دانلود رمان عقیق از مریم پور منصور
دانلود رمان عقیق از مریم پور منصور موضوع اصلی رمان عقیق : داستان زندگی یک پلیس که با اسکیزوفرنی در خانواده درگیر است.   مقداری از متن رمان عقیق : روزهایی که آبنبات‎های عسلی و قرمزی که بهمون می دادین می شد شیرینیِ روزِ ما سه تا نوه کوچیک ها. روزهایی که برام قصه «اون روباهی که توی یه جاده می رفت» رو تعریف می کردین ...

دانلود رمان عقیق از مریم پور منصور

موضوع اصلی رمان عقیق :

داستان زندگی یک پلیس که با اسکیزوفرنی در خانواده درگیر است.

 

مقداری از متن رمان عقیق :

روزهایی که آبنبات‎های عسلی و قرمزی که بهمون می دادین می شد شیرینیِ روزِ ما سه تا نوه کوچیک ها.

روزهایی که برام قصه «اون روباهی که توی یه جاده می رفت» رو تعریف می کردین تا بدونم ضرب‎المثل «دم خروسو باور کنم یا قسم حضرت عباسو؟» یعنی چی.

روزهایی که اولین دلنوشته من توی روزنامه چاپ شد و بعد از خوندنش گفتین:«خودت نوشتی؟»و جوابِ بله ی منو با یه «اوهو!»و خنده دادین.

روزهایی که بهتون می گفتم برام دعا کن دانشگاه قبول شم و دستاتونو می بوسیدم.

روزهایی که داشتمتون.

حالا دیگه روز نیست؛ شبه.

شبِ زندگیِ من از وقتی شروع شد که با ذوقِ قبولی داشتم ثبت نام می کردم و یهو ..

بگذریم!مطمئنم هستین.مومنم به حضورتون.به روشنیِ مهتاب، تو دل تاریکی شب!

پس این داستان رو با تمومِ عشق و احساسم تقدیم می کنم به شما.

به بهترین پدربزرگ دنیا.

فصل اول:آسمان خاکستری

راوی:عقیق

لای پنجره چوبی را باز می‎کنم.هوا سرد است و به صورتم سیلی می‎زند؛ محکم.نه مثل کشیده‎های بی‎جانی که می‎گل به صورتم می‎زد تا از بهت درآیم و ناامیدانه نامم را صدا می‎زد.

یاد آن روز نحس آهی می‎شود و از ژرفای ریه‎های خسته‏‎ام به جنگ سردی هوا می‎رود.و مغلوبه‎شدنش به شکل بخار کم‎تراکمی ضعف سیستم تنفسی‎ام را به رخم می‎کشد.نگاهم  را به ساختمان بی‎قواره‎ای می‎سپارم که در فاصله کوتاهی منظره پارک بیدمجنون را با نمای خاکستری و خشنش از بین برده‎است و روی یکی از دیش‎های پشت‎بامش کلاغی قارقار می‎کند.کج‎خندی نیمه راست صورتم را بالا می‎برد.حقیقتا تنها کارکرد مفید این دایره‎های آهنی همین است!

صدای ضربه‎هایی که به در می‎خورد مثل یک طناب عمل می‎کند.دست افکارم را می‎پیچاند و به همین اتاق کوچک برمی‎گرداند.همین‎جا؛ مابین مجسمه‎های چوبی و تابلوهایی که سراسر اتاق را زینت بخشیده‎اند.اتاقی به رنگ نارنجی؛ که با جهان بیرون تفاوت بسیار دارد.دستکم از نظر صاحبش.

-عقیق؟

حیران از صدایی که می‎شنوم ماسکم را روی صورت محکم می‎کنم و به عقب برمی‎گردم.خودش است.با همان ماسکی که نمی‎زد سنگین‎تر  بود! با تحیر جلو می‎آید و لب می‎زند

-با خودت چی‎کار کردی تو؟

صدایش برایم مبهم است  و ناآشنا.انگار اصلا نشنیده باشمش.نمی‎دانم مشکل از گوش‎های من است که در این ایام به صدای جیغ و داد عادت کرده‎اند یا حنجره او که زیادی از خودش کار کشیده؟ درواقع هردویمان بی‎تقصیریم.مشکل از هرکداممان که باشد؛خواه من؛خواه عطا.

هر دو داغ‎دیده‎ایم.

فقط یک مشکل این  وسط هست.مشکلی که تقریبا هیچ دخلی به کرونا ندارد.آن مشکل این است که من دیگر به بودن آن «بالاسری» اعتقاد راسخی ندارم.مشخصا از این اقرار متاسفم؛ اما سخت است باور این‎که خدایی«هست»؛وقتی جایی مادرت را از دست داده‎ای که فریاد«کسی نیست؟»توی راهروهایش پژواک می‎شد.مگرنه؟

زبانم در کام خشکیده‎ام می‎چرخد

-تنهایی ترسناکه عطا.خیلی ترسناک.مگه نه ؟

بدنم ناگهان تحت فشار عجیبی قرار می‎گیرد و شانه‎ام سنگین می‎شود.اشک‎های عطا که سرشانه لباسم را خیس می‎کنند می‎فهمم  غم طوری دارد خفه‎اش می‎کند که کرونا و پروتکل‎های بهداشتی و حفظ فاصله فیزیکی و متافیزیکی و همه چیز را فراموش کرده!

-به خداوندیِ خدای احد و واحد اگر بذارم بفهمی تنهایی یعنی چی عقیق.داداشت  نمرده هنو!عینهو کوه پشتته!به ارواح خاکش نمی‎ذارم آب تو دلت جم بخوره .نمی‎ذارم نبودشو حس کنی عقیق.

نگاهش به چشمانم مهربان است.دست گرد شانه‎ام می‎کند و مرا به سمت جهان پرهرج‎و‎مرج خارج از اتاقم هدایت می‎کند.جایی که همه منتظرمانند؛همه،یک همه‎ی پرهمهمه.مثل یک گله ماهی قرمز توی تشت یک ماهی‎فروش دوره‎گرد.

اما ازنوع سیاه‎پوش و عزادارش.

این سوال ذهنم را درگیر می‎کند که من دردکشیده‎ترم یا عطا؟چیزی از درون نهیبم می‎زند:تو چرا همه رو با ترازوی درد قیاس می‏‎‎کنی؟

نادیده‎اش می‏‎گیرم و حواسم را به خانه می‎دهم.می‎گل با نگرانی مشهودی به سمتم می‎آید.چشم‎های میشی‎رنگش طوفان‎زده‎اند.طوفان‎زده‎ی رفتِن عمه عزیزش.عطا بازویم را رها می‎کند.پنجه می‎گل بلافاصله اعمال فشار به بازویم را آغاز می‎کند.دورشدن عطا را نگاه می‎کنم که به سمت عموعماد می‎رود.نگاه عسلی عموعماد به سمتم می‎چرخد و بلافاصله به چهره عطا دوخته می‎شود.از همین فاصله می‎توانم ببینم عطا شانه بالا می‎اندازد.در پاسخ نگاه نگران عمویم دست لرزانم را بالا می‎آورم و تکانی می‎دهم.صدای می‎گل با کشیدن دستش هماهنگ می‎شود.لهجه جنوبی‎اش برایم مثل پر کاکایی‎هاست.نرم .

-دِ بیا بریم یه جا بشین بشر!

به طرف شاه‎نشین اتاق می‎رویم.با ورودم  جمع زنانه تا حدی ساکت می‎شود.دوقلوهای عمه نقره با دیدنمان از مبل بلند می‎شوند و کمکم می‎کنند تا از کنار تزیینات بیخود روی میز بزرگ رد بشوم و با می‎گل بنشینیم صدر مجلس.روی مبل که آرام می‎گیرم دامن بلند و سیاهم را مرتب می‎کنم .نصف بیشتر جمعیت را نمی‎شناسم و از آن نصفه‎ای که می‎شناسم هم نصفشان را فقط دیده‎ام!به عبارتی،سرجمع یک‎چهارم جمعیت را بیشتر نمی‎شناسم.آن‎هم به زور.بیشترشان کتاب دعا یا قرآن به دست دارند و برخی به آرامی مشغول صحبتند؛آرام‎تر از می‎گل.

-چی گفتی؟

-میگُم مو دارُم میرُم آشپزخونه.می‎خوای برات یه چیزی بیارُم بخوری؟

با شنیدن لفظ«یه چیزی» هم معده‎ام مالش می‎رود.دو ساعتی می‎شود که از ناهار گذشته اما من نمی‎توانم چیزی بخورم.سرم را به علامت نه بالا می‎کنم و مفتول ماسک را روی قوزک بینی‎ام تنظیم می‎کنم.در گوش ترنم زمزمه می‎کنم:

-دَ آتام زَ وُرمَدی؟(بابام زنگ نزد؟)

 

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان پیچک سمی

رمان سایه های فریب

رمان الهه شب

رمان رقیبان عشق

رمان زیبای عرب

رمان دختر آفتاب

رمان شب های انتظار

رمان زندانی شیطان

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4551
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!