نحوه دانلود رمان صبح می آید
رمان صبح می آید نوشته سهیلا بامیان داستان عشق و تقابل آن با فتنه ها و مشکلاتی ست که عیار عشق را میسنجد. در این رمان با ترنسهایی سروکار داریم که علی رغم مشکلات عدیده، سعی شده است بذر امید و گشایش در زندگی آنها کاشته شود.
این رمان عاشقانه و اجتماعی در ۵۰۴ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است
صبح می آید…
طلوعی دیگر در راه است؛
روزی دیگر و آغازی دیگر.
چلچله ها می خوانند
پرستوهای مهاجر کوچ را می آزمایند….
و یادها و خاطراتت در امتداد افق پرتو افشانی میکنند
صبح می آید…
و تو تمام احساس عاشقانه ات را به من بدهکاری
و من به حرمت ناچیزترین لحظه های خوبمان به تو می اندیشم…..
رمان صبح می آید اثری از سهیلا بامیان، در مورد روژین است که دانشجوی رشتۀ روانشناسی است. روژین از ابتدای دوری تحصیلیاش با دختری به نام ریحانه آشنا میشود. ریحانه و روژین گرچه آنچنان که باید دوستانی صمیمی نیستند؛ اما بسیاری از لحظات خوش خود را با همدیگر میگذرانند. رضا دانشجوی باهوش؛ ولی خجالتی کلاسشان به ریحانه علاقه دارد؛ اما ریحانه نه.
از آنسو روژین خود عاشق رادین است و فتنههایی آن دو را از هم جدا میکند. سالها بعد اما وقتی روژین با رادین روبهرو میشود، چیزهایی میبیند که او را کنجکاو میکند به فهمیدن رازها پشت پرده.
ریحانه غش غش خندید و همان طور که دستش را بالا گرفته بود، گفت:
– خود خبر اومدن استاد جدید جالب نیست؛ ولی استادی که واسه مون آوردن حسابی….
به جای ادامه حرف چشمکی زد که باعث شد ولوله ای میان بچه ها رخ دهد. دخترها که از سکوت معنادار ریحانه به هزاران نکته رسیده بودند، حالا لبخند زنان چشم به او دوخته و منتظر بودند بیشتر بدانند، اما پسرها که بعضی از آنها در میان دختران کلاس انتخابهایی داشتند با نارضایتی این تمنای شیطنت آمیز را دنبال کرده و با دلخوری اخم به چهره آوردند. ریحانه زیرکانه متوجه موج متضادی که بر پا کرده بود شد. لبخندی شرارت بار زد و کنارم نشست سعید خم شد و با طنز گفت:
– واسه خودت دشمن تراشیدی!
– دیگی که واسه من نمی جوشه بذار سر سگ توش بجوشه. وقتی هیچ کدوم شون این همه طنازی رو نمیبینن، بذار دشمن باشن.
با این حرف اشاره ای به خودش کرد و پوزخند زد. سعید خنده ای کرد و رندانه گفت:
– والا پسرای کلاس کور نیستن اما تو اون قدر شیطنت داری که کسی جرات نمیکنه جدی بهت فکر کنه.
ریحانه که حالا از کلام سعید به وجد آمده بود جسورانه پرسید:
– واقعا؟! جون من راست میگی؟
– دروغم چیه دختر خوب یکیش همین آقا رضای خودمون، اگه یه نگاه سمت چپ بندازی خودت میبینی با چه اشتیاقی بهت چشم دوخته.
– ایش سعید… ولم کن تو رو خدا!
– چرا مگه چشه؟ خیلی هم خاطرت تو می خواد. پسر خیلی خوب و با محبتیه، منم تضمینش میکنم
– نمیگم خوب نیست ولی خب خیلی ساکته. – در عوض تو خیلی شلوغ و شیطونی مکمل خوبی هستین واسه همدیگه.
ریحانه لحظه ای مات ماند؛ انگار تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. اندکی به سمت چپ چرخید و واقعا نگاه رضا را متوجه خود دید به سرعت سر برگرداند و لب گزید. سعید نگاهی به رضا کرد و سر تکان داد.
متوجه گلگون شدن چهره رضا شدم و یقین پیدا کردم او از سعید خواسته که با ریحانه صحبت کند. رضا پسر محجوب و درسخوانی بود که در طی این سالها همه متوجه آن شده و بین دوستانش احترام ویژه ای داشت. دخترها که هنوز در تب و تاب کشف استاد جدید بودند و سکوت ریحانه کنجکاوترشان کرده بود به سراغ او آمدند. یکی یکی پرسیدند:
– تو خودت استاد جدید و دیدی ریحان؟ چه شکلیه؟ پیره یا جوون؟ خوش قیافه و خوش تیپه؟
ریحانه که داشت ریز می خندید گفت:
– چی شد؟ یه دفعه جریان واسه تون جالب شد؟!
– اذیت نکن… بگو دیگه.
ریحانه نگاهش را میان سه دختری که حالا چشم به دهان او دوخته بودند چرخاند و زبانش را روی لبش کشید و به نرمی گفت:
– یه لحظه که در اتاق اساتید باز شد دیدمش؛ اون قدر خوش قیافه اس که از دیدنش نفسم بند اومد شنیدم یکی از استادا دکتر صداش کرد.
آه مسرت بخشی از این حرف او به گوش رسید و به دنبالش باران سوالاتی بود که بر سر ریحانه بارش گرفت. من و سعید نشسته و گوش می دادیم و لبخند می زدیم وقتی بالاخره دخترها با رضایت به سراغ کیف های خود رفتند تا مرتب بودن خود را چک کنند با خنده پرسیدم
– جون خودت
– ای بابا دلم خوش بود چقدر پیشت اعتبار دارم باشه قبول به جان خودم ولی به خدا اون قدر خوش قیافه اس که بیشتر به درد هنرپیشگی میخوره تا استاد درس آسیب روانی ولی فکر کنم تا آخر ترم یه چند تا مریض به بخش روانی ها اضافه بشه.
– بازی جدیده؟
– نه به جان رژین!
– مگه دکتر نیست؟ خب خودش درمان شون میکنه دیگه.
خندید و از کیفش آینه کوچکی بیرون آورد و گفت:
– البته اگه استادهای خانم بذارن به دانشجوها هم خیری برسه.
با این حرف دوباره خندید. به نیمرخ خونسردش نگاه میکردم بلکه پی ببرم تا چه اندازه حرفهایش جدی است. آن قدر سابقه شیطنت داشت که زیاد نمیشد به نمایشهای بازیگوشانه اش اعتماد کرد. وقتی دید مشکوک نگاهش میکنم گفت:
– نشسته بود کنار استاد فرامرزی و داشتن می خندیدن راستی رژین، استاد فرامرزی مجرده یا ازدواج کرده؟
– چه می دونم مگه مثل تو فضولم که توی زندگی همه سرک بکشم.
غش غش خندید و گفت:
– کوفت… من که فضول نیستم فقط زیادی کنجکاوم و از کنار هیچی بی تفاوت نمیگذرم.
با نزدیک شدن رضا، چشم از ریحانه برداشته و با زدن ضربه ای به پایش او را متوجه کردم. ریحانه سر بلند کرد و به رضا که کنار سعید می نشست، نگاهی انداخت. اخمی شتابان بر چهره اش نشست که رضا را دستپاچه نمود. رضا با تردید نگاه دزدید و با صدایی آرام پرسید:
– مزاحم نباشم ؟!
رمان صبح می آید از نشر علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه میباشد.
سهیلا بامیان متولد سال ۱۳۴۶ در آبادان است. ایشان دارای مدرک کارشناس روانشناسی هستند.
سهیلا بامیان از سن دوازده سالگی شروع به نوشتن کرد، او در خانوادهای فرهنگی متولد شد که بیشتر آنها دستی به قلم داشتند؛ اما در بین آنها سهیلا بامیان توانست آثار خود را به چاپ برساند.
این نویسنده متاهل و صاحب دو فرزند پسر و دختر است.
رمان صبح می آید – انتشارات علی
رمان رقیبان عشق – انتشارات شقایق
رمان شبهای انتظار – انتشارات شقایق
رمان دختر آفتاب – انتشارات شقایق
رمان پیچکهای سمی – انتشارات شقایق
رمان الهه شب – انتشارات شقایق
رمان سایههای فریب – انتشارات شقایق
رمان زیبای عرب – انتشارات شقایق
رمان کوچههای شیدایی – شرکت نشر البرز، پیکان