نحوه دانلود رمان پردیس
رمان پردیس نوشته مهدیه اوریب بازخوانی خاطرات زن جوان است که گذشته عشقی ناکامی را از سر گذرانده است. آنچه که این زن در قالب خاطرات برای یک مجله بیان میکند، این اثر را به اثری خواندنی تبدیل میکند برای همه آنهایی که عزیزی را از دست دادهاند.
رمان پردیس نوشته مهدیه اوریب در ژانر عاشقانه و اجتماعی، در ۸۹۰ صفحه به چاپ رسیده است.
همون دَستایی که عُمری
به دَستای توعادت کَرد
تورو دَست خدا داد و
خیال دِل رو راحت کَرد
تو که عُمری فَقط گُفتی
جدایی چارهِ دَرده
گُذشتی از مَن تَنها
آره این اَشک یک مَرده
تو که دیدی غَریبیم و
چرا فکر سَفر کَردی
یه کم فکر کُن به رفتارت
کیو تو دربهدَر کَردی
تو دَستای منو عادت
به دَستای خودت دادی
نَدونستم مثل بید
میلرزی به هر بادی
چقد سَخته تو تَنهایی
همهش میگَم که اون مُرده
ولی نه ای دل سادهِ
تورو از خاطرش بُرده
چقد سَخته تو گریونی
ولی اون داره میخنده
قسم میدیش که بَرگرده
ولی اون از تو دل کَنده
به بهانه نوشتن یک پاورقی از زندگی نیاز اسفندیاری، او گذشتههایش را برای خبرنگار جوان مرور میکند تا ک بار دیگر قصهای که در آن زندگی کرده است، این بار برای مخاطبهای بیشتری شرح بدهد. مرور این داستان عاشقانه اگرچه برای نیاز سخت است، اما تعریف کردنش را به همه چیز ترجیح میدهد.
– سلام عرض میکنم خانم اسفندیاری
از روی عکسی که توی بعضی از مجله ها دیده بودم نیاز اسفندیاری رو می شناختم. به رسم احترام دستش رو به طرفم دراز کرد و دستم رو به گرمی فشرد و گفت:
– سلام
– از آشناییتون خیلی خوشوقتم.
– من هم همین طور.
نیاز در حالی که روی مبل مینشست، من رو هم دعوت به نشستن کرد. آرام روی مبل نشستم راستش دست و پایم رو گم کرده بودم نیاز با نگاهی سر تا پای من رو برانداز کرد و بعد از لحظه ای سکوت گفت: خُب خانم اوریب من منتظرم.
– ظاهرا خیلی برای این ملاقات عجله
داشتی چرا حالا ساکتید؟
به خودم آمدم و تازه متوجه شدم که من باید شروع کنم. گلویم رو صاف کردم و گفتم:
– راستش خانم اسفندیاری…
لبخندی زد و گفت:
– لطفا نیاز صدام کنید، این طوری راحت ترم.
با شک نگاهش کردم ولی وقتی چشمهای مهربون و مشکی رنگش رو دیدم، گفتم:
– چشم. حتما. نیاز جون آقای عظیمی شما رو معرفی کردند و نظرشون این بود که داستان زندگی شما حتما میتونه موضوع جالبی برای نوشتن باشه، البته من مقاله هایی در مورد شما و همسرتون توی روزنامه خوندم. من در کنار روزنامه نگاری و مقاله نویسی داستان نویسی هم میکنم. داستان زندگی شما به عنوان یه زن موفق برای من و خیلی ها جالبه.
به نفس نفس افتاده بودم و قلبم به شدت میزد اصلا نمی فهمیدم دارم چی میگم به لکنت افتاده بودم لحظه ای سکوت کردم نیاز که متوجه حالم شده بود، لبخندی زد گفت:
– چرا این قدر هول شدی؟ من وقت به اندازه کافی دارم، نگران نباش.
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
– خیلی دوست دارم اجازه بدید داستان زندگیتون رو بشنوم و بنویسم. نکته به نکته و مو به مو.
نیاز لبخندی زد و گفت:
– من کل زندگیم رو براتون تعریف میکنم دیگه نوشتنش با خودتون. البته باید حتما امیرحسین هم نوشته هاتون رو تایید کنه. آقای زندی همسرم رو میگم.
با سر تایید کردم و گفتم:
– البته آقای عظیمی در مورد ایشون توضیح دادن.
نیاز با خنده گفت:
– از دست این سهیل خوبه؟ هنوزم توی کار سخت گیره؟
خندیدم و گفتم:
– خوبند. بله هنوز هم سخت گیر هستن سر چاپ هر مقاله یا پاورقی وسواسی به خرج میدن که بعضی وقتها مجبور میشیم، یک متن رو چهار، پنج بار ادیت کنیم.
نیاز مثل این که یاد خاطرات قدیمی اش افتاده بود، لبخند کم رنگی زد و گفت:
– همیشه همین طور بود. وسواسی و دقیق.
فضولی زنانه ام گل کرده بود میخواستم ببینم، آقای عظیمی، چه ربطی به این خانواده مولتی میلیاردر داره، بخاطر همین پرسیدم:
– نیاز جون می تونم بپرسم شما آقای عظیمی رو از کجا می شناسی؟
فقط نگاهم کرد. از سوالی که پرسیدم خجالت کشیدم و توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. برای اینکه خرابکاریم رو درست کنم، گفتم
– آخه خیلی شبیه هم هستین.
– باید همه داستان رو بشنوی اون وقت خودت متوجه میشی ما همدیگه رو از کجا می شناسیم.
این حرفش رو با شیطنت خاصی گفت، حدس زدم میخواد اذیتم کنه؛ ولی حرفی نزدم. خیلی مشتاق بودم که زودتر این روایت را بشنوم. مشتاقانه به راوی ام نگاه کردم نیاز که اشتیاق رو از توی چشم های من خونده بود گفت:
– از هر وقت که آماده باشی، من حاضرم حتی از همین الان.
با خوشحالی گفتم:
– ممنونم ازتون از فردا صبح خوبه شروع کنیم؟
نیاز سرش رو به نشانه تایید تکان داد با تایید ایشون از جا بلند شدم و گفتم:
– پس اگه اجازه بدید، من رفع زحمت کنم.
به احترام من از جا بلند شد. بعد از گذاشتن قرار روز بعد، خداحافظی کردم و از آن خانه زیبا که واقعا مثل یه قطعه از بهشت روی زمین بود، خارج شدم. از افسون اون خانه با تمام زیبایی هاش دراومدم و وارد خیابونهای شلوغ و پرسر و صدای شهر شدم. آهسته و قدم زنان به طرف خیابان اصلی به راه افتادم.
اطلاعاتی که آقای عظیمی در مورد نیاز و امیرحسین زندی به من داده بود رو توی ذهنم مرور کردم. یک لحظه یاد اون خانه بزرگ افتادم. نیاز و امیرحسین، بزرگترین تاجران فرش به کشورهای اروپایی بودن و میشد گفت هر کسی آرزوش بود که جای این زوج باشه. دوباره چهرهی نیاز رو توی ذهنم تجسم کردم.قد بلند و کشیده با اندامی موزون، صورتی مثل برف سفید و زیبا با چشمان درشت و گیرای مشکی که پشت عینکی با فریم مشکی باز هم زیبایی اش منحصر به فرد بود. حدودا سی و پنج یا شش ساله بود و سنش از پختگی صحبت کردنش پیدا بود، نه از ظاهرش بسیار متین و موقر و به قول گفتنی دقیقا یه دختر اشراف زاده و اصیل، که تواضع و فروتنی توی رفتارش کاملا مشهود بود.
رمان پردیس از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه میباشد.
مهدیه اوریب نویسنده ایرانی در ژانر عاشقانه و اجتماعی، در سال ۱۳۵۳ متولد شده است وی متاهل و صاحب فرزند است.
رمان پردیس – انتشارات علی
رمان آواز ققنوس – انتشارات سرگیس
رمان افسانه شراره – انتشارات سرگیس
رمان به آسمان نگاه کن – انتشارات سرگیس
رمان دختری به نام سوفی – انتشارات سرگیس
رمان نهال عشق – انتشارات سرگیس