نحوه دانلود رمان پشت بام طهران
رمان پشت بام طهران به نویسندگی نورا، روایت زندگی مردی متعصب به نام آشور که متاهل است و زندگی خوب و عاشقانهای با همسرش نازان دارد.
داستان از جایی شروع میشود که برادرش طی حادثهای میمیرد و عروسش با نوزاد چند ماهه وسط میماند. وصیت برادرش این است که آشور با همسر او رخساره ازدواج کند تا ناموسش زمین نماند و آشور با وجود متاهل بودنش، به خاطر تعصب شدید رخساره را عقد میکند و…
این رمان عاشقانه روایتی خوب و قلمی قوی دارد. صحنه سازی های خوب و مناسب با گره های ریز و درشتی که رمان را معمایی کرده. در لیست پیشنهادی قرار میگیرد.
تو بیا مست در آغوش من و دل خوش دار مستیَت با بغلت هر دو گناهش با من…
رمان پشت بام طهران به نویسندگی نورا روایت زندگی دختری است که بعد از مرگ همسرش، طبق وصیت او مجبور میشود به عقد برادرشوهرش در بیاید.
آشوری که متاهل است و همسرش را بیشتر از هرچیزی دوست دارد…
– عقدش میکنم!
صدای همهمه میخوابد و تمامِ سر ها به یکباره به سمتِ او بر میگردد.
رختِ عزا هنوز از تنش در نیامده بود!
– معلوم هست چی میگی پسر جان؟
نگاهِ خستهام به خانم جان دوخته میشود، قامتِ خم شدهاش را روبروی او علم کرده بود و حرف میزد.
– رخساره آقا بالاسر نمیخواد! بذار چهلمِ داداشت طِی بشه، بعد حرف عشق و عاشقی رو بکش به میون!
نگاهش به پشتِ سرِ خانم جان دوخته میشود.
به من!
به راستی چرا کسی از من حرف نمیزد؟
– کی حرفِ عشقو کشید وسط؟ چهلم داداشم طِی نشده خاستگارا دمِ خونش رِدیف شدن، بیناموسم بذارم زنِ داداشم و یادگارش بیفته دستِ غریبه؟
چشمهایم این چند روز آنقدر پر و خالی شده بود که دیگر نایِ گریه کردن هم نداشتم.
دستِ خانم جان شانهاش را لمس میکند:
– لال بشه زِبون کسی که انگِ بیناموسی بچسبونه به آشورِ صفا!
حرفِ حرمت اون بزرگواره وگرنه کی بهتر از تو که پدر بشه واسه آهی؟
میگوید و نگاهش را به من میدهد:
– زنت که اجاقش کوره بچش نمیشه! پدری میکنی واسه یادگارِ برادرت، ولی الان نه، الان وقتش نیست، بذار خاکِ اون مرحوم سرد شه بعد…
تکه تکه میشوم…
صدایی از تو خبرِ شکسته شدنم را میداد!
آشور نگاهم میکند، من هم اورا…
دست رویِ زانویِ خم شدهام گذاشته و به سختی از جا بلند میشوم.
صدایم هر چند ضعیف اما از گلویم بیرون میجهد:
– شما… خودتون زنید خانم جون، چجوری… چجوری دخیل بستین رو خراب شدنِ زندگیِ من؟
کوبنده صدایم میزند:
– نازان
دیگر ناز خانمش نبودم!
شده بودم همان نازانِ ساده و خشک و خالی که به هنگام خشمش صدایم میزد!
– خوشم باشه آقا آشور، تحویل بگیر!
اینم از عروس بردنت، احترام کوچیک تر بزرگ تر سرش نمیشه!
گفتم بچست نمیفهمه، گفتی خودت بزرگش میکنی، خودت عاقلش میکنی، این بود عاقل کردنت؟
بهت گفتم حرفِ بزرگتر حالیش نمیشه، پاتو کردی تو یه کفش که اِلا و بِلا فقط نازان!
حالا تحویل بگیر تخمِ دو زردتو!
قلبم آنقدر ترک برداشته بود که دیگر جایی برای شکستن نداشت.
اصلا قلبِ من به درک!
این مرد واقعا آشورِ من بود؟
نزدیکم میآید، روبرویم میایستد و هیبتِ مردانهاش سایه میاندازد رویِ جسم کوچکم!
پره های بینیاش باز و بسته میشد، از من حرص داشت…
از منِ کوچکِ بی عقلی که تنها شوهرش را میخواست!
نگاه قهوهای رنگش به چشمهایم دوخته میشود اما کلامش مادرش را هدف میگیرد:
– زنِ من، زنِ منه، خوب و بدشم پایِ منه! به کسی ربطی نداره حرف گوش کنه یا نیست!
من سرِ زنم دعوا کردنو بلدم، سرِ اشتباهش عذر خواهی کردنم بلدم.
زیرِ لب نامش را مینالم:
– آشور!
نگاهِ پر از اشکم به او خیره میشود.
لبهایش بهم دوخته شده بود و از چشمهایش حرص چکه میکرد!
– معذرت خواهی کن بریم!
قطرهی اشک روی گونهام را میبوسد:
– بریم که بیای تکلیفِ رخساره رو معلوم کنی؟
مچ دستم را چنگ میزند.
نگاهش قطرهی اشکم را تا زیرِ چانهام دنبال میکند و میگوید:
– نازان معذرت خواهی میکنه ولی وقتی داریم میریم نگاهِ چپ چپ و فلان رو زنم نباشه ها!
دستم را فشار میدهد اما من زبانم تنها به یک جمله میچرخید:
– میای تکلیفِ رخساره رو معلوم کنی؟
نگاهش بین چشمهایم در گردش است:
– بریم که بیام تکلیفِ رخساره رو معلوم کنم!
نفس در سینهام قفل میشود!
– آشور!
اینبار کمی خشونت چاشنی رفتارش میشود، از مچِ دستم گرفته و تنم را همچون کیسهی برنج روبروی خانم جان میکشد:
– معذرت خواهی کن نازان، معذرت خواهی کن عزیزِ آشور، معذرت خواهی کن تا اون روی سگم نیومده بالا، افرین خوشگلم!
کاش گریهام بند میآمد!
چرا خشک نمیشد این دریچهی اشک؟
چرا تمام نمیشدم من؟
خانم جان چشم و ابرو برایم نازک میکند و من به سختی لب میجنبانم:
– معذرت میخوام!
تابی به گردنش میدهد:
– توقعِ بیشتر از اینم ازت نمیره عروس!
اگر امشب تمام میشد و دوام میآوردم، به قطع دیگر نمیمردم!
امشب بارها و بارها، پشتِ سرِ هم مردم و کَکِ هیچ کس هم نگزید!
– ما میریم خانم جان، در موردِ این مسئله…
ساکت میشود.
نگاهم به زمین دوخته شده بود، به نوک انگشتهای پایم…
به همان لاکِ سرخی که با ذوق برایِ مردِ نامردم زده بودم و اکنون لب پر شده بود….
درست مثلِ چینیِ ترک خوردهی دلم!
– بعدا حرف میزنیم!
تنم را حرکت میدهد:
– بریم عزیزِ آشور!
بی خداحافظی از خانه بیرون میزنیم، به محضِ بیرون آمدن هوا به شدت وارد ریههایم میشود و زبانم به شکایت میچرخد:
– عزیزتم و میخوای سرم هوو بیاری؟
رمان پشت بام طهران به نویسندگی نورا، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+IXHMfia7RFtmOWJk
نورا با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس زادهی مهر ماه سال 1375 هستن. نویسندگی رو حدود دوساله که شروع کردن و از بچگی به نوشتن علاقه داشتن.
رمان پشت بام طهران – درحال تایپ