تیرداد. همه باعث میشود از ته دل بخندد و بیشتر روی کاناپه لم بدهد. هیجان که فروکش میکند، هر ۴ نفرشان مجدد می نشینند و تیرداد مشت پر از تخمه اش را توی صورت سورن میریزد:

– این یابو و نگاه کن، این همه حس و هیجانت تو حلقم!

سورن میخندند و عرشیا پاهایش را روی میز دراز میکند:

– این تموم حساش درونیه داداش، شاده این شکلیه، غمگین این شکلیه، دستشویی داره این شکلیه.

همه میخندند و دانیال خیره ی تلویزیون میگوید:

– دوستان لال لطفا پنالتی گرفتن!

تیرداد ظرف پفک را از روی میز برمیدارد و امیرعلی پر استرس خیره ی تلویزیون می ماند. سورن اما با شنیدن صدای تلفن همراهش از جا بلند میشود و میخواهد رد بشود که تیرداد پای چپش را دراز میکند و سورن تا مرز افتادن پیش میرود که دستش را بند دیوار میکند و پر حرص میگوید:

– چوب یه جات!

– محل و دقیقا بهش اشاره کن، کجام؟

سورن خفه ای میگوید و وارد تراس میشود. گوشی را خیره ی خیابان جواب میدهد:

– جانم؟

– هر چی پیام دادم تا شب بخیر مو جواب بدی بعد بخوابم نبودی. مجبور شدم تماس بگیرم، فوتبال میدیدی؟

لبخند میزند:

– آره..خونه ی تیردادم، با رفقا، گوشی دستم نبود شرمنده.

– دلم بغل میخواد!

سورن نفس عمیق میکشد و پر عشق لب میزند:

– ای جان!

– فردا دانشگاه دارم، بعدش میای ببینمت؟

– هماهنگ میکنم باهات!

دستی پس گردنش میخورد و گردنش که میسوزد برمیگردد و با دیدن تیرداد اخم ریزی میکند و دستش را پس میزند. از آن طرف خط میشنود:

– باشه عزیزم، مراقب خودت باش، دوستت دارم،شب بخیر!

– شبت بخیر خانومی!

گوشی را قطع میکند و توی جیبش سر میدهد دست تیرداد را میگیرد و پشت کمرش میبرد:

– مرتیکه دست بزن تو بزار واسه در و دافای دورت!

– ای ای، پفیوز دستم، بابا اومدم بگم این فوتبال تموم شد این لشا گشنن‌‌،شام میخوان، حساب میکنی یا بعدا حسای میکنی؟

سورن با خنده به عقب هلش میدهد:

– دهنت سرویس جفتش یکی شد که!

– وی بعد از صحبت کردن با قند و نبات از این رو به آن رو شد و قصد مهمان کردن لش های همیشگی را کرد!

– وی غلط کرد با تو!

تیرداد بلند میخندد و سورن سمت سالن میرود، تلویزیون خاموش بود و دانیال و امیرعلی و عرشیا مشغول خوردن ته مانده ی خوراکی های روی میز بودند‌ . تیرداد سمت تلفن میرود و سورن پاهای امیرعلی را از روی کاناپه پایین می اندازد:

– جمع کن بابا!

– دو راه داری دادا، یا بریم رستورانت، یا همینجا سفارش بدی بیارن!

عرشیا باخنده همان طور چشم بسته میگوید:

– بابا از این بدبخت بکشید بیرون، هفته ی پیش پول شامتون و حساب کرد!

دانیال میخواهد حرفی بزند که صدای تیرداد را میشنود:

– سلام خسته نباشید آقای نجفی، بله بله تیردادم، قربون شما. ریستون دستور دادن ۵ تا دونه پیتزای ناقابل بفرستید به ادرس همیشگی، با مخالفات.

همه می خندند و سورن جدی و خیره نگاهش میکند، تیرداد سمت مبل ها میرود و ادامه میدهد:

– اره، نه یعنی بله، همون همیشگیا، سس زیاد بفرستید فقط، سام تشکر میکنه، مخلص شما، شب به یاد ماندنی ای داشته باشید!

امیرعلی بطری ابمیوه را سمتش پرت میکند و تیرداد بعد از خداحافظی گوشی را توی جیب شلوارش سر میدهد.  سورن اما هنوز هم بی پلک زدن و واکنشی نگاهش میکند.‌ تیرداد کنارش می نشیند و امیرعلی میگوید:

– اخرین شام عمرت و بخور که من معنی این نگاهای سورن و خوب میفهمم!

تیرداد دستش را گردن سورن می اندازد:

– نه بابا هی از بچه غولم غول میسازید. سورن فقط ظاهرش خشن، هیکلش گنده‌، وگرنه روحش لطیفه!

سورن با حرص دستش را از گردنش پس میزند:

– من باباتونم یا ننتتون که هی زارت زارت پول شام و نهارتون و حساب کنم گوساله ها؟

– تو شوگرددی مونی!

همه از حرف تیرداد قهقهه میزنند و سورن با خنده مشتی به بازوی تیرداد میزند. تیرداد رو به امیرعلی میگوید:

– خداوکیلی اینو میخواید به عنوان دادماد قبول کنید؟ به چه امیدی؟ اخلاق که نداره  اعصاب که نداره، گذشت که نداره، واکنش خاصیم که از خودش نداره، هر چی شه مث بز نگاه میکنه!

– جرات داری جلوی نبات بگو اینارو!

– اون بنده خدا که طلسم این نکبت شده، وگرنه انصافا این خواستنی نیست. تازه با همه ی نباتیش یکم اینو شیرین میکنه!

تلفن همراهش که زنگ میخورد هر چقدر روی میز پر از ظرف و خوراکی را میگردد پیدا نمیکند. کلافه میگوید:

– پاشید گمشید یکم جمع کنید اینارو اینجارو کردید طولیه، این گوشی منم ببینید تو کدومتونه، نه یعنی زیر کدومتونه!

سورن بلند میشود و گوشی را از روی مبل برمیدارد. با دیدن اسم شادی ۲ میخندد  گوشی را سمتش پرت میکند. تیرداد گوشی را توی هوا میگیرد:

– زیر تو بود دیوث؟ چه داغم شده!

همه میخندند و تیرداد که جواب میدهد مثل همیشه همه سکوت میکنند:

– جووووون؟سلام قند من، نه بابا فوتبال چی؟ نه ندیدم. اره عاشق فوتبالم ولی خب امشب رفیقام بردنم درمانگاه، آره زیر سرم بودم. عه خدا نکنه دشمنات بمیرن…

صدای خنده ی هر ۴ نفرشان بلند میشود و تیرداد ادامه میدهد:

– الان خونم، بهترم اره، نمیدونم دکتر گفت یکم شرایط روحی و جنسی، ببخشید جسمیم بهم ریخته!

دانیال و عرشیا که از خنده منفجر میشوند زهرماری میگویدو سمت تراس میرود. امیرعلی بالای ابرویش را میخاراند:

– عجب وزه ای این، پاشید خونه رو خالی کنید که اینی که من دیدم الان پرش میکنه!

زنگ خانه که میخورد سورن بلند میشود و آیفون را برمیدارد، با دیدن روزبه در را میزند و رو به بقیه میگوید:

-پیتزاها رسید!

 

***

نگاهی به مشتری ها و جو ارام رستوران می اندازد و سمت اتاقش انتهای سالن میرود.

با دیدن پویا که سمت میزها میرفت جلو میرود و دستی به شانه اش میزند،پویا می ایستد و سورن با جدیت میگوید:

– لباس فرمت کو شما؟

– سلام آقا، چشم تازه رسیدم.

-تازه رسیدی خدمت گذاری نکن برو اول فرم بپوش پویا ببین چندبار دارم میگم.

نوشیدنی های توی دستش را میگیرد و پویا با گفتن برای میز ۸ عقب میکشد و دورمیشود. سورن سمت میز شماره ی ۸  میرود، چند دختر جوان دور میز نشسته بودند و منتظر غذا بودند. نوشیدنی ها را روی میز میگذارد و میخواهد عقب بکشد که یکی از دخترها صدایش میزند:

– گارسون؟

برمیگردد و یکی از ابروهایش را بالا میدهد. دختر با لحن مسخره ای میگوید:

– یه سالاد لطفا!

نگاه سورن اما بی توجه و بی تفاوت بالا می آید و به در ورودی می چسبد. کتایون وارد رستوران میشود و سمتش می اید، نگاهش را کش میدهد و جدی و با جذبه نگاهش میکند. کتایون نفس نفس زنان مقابلش می ایستد:

– سلام، معذرت میخوام دیرشد.کار پیش اومد نشد زود برسم!

نگاه دخترها مات روی آن ها میماند و سورن یکی از دستهایش را توی جیب شلوارش میبرد:

– سلام، بگید یه سالاد برای میز ۸ بیارن.

– چشم.

 

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان فصل زندگی

رمان پرتقال شیرین

رمان زخم عشق

رمان نارکوک

رمان کژال

رمان کنترباس

رمان طلوع دلتنگی

رمان بی دل

رمان پاسوز

رمان خاکستری در باد

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4572
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!