دانلود رمان سی سالگی از نگار.ق
دانلود رمان سی سالگی از نگار.ق موضوع اصلی رمان سی سالگی : دختری كه در استانه ی سی سالگی رابطه ای رو شروع می كنه كه برای اولين بار قلبش هم درگيرشه…   مقداری از متن رمان سی سالگی : هنوز اثرات مستي ديشب توش مونده بود. با باز كردن چشماش مقاومت مي كرد. صداي زنگ گوشيش رو مخش بود. سعي كرد بهش توجهي نكنه ...

دانلود رمان سی سالگی از نگار.ق

موضوع اصلی رمان سی سالگی :

دختری که در استانه ی سی سالگی رابطه ای رو شروع می کنه که برای اولین بار قلبش هم درگیرشه…

 

مقداری از متن رمان سی سالگی :

هنوز اثرات مستی دیشب توش مونده بود. با باز کردن چشماش مقاومت می کرد. صدای زنگ گوشیش رو مخش بود. سعی کرد بهش توجهی نکنه ولی پشت خطی ول کن نبود. با اکراه چشاشو باز کرد و گوشیشو برداشت. به شماره ی روی صفحه نگاه کرد : جاوید خان.

جواب داد :

-به به، جاوید خان، حال شما ؟ برنامه ی جدید برام چیدی ؟ امر جدید داری برام ؟ وگرنه واسه احوال پرسی که زنگ نمی زنی شما.

-امشب مهمونی سهام داراست. مهمه. یکی جدید اومده. ادرسو می فرستم.

-اوهوو، پس همه هولدینگ دارا جمعن. خوب جاییه آبروتو با خاک یکسان کنم. هووم بدم نیومد، میام. پارتنرم برام تدارک دیدی ؟

-نه این بارو تنها میای. حرکت بیخودیم نمی کنی. کثافت کاریاتو بذار واسه دورهمیات با دوستات.

-بچه حرومیاتم هستن ؟ یا فقط به شرعیشون زنگ زدی ؟

خنده ی بلند جاوید حالشو به هم می زد. می دونست الان خونسرد نشسته و این حرفا به یه ورشم نیست.

-لوکیشنو می فرستم. یه کم دیر بیا، به چشم بیای. یکی هست بیاد سمتت عالی می شه برام.

صدای بوق ممتد نشان از این داشت که مخالفت و نمی پذیره.

با حرص گوشیو انداخت رو تخت و پا شد.

دوست نداشت به مهمونی های مزخرف اون جمع فکر کنه. یه مشت آدم کثافت که کل زندگیشون تو پول خلاصه شده.

**

به لم دادن ارزو روی مبل نگاه کرد، همیشه ارزو می کرد جای او باشد. یک آدم نرمال خانواده دار. خانواده دار واقعی. مامان و بابای واقعی، خواهرای واقعی. آرزو همون جوری که سیبشو گاز می زد گفت :

-حالا چی می خوای بپوشی واسه امشب ؟

⁃ بابا جونم خواب جدید برام دیده. احتمالا باید یه چیز سکسی بپوشم.

و با صدای بلند خندید.

-بابا یعنی بین اون همه آدم، یکیشون حسابی نیست که تورش کنی ؟ هم از شر بابات راحت می شی، هم خودتو می بندی. به فکر خودت نیستی به فکر من باش. شاهین جانم سراغی از من نمی گیره ؟

-همشون یه پخن. فکر شاهینم از سرت بنداز بیرون. هیچ کدوم اون جمع ادم حسابی نیست.

-ای بابا، حالا غصه نخور، این جدیده ایشالا چیز خوبیه. وای فریال خفمون کردی خاموش کن اون سیگارو. چندمیه ؟

فریال سیگارو تو زیر سیگاری خاموش کرد و به شب فکر کرد. به این که تا کی باید واسه خاطر مامان اذیت های بابارو تحمل کنه و امشبم مثل شب های دیگه بره دلبری کنه. دلش واسه مامان تنگ شد. باید تو این هفته یه وقتی بذاره براش.

آه غلیظی کشید. کاش دوران دانشگاه تموم نمی شد. کاش بیش تر کنار آدمای معمولی می موند و کمتر به زندگی لجن خودش فکر می کرد.

***

 

به خودش تو آینه نگاه کرد. پیرهن مشکی تمام جذب رو زانو، با یقه ی کیپ. ساده ی ساده. آرایش لایت و موهای مشکی براشینگ شده.

مانتو و شالشو پوشید، کفشا و کیفشو برداشت و راه افتاد.

وارد پارکینگ که شد فکر کرد که کاش می شد نره. کاش به احساسات مامان می شد اعتماد کنه و بابا و آبروش برن به جهنم. پوزخندی به کل زندگیش زد و ماشینو استارت زد.

لوکیشنو رو وِیز پیدا کرد و راه افتاد سمت گرم دره.

بدون این که حتی پلاک باغ رو بخواد بخونه فهمید که کدوم خونه باغ باید بره، از ماشینای لوکسی که پارک بود مشخص بود. استرس داشت خفه اش می کرد. با این که همیشه سعی کرده بود خونسرد به نظر بیاد، ولی همیشه قبل این مهمونیا استرس داشت. این که باید پیشنهاد رقص کیو قبول کنه، با کی گرم تر حرف بزنه، به کی شماره بده و …

ماشینو پارک کرد، کفشای اسپورتشو با پاشنه دار عوض کرد و پیاده شد.

وارد که شد به باغ پر گل نگاه کرد، تا چشم کار می کرد گل بود و درخت. عطر گل ها شامه اشو پر کرد.

مسیر مارپیچو طی کرد و جلو تر رفت. تعجب کرد چرا هیچ کسی اون جا نبود. یه خانومی که معلوم بود از خدمه اس رو دید و سمتش رفت.

-مهمون جناب جم هستم، اشتباه که نیومدم ؟

-نه خانوم، اون ور باغ هستن. اول وارد عمارت شید از اون سمت راه داره.

-ممنونم.

-خوش آمدید.

وارد عمارت شد. از زرق و برقش تعجبی نکرد. همشون متظاهر بودن. از نظرشون این چیزا اعتبار بود.

یکی از خدمه ها خوش آمد گفت و لباساش رو گرفت. راهنماییش کرد که از کدوم خروجی باید بره تا به مهمونا برسه. اون قدر مسیر پیچ در پیچ بود که مطمئن بود برگشتنی گم می شه.

وارد باغ که شد، میز های گرد ۴-۵ نفره رو دید که با فاصله های کم از هم چیده شده بودن.

همیشه براش سوال بود که چرا هیچ وقت صندلی نمی ذاشتن. انگار نشستن افت داشت. لعنتی به کل این جماعت فرستاد و فکر کرد دوباره شب باید پا درد رو به خاطر کفشای پاشنه دار به جون بخره.

هر چه سعی کرد نتونست لبخند بزنه و با قیافه ی بی تفاوتش وارد شد.

بابا رو از دور دید. جاوید خان ملکوتی. کنار عرفان ایستاده بود، پس عرفانم اومده بود. تک پسر بابا. کنارشون خانواده ی درویشی ایستاده بودن. از بودن هیوا تعجب کرد. اکثرا این مهمونیا رو شرکت نمی کرد و فریال چقدر بابت این قضیه تقدیرش می کرد.

راه افتاد سمت میزشون. بابا لبخند می زد.

-به به، اینم دختر من. دیر کردی بابا جون.

فریال نتونست پوزخندشو کنترل کنه. سلامی به جمع کرد و لبخند واقعی ای تحویل هیوا داد.

به جمع نگاه کرد، همه لباس های شیک و لبخند های الکی. حاضر بود شرط ببنده که همشون از هم بدشون میاد.

لرزش گوشیشو حس کرد، پیام از سیاوش بود :

ملکه ی ملکوتی ها وارد شده. چطور دِیت نداری شما ؟

شروع کرد به تایپ کردن :

دستور از بالا بوده. کوشی تو ؟

جواب خیلی زود اومد :

تو نخ یه دختره ام، بیام سمتت فکر می کنه اومدم مختو بزنم، می پره. شماره رو گرفتم میام پیشت.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان رستاخیز از نگار.ق

دانلود رمان ضربه شمشیر شوالیه ام کرد از نگار.ق

دانلود رمان تمساح خونی یک آکواریوم را بلعید از نگار.ق

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان غزلواره های دلم

رمان یادگاری

رمان آکورد

رمان شهرزاد قصه گو

رمان بانوی نقاب دار

رمان دلبر عرب

رمان رئیس شوهرم

رمان عروسک خیمه شب بازی

رمان پاییز سال بعد

رمان جادوگر

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4527
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!