نحوه دانلود رمان آخرین تولد
رمان آخرین تولد به نویسندگی سمیه.ر، داستان زندگی دختری هفده ساله به نام پارمیس است که درست در شب تولد هجده سالگیاش، قبل از فوت کردن شمع ها کل خانوادهاش توسط خون آشام ها قتل عام میشود و میمیرند.
به آنی سر و کلهی مردی به نام پارسا پیدا میشود. اویی که ادعا میکند پارمیس باید همراهش برود و…
رمان آخرین تولد به نویسندگی سمیه.ر روایتی خوب و زیبا دارد. در ژانر تخیلی فانتزی نوشته شده و مناسب برای عزیزانی که علاقه مند به این ژانر هستند.
رمان آخرین تولد به نویسندگی سمیه.ر روایت زندگی دختری هفده ساله به نام پارمیس است که در شب تولد هجده سالگیاش، خانواده اش توسط خون آشام ها قتل عام میشوند و…
صدای جیغ بچها کل خونه رو پر کرده بود چراغ هارو خاموش کردن و شمع هارو روشن کردن
امروز وارد هجده سالگی میشدم و خیلی خوشحال بودم چون خانوادم تولد بزرگی برام گرفته بودن
همه یک صدا اهنگ تولد رو با هم میخوندن:
_تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارککک
از شماره ده به پایین شروع به خوندن کردن که شمع هارو فوت کنم
_ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یکککک
آرزو کردم و شمع هارو با هیجان فوت کردم خیلی خوشحال بودم
ولی یهو چی شد؟
مگه بعد از فوت کردن شمع ها نباید صدای دست جیغ بیاد؟
چرا همه جا ساکت بود؟
بلند شدم چراغ هارو روشن کردم اما با صحنه ای که دیدم!
چرا اینطوری شد؟
همه پخش زمین بودن کل خونه رو خون برداشته بودکلی سوال های بی جواب توی ذهنم بود
نمیدونم چقدر توی اون حال خشکم
زده بود که صورتم از گریه خیس خیس بود
اشکامو با پشت دستم پاک کردم
_الان باید چیکار کنم؟
رفتم دنبال مامان بابا گشتم تا خواستم حرکت کنم پام خورد به یه جسمی
پری بود، خواهر کوچولوم هق هق نشستم اشک ریختم نبضش نمیزد اخه کی اینکارارو کرده چطور این همه جمعیت رو کشته؟
پا شدم دنبال مامام بابا گشتم ولی نبودن!
دویدم به سمت در خروجی که صدایی به گوشم خورد سرعت پام رو بیشتر کردم دستگیره در رو هر چه قدر بالا پایین کردم باز نشد دوباره صدایی به گوشم خورد:
_در طلسم شده کوچولو اینقدر زور نزن
_تروخدا هر جا هستی بیا بیرون با من چیکار داری؟
_میبینم پارمیس کوچولو ترسیده
مکث کردو گفت:
_ببین من ادمی نیستم که بخوای ازم بترسی خب؟
_ولی همین الان ازت میترسم!
با صدای ارومی گفت:
_چرا؟
_چ.. چون خانوادمو کشتی!
_مجبور بودم
_چ.. چی؟ اخه چرا فقط زورت به من رسید؟ مگه من چیکار کردم که این بلا سرم اومد؟
با عصبانیت گفتم:
_کی هستی؟ بیا بیروننن
دیدم پشت ستون یه پسر با یه تیشرت سفید و رویی چهار خونه اومد بیرون اینقدر جذاب بود که نمیدونم چه قدر زل زده بودم بهش که گفت:
_قورتم دادی بابا تموم میشم
خودمو به کوچه علی چپ زدمو گفتم
_ها؟ نه به پیرهن خونیت زل زده بودم
با بغض گفتم:
_خون کیه؟
همونطور که به دیوار تکیه دادم سر خوردمو افتادم پایین زانوهامو بغل کردمو شروع به گریه کردم
دستی رو شونم نشست که سرمو بالا اوردم
حتی اسمشم نمیدونستم اون کیه؟
چرا خانواده منو کشته
با چشمای اشکی بهش نگاه کردمو گفتم:
_تو کی هستی؟ چرا بهترین روزمو خراب کردی؟
_اسمم پارسا هست، فعلا نمیخواد بیشتر بدونی باید باهام بیای
خیلی جدی گفتم:
_تو خوابت ببینی، من نمیدونم کی هستی چرا باید باهات بیام؟
_چون مجبوری
_هه برو بابا من پارمیسم مثلا میخوای چیکار کنی اقا پارسا؟
اقا پارسا رو طوری با کنایه گفتم که خودمم خندم گرفت
باشه پس خودت خواستی
یهو دیدم همه جا بر عکس شد برام
_عِههه بزارم زمیننن
وقتی داخل خونه رو برا اخرین بار دیدم بغض گلومو چنگ میزد کیک و کلی کادو روی میز بود ولی همه روی زمین افتاده بودن همه جا پر از خون بود بغضمو شکوندمو به هق هق افتادم
اون پسره که اسمش پارسا بود فک کنم فهمید گریه میکنم گذاشتم زمین
_هیش مگه نمیگم گریه نکن، پیرهنم رو خیس کردی!
بر خر مگس معرکه لعنت منو باش فکر کردم میخواد دلداریم بده هه اون خودش قاتل خانوادم بود چرا باید دلداری بده بهم؟ عجب مغز پوکی داری پارمیس
طوری که دلش برام بسوزه گفتم:
_م..میشه خانوادمو زنده کنی؟
با اخم نگام کردو گفت:
_اونا دیگه مردن و دیگه راهی برا زنده کردنشون نیست بسه دیگهه
پوزخندی زدمو گفتم:
اینو داره قاتل خانوادم میگه؟
با چه رویی این حرفارو میزنی لعنتی؟
رمان آخرین تولد به نویسندگی سمیه.ر را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
سمیه.ر با نام مستعار، بیست و دو ساله و ساکن اردبیل هستن. زادهی فروردین ماه و متأهل!
رمان آخرین تولد – فروش مجازی
رمان سکوت – فروش مجازی