دانلود رمان اشتباه صحرا از سعیده براز
سرگذشت دختری که بین عشق مجازیش و عشق حقیقیش سردرگمه.
مقداری از متن رمان اشتباه صحرا :
– میدونی چقد واسه امشب نقشــه کشیــدم ؟ میدونی چقد دندون سر غیرتــم زدم تا به امشب برسم؟
لب گزیده و دستم را به سرم گرفتم تا از فاجعه رسوایی که قرار بود تا چند لحظه دیگر خانه خرابم کند کمتر شود!
نالان و پر عجز زمزمه کردم:
– سعید تو چیکار کردی؟ میخوای به چی برسی؟
عصبی اما با چشم های عاشق و شیدایش نگاهم می کند و آهسته تر از من لب می زند:
– تا به تو برسم صحرا… به تو که توی قلب بی صاحاب مردهم ریشه دووندی و هرچی میزنم که قطعش کنم میبینم نمیشه.. بدتر میشه که بهتر نمیشه
من جان می دادم برای این نگاه شیدای مرد مقابلم ولی نه در این زمان و در همچنین شرایط سخت و بحرانی که لباس عروس مرد دیگری که عنوان برادرش را یدک می کشید مثل پتکی بر سرم آوار باشد!
اولین قطره اشک روی گونه ام سر خورد و همزمان با بستن چشم هایم یادآور می شوم.
– دیگه دیره برای رسیدن به من… خیلی دیر… همه چی رو با سکوت و فرارت خرابش کردی سعید..
آهسته تر لب می زنم:
– همه چی رو
پای پس نمی کشد و حریص تر از قبل نزدیکم می شود و دستان لرزان و بی روحم را در دستان گرم و مردانه اش حل می کند.
– تو مال منی صحرا از اول بودی تا آخرشم هستی نمیذارم دستش گوشه لباستم لمس کنه فهمیدی؟ فکر کردی انقد بی غیرتم؟ بشینم و پاره تنم عشق دلمو به اون مردک بسپرم؟
همیشه پای خودش که به وسط می آمد خودخواه می شد…ادعای مالکیتش بر عقلش فائق آمده و گوش فلک رو پر می کرد!
مات و مبهوت از این دیوانگی اش لب گزیده و هشدار می دهم تا بلکه عقل بر سرش آید.
– اما اون بـــرادرته سعید از گوشت و خونته برادری که الان شوهر منـ…
دیوانه می شود و دستانش رو قاب صورتم کرده فریاد می زند.
– من شوهـــرتم صحــــرا.. من الان کنارتم من امشب به جای شناسنامه حمید شناسنامه خودمو به عاقــد دادم فهمیدی؟ مــــن
وحشت زده پلک می زنم و با صدای لرزیده از ترسی که به جانم افتاده می پرسم.
– حمـ..حمید..ا..الان ک..کجاست؟ حمیدو چیکارش.. کردی سعید؟
فشار دستانش بر روی صورتم بیشتر می شود و زیر لب می غرد.
– میگم مـــن شوهـــرتـــم باز اسم اون لعنتی رو میاری؟ تقصیر خودشه که برگشت و تورو از من گرفت حقشه هر بلایی سرش بیاد نشنوم دیگه اسمشو بیاری شیرفهـــم شـــد؟
حرفهایش را نمی فهمیدم و فکرم درگیر مردی که قرار بود امشب به حجله گاهش قدم بگذارم و مسئولیت همسر بودنش را به دوش بکشم شد.
وای که اگر حاج بابا و حاج خانم متوجه می شدن چه ها که اتفاق نیفتاده طبل رسوایی بر سرم آوار می شد!
– سعید توروخـــدا بگو چه بلایــی ســر حمید آور…
جمله ام با باز شدن در خانه نیمه تمام می ماند و من مات شخص تازه وارد سراسر خشم روبرویم شدم…
مطالب مرتبط:
دانلود رمان به سیاهی سرمه ی چشمانت از سعیده براز
دانلود رمان اولویت اول از سعیده براز
دانلود رمان سرمه چشمان هامین از سعیده براز
دانلود رمان به ژرفی اندوهت از سعیده براز
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان نگارین
رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید
رمان صخره سرد
رمان چتر خیس
رمان شب زده
رمان سراب بود بودنت
رمان غوغا
رمان خانوم روانشناس
رمان روزاهایی که بی تو گذشت
رمان مهیاس
رمان بیبی بلوندی