نحوه دانلود رمان سکوت
رمان سکوت به نویسندگی سمیه.ر، سرگذشت زندگی دختری به نام معصومه است که پدرش او را سر قمار به گروهی خطرناک میفروشد.
گروهی که رئیس آنها، تشنهی اسارت معصومه است.
در رمان سکوت به نویسندگی سمیه.ر، با فرار کردن معصومه به شهری دیگر خبر به گوشش میرسد که مادرش را کشتهاند. مجبوری برمیگردد اما…
رمان روایتی خوب و قلمی قابل قبول دارد. در ژانر عاشقانه و درام نوشته شده و حاکی از سرگذشت یک دختر است که قربانی خواسته ها و طمع پدرش میشود.
رمان سکوت به نویسندگی سمیه.ر سرگذشت دختری است که پدرش در قمار او را به گروهی خطرناک میفروشد. با فرار کردنش، مادرش را میکشند که مجبور میشود برگردد و…
وقتی که کمربندشو در اورد لرزه تمام وجودم و و گرفت.
مثل همیشه وقتی که میترسیدیم دچار پانیک میشدم
فقط یه کلمه از دهم بیرون اومد.
+بابا…..
مامان تا وضعیت و دید سریع خودشو انداخت جلو و به پاهای بابا افتاد
_خواهش میکنم مرد به خودت بیا
بس کن من راضیش میکنم تا بره خواهش میکنم نزنش بچمو به کشتن نده خواهش میکنم
با پاهاش مامان و پرت کرد اون ور گفت:
+ببند دهنتو زنیکه هرچی میکشم از
دست توعه که این دخترو به اینجا
رسوندی که وایسته جلوی من و بگه من
نمیرم
مامان فقط بهم گفت:
_فرار کن سریعععع بروو تا نکشتت
از پشت با گلدون زد تو سر بابا
نمیتونستم تکون بخورم از جام
قفل زمین شده بودم انگار
زمین منو توی خودش حبس کرده بود
مامان سریع اومد سمتم و شروع کرد به تموم دادنم
_به خودت بیا دختر الان وقت این
نیست که هنگ کنی سریع وسایلت و جمع کن و برو شمال
منو کشون کشون برد توی اتاق و سریع چند تا لباس ریخت توی ساک و دادش بهم
پگاه و دیدم که با چشای مظلوم و گریون داشت بهم نگاه میکرد
نمیتونستم ازش چشم بردارم
وقتی که مامان دید حواسم نیست دوباره تکونم داد و ادامه داد.
_یه آدرس توی این ساک گذاشتم برات
با یه مقدار پول
سوار اتوبوس شو و برو سمت شمال
وقتی رسیدی اونجا برو سراغ این آدرس و
بگو از سمت من اومدی و ازش بخواه تا
یه مدت اونجا بمونی
مثل همیشه مامان یکی خوابوندم توی
گوشم تا اینکه به خودم اومدم و وضعیتم
درک کردم
+اما شما چی مامان تو و پگاه؟
_هیسسس نمیخواد به فکر ما باشی
تا اینجای تونستم باهاش کنار بیام
بعد از اینم میتونم فقط برو
راستی یه لحظه صبر کن
سریع از توی کمد یه دفتر بیرون آورد و داد بهم
_اینو بخون تا بفهمی چی شده
نیمخوام توعم مثل داداشت از دست بدم
داداشم؟؟؟
مگه من داداش داشتم
تا خواستم دهنم و باز کنم مامان گفت:
+ میدونم الان چقد سوال توی ذهنته
ولی برو برو و این دفتر و بخون تا همه
چی برات روش شه
سریع ساک و برداشتم که از خونه بزنم بیرون
با اینکه بابا هنوز تو حال خودش نبود چنگ زد تا از پام بگیره
ولی سریع تر خودمو به در رسوندم و فرار کردم
حتی فکرشم نمیکردم یه روز به اینجا برسم
با تمام سرعت داشتم از خونه دور
میشدم
وقتی به اندازه کافی از خونه دور شدم تو ساک دنبال چیزی میگشتم که بندازم روی سرم
که یه چادر و شال پیدا کردم
بهترین چیز بود برای الان که حتی
لباسای درستی هم تنم نبود
سریع شال و چادر و سرم کردم و رفتم
سمت ایستگاه اتوبوس خونمون
وقتی رسیدم یه اتوبوس دیدم و خوشحال شدم
فکر میکردم شانس خیلی خوبی دارم
ولی اینطور نبود و خیلی زود پشیمون شدم
از طرز فکرم
اتوبوس تهران مشهد بود
پوکر تر از همیشه همونجا منتظر موندم
دیگه تقریبا نزدیکای صبح بود
و هیچ کس از اون جاده رد نمیشد
خوشبختانه خبری هم از بابا نبود
ولی من هنوز فکرم درگیر مامان و اون برادری که از وجودش خبر نداشتم بود
دیگه خسته شدن بودم
دست زدم به جیبای هودیم که دیدم گوشیم پیشمه
همیشه ممنون خودم بودم که گوشیم و هیچ موقعه از خودم جدا نمیکردم
تصمیم گرفتم اسنپ بگیرم گرون در میومد ولی از انتظار کشیدن برای اومدن اتوبوس بهتر بودم
وارد برنامه شدم و مقصدم زدم
500هزینش بود
نمیدونستم انقد پول دارم یا نه
داخل کیف و نگاه کردم
فقط 450 تومن پول تو ساک بود
لعنت به این شانس که فقط بخاطر پنجاه تومن باید اینجا میموندم
کاش اون موقعه به خودم میومدم و پولایی که پس اندازه کرده بودم بر می داشتم فعلا کار از کار گذشته بود
یکم دیگه گشتم که یه نفر و با یه قیمت خیلی خوب پیدا کردم
اصلا باورم نمیشد انگار خدا بهم نگاه کرده بود
زدم حدود ده دقیقه طول کشید تا برسه
وقتی رسیدم دیدم که به مرد جونن
با یه وضعیت خیلی داغونی پشت فرمون بود
داشتم از کاری که کردم پشیمون
میشدم
ولی راه دیگه ای نداشتم
یا باید کاری که بابا میخواست و میکردم
یا سوار این ماشین میشدم
رفتم سمت صندلی عقب و نشستم
که برگشت سمت منو گفت:
_چرا نیومدی جلو
از این لحن حرف زدنش داشت حالم بد میشد
+اینجا راحت ترم
خداروشکر دیگه بحث و ادامه نداد و برگشت
اصلا حس خوبی نداشتم.
ولی دیگه کار از کار گذشته بود و باید میموندم تا این مسیر کوفتی تموم شه
دوباره یاد حرفای مامان افتادم.
(اون دفتر و بخون تا همه چیز برات روشن بشه)
سریع دفتر و از توی ساک بیرون آوردم و شروع کردم به ورق زدن
توی صفحه اول یه عکس بود
یه عکسی که مامان و بابا با یه بچه بغلشون و یه پسر تقریبا ۱۶ ۱۷ ساله کنارشون بود
حدس میزدم این همون برادری بود که مامان راجب حرف میزد
به قیافش که دقت کردم شبیه مامان بود
بی نهایت شبیهش بود
چشم ابرو مشکی
عجیب بود ولی همیشه توی خواب صحنه های عجیبی میدیدم که این مردم توشون بود
مثل صدای جیغ و داد های مامان و کتک خوردن این مرد
دفتر و ورق زدم صفحه بعدی.
بالای صفحه نوشته شده بود
“شب اول”
شروع کردم به خوندن.
سلام.
امشب شب اولیه که پژمان تو قمار باخته
اونم نه پول یا خونه
پسرمو
پسرمو باخته و میخواد بفروشتش
نه من اجازه این کارو نمیدم حتی به قیمت جونم
نمیزارم پارسا رو ازم جدا کنه
پارسا، پارسا، پارسا
چند بار تو ذهنم تکرارش کردم تا شاید چیزی یادم بیاد ولی نه
هیچ چیزی راجب این اسم یادم نمیومد
پس اسم داداشم پارسا بود
آخر صفحه نوشته بود.
پناه و پارسای عزیزم بینهایت دوستتون دارم.
یعنی مامان میدونست که این اتفاق برای منم میوفته؟
رمان سکوت به نویسندگی سمیه.ر را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
سمیه.ر با نام مستعار، بیست و دو ساله و ساکن اردبیل هستن. زادهی فروردین ماه و متأهل!
رمان آخرین تولد – فروش مجازی
رمان سکوت – فروش مجازی