نحوه دانلود رمان شیطونک
رمان شیطونک به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری، روایت زندگی دختری به نام غنچه است که پدرش برای تولد هجده سالگی او، مغازهای میخرد تا آنجا را برای خودش مدیریت کند.
اما غنچه به پیشنهاد دوست صمیمیاش قاصدک، گوشهای از مغازه را تبدیل به تدارکات جشن تولد میکند و آنجا بادکنک هلیومی میفروشد و گوشهای دیگر را سوپر مارکت.
داستان از نقطهای شروع میشود که افراز همسایهی مقابلش، با او سر دشمنی میافتد و کاری میکند که مغازهی غنچه پلمپ شود.
حالا افراز و غنچه، دشمن درجه یک هم شده اند که عشق آرام آرام میانشان جرقه میزند و آن ها را یکی میکند.
رمان روایتی خوب و زیبا دارد؛ در ژانر طنز و بزرگسال نوشته شده و مناسب برای عزیزانی که علاقه به این ژانر دارند.
تو تا همیشه شیطونک من میمونی بادکنک هلیومی.
رمان شیطونک به قلم ماهرخ اسفندیاری، داستان دختری بادکنک فروش است که با همسایه مقابلش به لج و لجبازی میافتد و به خاطر او مغازهاش پلمپ میشود.
دشمنی بین غنچه و افراز شکل میگیرد اما عشق…
تک خنده ای کرد و همزمان آخی گفت:
+ آخ سرم!!
_ میخوای بریم دکتر؟ شاید ضربه مغزی شده باشیا
عاقل اندر سهیفانه نگاهی بهم انداخت
+ خنگول ضربه مغزی شده باشم میتونم باهات صحبت کنم؟
ناراحت رومو ازش برگردوندم
+ ناراحت شدی؟
_ نه!! اگه میشه بریم دیرم شده
+ باشه
ماشینو روشن کرد و حرکت کرد ، تمام مدت از پنجره بیرونو نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم
راستیتش از حرفش خیلی ناراحت شده بودم
چرا بهم گفت خنگ؟ من خنگ نبودم….
نزدیک کوچه که رسیدیم گفتم:
_ من دیگه همینجا پیاده میشم
میترسم یکی ببینتم
+ باشه مراقب خودت باش
سری براش تکون دادم و از ماشین پیاده شدم
داشتم به سمت خونه میرفتم که با کشیده کیفم عصبی برگشتم عقب
با دیدن پسرهمسایمون که خیلی سمج بود اخمام رفت توهم
+ اون کی بود از ماشینش پیاده شدی ها؟
_ هوووشه چته حیوون؟ به تو چه؟ ننمی یا بابامی؟؟
+ فیلمتو گرفتم به بابات نشون دادم میفهمی
_ تو غلط کردی با هفت جدو آبادت میمون
کیفمو از دستش کشیدم بیرون که فوری گوشیشو درآورد و ….
کیفمو از دستش کشیدم بیرون که فوری گوشیشو درآورد و فیلمی پلی کرد
چشمامو ریز کردم و نگاهی به گوشیش انداختم
کثافط واقعا فیلم گرفته بود!! فک کردم داره بولوف میزنه
پوزخندی بهم زد و گوشیو گذاشت تو جیبش
+ حالا میگی کی بود یا رسوات کنم؟
_ گمشو حوصلتو ندارم ، یبار دیگه مزاحمم بشی به بابام میگم پدرتو دربیاره
خواست چیزی بگه که با صدای افراز خفه خون گرفت
+ اتفاقی افتاده غنچه؟
با دیدن افراز انگار شیر شده بودم ، کیفمو روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
_ آره
این اسکل مزاحمم شده!!
مهدی نگاهی به افراز انداخت و گفت:
_ تو همونی که از ماشینش پیاده شد آره؟
افراز قدمی جلوتر اومد و گفت:
+ آره!! فرمایش؟
هیکل افراز سه برابر مهدی بود و رسما مهدی جلوش موش شده بود
_ دوست پسرشی؟؟
+ تو فک کن هستم
کارتو بگو
مهدی نگاه بهم انداخت و خارشی به گردنش زد….
_ بچه مایه دارم هستی نه!! پنج تومن میگیرم سایلنت شم
+ چرا باید به توی جوجه فکولی باج بدم انوقت؟
مهدی با غرور گفت:
_ چون یه فیلمی دستمه که اگه برسه به بابای غنچه خانوم شرمیشه
+ ببینم فیلمتو
مهدی گوشیشو از جیبش درآورد و فیلمو دوباره پلی کرد ، افراز خیره به گوشی بود که یهو از دست مهدی گرفتش و محکم کوبید به زمین
گوشی به دو نصف مساوی تقسیم شد و افراز چند تا لگد محکم روش زد
_ چیکار کردی روانی!! گوشیو چرا شکوندی؟
افراز با فک منقبض شده به سمت مهدی حمله کرد و یقشو گرفت
+ ببین حمال یه بار دیگه ببینم مزاحمش شدی مثل این گوشی خوردت میکنم رواله؟ گمشو حالا
مهدی رو هول داد که پخش زمین شد ، از دیدن این صحنه لذت برده بودم و حسابی سرکیف اومده بودم
چشمو ابرویی برای مهدی اومدم که از زمین بلند شد و پا به فرار گذاشت
داشتم رفتنشو نگاه میکردم و یه لبخند رضایت بخشیم رو لبم بود که افراز گفت:
+ توام برو خونه زودتر
با اخمش لبخند رو لبم خشک شد و منم اخم کردم
_ خودم میتونستم از خودم دفاع کنم
+ عه جدی؟؟ نکنه رنگ صورت من بود پس از ترس زرد شده بود؟
_ نخیرشم هیچم همچین نبود
+ شالتو بکش جلوتر
چیه نصف موهات معلومه؟
رمان شیطونک به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
ماهرخ اسفندیاری هستم سی و یک سالمه و مادر دوتا پسر شیطونم. نویسندگی از یک سال پیش شروع کردم و چهارتا رمان دارم.
رمان بایگانی – فروش مجازی
رمان پناه من – فروش مجازی
رمان شاهرگ – فروش مجازی
رمان شیطونک – فروش مجازی