دانلود رمان به سادگی مجنون از اسما چنگایی
سرگذشت دختری روستایی به اسم تیام که عاشق پسر همسایه اشون، بهرود میشه…
یه عشق دو طرفهی شیرین که با به قتل رسیدن عموی بهرود به دست پدر تیام دستخوش چالش و انجام رسم خون بس میشه…
مقداری از متن رمان به سادگی مجنون :
لبهای داغش را پر حرارت بر پیشانیاش چسباند و محکم، طولانی و پر حرارت بوسید. روح و تنش دیوانه وار او را میخواست.
بیآنکه لبهایش را از پیشانی داغ تیام جدا کند، زمزمه کرد.
– بزار هرکی هرچی میخواد بگه؛ مهم منم که دلم از دلت کنده نمیشه. طناب لازم نیست وقتی هرجا میرم نگاهم به نگاهت گره میخوره…
***
هرچی که منو به تو میرسونه رو دوست دارم وقتی قراره یکی دیگه باشه که نیمی از وجود تورو در خودش داشته باشه، چرا نباید حریص باشم؟!
نیام ذوق زده روی پنجه بلند شد و چانه ی بهرود را بوسید.
_ کی منو اینطور که تو میخوای، دوست داره؟
بهرود ابرو بالا داد. میان نفس های کش دار و تب آلودش جدی در گوشش زمزمه کرد.
_ کسی حق چنین کاری نداره!
***
چله ها را با قیچی برید. نفس عمیقی کشید و کش و قوسی به تن خسته اش داد. صدای مهره های کمرش لبش را به خنده باز کرد. دیدن نتیجه ی دلخواه بعد از کار و تلاش بسیار لذت عجیبی داشت.
دستی روی قالی تمام شده کشید و زیر لب گفت: بنازم این هنر دستو!
زیر لب صلوات فرستاد و سمت قالی فوت کرد. کم کاری نبود؛ با این سن کم قالی می بافت. آن هم چه قالی هایی! خوش رنگ و نرم. آنقدر خوب که کبری خانوم، همسایه ی روبه رویی بر هنر دستش قسم می خورد.
از جا برخاست. همیشه بعد از تمام شدن قالی آن ها را می فروخت اما این یکی را برای خودش می خواست. سر تا سر اتاق ساده اش را از نظر گذراند.
اتاق کوچکی داشت. دور تا دور اتاق پشتی های لاکی رنگ وجود داشت که با قالی قدیمی همرنگش ست شده بود. دار قالی بافی هم یک گوشه و رخت خواب و متکاهایش تا خورده گوشه ی دیگر بودند.
جلو رفت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. در روستا هیاهوی عجیبی بر پا شده بود. عروسی زینب بود؛ دختر حاج مهدی. همیشه عروسی ها را دوست داشت. برای دخترانی مثل او لذت بخش بود! لباس های رنگ رنگی تن می کردند و از اول تا آخر مهمانی در دسته ی رقص بودند. دهانش با فکر غذای عروسی آب افتاد. بوی خوش چلو گوشت را از حالا حس می کرد. دستی روی شکمش گذاشت؛ صدایش بلند شده بود!
مادرش را دید که با سبد حصیری به حیاط می رود و برای مرغ و خروس ها دانه می پاشد. می دانست باید سراغ درست کردن نان برود. این کار به او واگذار شده بود. به قول مادرش نان پزی در آن روستا جزیی واجب برای پسند دختر بود!
صدای گریه ی هیرو باعث شد چشم از حیاط بگیرد و خودش را به هال برساند. محمد در حالی که عروسک چوبی را به دست گرفته بود به حیاط دویید. هیرو روی زمین نشسته و گریه می کرد.
پر غیض صدایش زد.
ـ محمد باز اشک این بچه رو دراوردی؟
هیرو را بغل گرفت و در هال چرخاند. پیشانی اش را بوسید و عطرش را بو کشید. بوی خاصی داشت؛ انگار که از عطر خدا روی تنش جا مانده بود.
مادرش هول زده وارد خانه شد.
ـ محمد چش شد؟
تیام همانطور که هیرو را تکان می داد تا آرام شود، غر زد.
ـ هزار بار بهت گفتم اینقدر لوسش نکن. عروسک این بچه رو برداشته، فرار می کنه.
برنجی بی توجه به غرهای تیام به اتاق رفت.
ـ عروسی فرداست. امشب می ریم واسه حنابندون، هنوز هم آماده نشدیم. هزار بار به بابات گفتم امروز نره سر زمین اما کار خودش رو می کنه.
هیرو را که آرام شده بود و با موهایش بازی می کرد را روی زمین گذاشت و موهای مشکی و لختش را بوسید.
به اتاق رفت و روی زمین نشست. مادرش چمدان کرم رنگ را از انبار بیرون کشیده و لباس هایش را آماده می کرد.
زانو در شکم جمع کرد. برای زدن حرفش دو دل بود. کاش می شد حداقل امشب را به مراسم نرود. اگر مادرش اجازه ی نرفتن امشبش را به مهمانی صادر می کرد، خیلی خوب می شد. برای دیدن بهرود آماده نبود.
صدای ساز و آواز از بیرون می آمد. در دل او هم غوغا به پا بود اما جشن عروسی کجا و رخت شویی بر پا شده در دلش کجا!
برنجی پیرهن مخمل مشکی که گل های طلایی و قرمز برجسته داشت را بیرون کشید. دو کلنجه مخملی را سمت تیام گرفت.
ـ کدوم بهتره؟
ـ واسه این ؟
به پیرهن اشاره کرد.
ـ آره.
تیام نگاهش را روی کلنجه ها چرخاند. یکی مشکی با نوار دوزی های طلایی کنار آستین و یقه و دیگری با نوار دوزی های سبز.
تیام به یکی اشاره کرد.
ـ این. به گل های طلایی رو لباست میاد.
برنجی کلنجه را کنار پیرهن گذاشت و رو به تیام گفت: لباسات رو آماده کردی؟ باید حموم هم بری.
انگشت های دستش را به بازی گرفت.
ـ شاید امشب نیام.
صدای برنجی بالا رفت.
ـ چی؟
ـ کار های قالی مونده. خونه هم شلوغه.
برنجی حرفش را برید. انگشت گزید.
ـ خوبه خوبه. نمی خواد راه و بی راه بیاری واسه ی من. من دختر خودم رو نشناسم واسه چی خوبم؟ مگه می شه نیای؟ اون هم با رفتار های عفت. همین مونده بل بگیره صبح تا شب نیومدن تو رو بکوبه تو سرمون. می دونی چی می گه؟ می گه از عروس شدن دخترم خوشحال نشدن.
کلافه از حرف و حدیث های همیشگی، حرف مادرش را قطع و نجوا کرد.
ـ باشه بابا، میام.
ـ برو آماده شو. رنگ شاد بپوش تیام، نبینم سنگین تن کنی.
زیر لب می دانمی گفت و از اتاق بیرون رفت. از پنجره هیرو و محمد را می دید که بازی می کردند و صدای خنده هایشان در صدای ساز گم می شد.
به اتاق رفت و پر اخم چمدانش را آورد. آن را باز کرد و پیرهن هایش را از نظر گذراند. حق با مادرش بود. اگر نمی رفت، برایشان حرف پشت حرف ردیف می شد. آن هم با دشمنی دیرینه ی عفت با مادرش. چیزی که هیچوقت دلیلی برایش پیدا نمی کرد. هر بار هم که از مادرش می پرسید ریشه ی این بحث ها کجاست، راه و بی راه عایدش می شد.
آهی کشید و لب تر کرد. پیرهن آبی رنگش را از بین همه ی لباس ها بیرون کشید. طرح های نقره رنگ جلوه ی خاصی به آن بخشیده بود. آستین هایش با کش جمع می شد و طرح با نمکی به آن می داد.
کلنجه ی مخمل قرمزش را هم بیرون کشید. دستی به سکه هایش که سر تا سر نوار دوزی های نارنجی و سبزش را پوشانده بودند، کشید. همیشه صدایشان را دوست داشت. حس تازگی را به رگ هایش تزریق می کرد.
دستی به مخمل سرخش کشید. قلبش بی تابی می کرد؛ دوپایش را زمین می کوبید و زار می زد.
از جا برخاست و پشت پنجره ی اتاقش ایستاد. آسمان، پر سخاوت آفتاب گرمش را به زمین بخشیده بود.
می دانست حالا بهرود هم مثل او جایی زیر این آسمان قرار دارد و شاید او هم مشغول تماشایش باشد!
عمیق نفس کشید. اگر می شد، از این دیدار اجباری که یقه اش را گرفته بود، فرار می کرد. حاضر بود به قتلگاه برود اما امشب بهرود را نبیند! اصلا آمادگی دیدنش را نداشت. آن هم بعد از این همه وقتی که از نبودنش می گذشت.
بخوانید از دیگر نویسنده ها :
رمان دخترها همیشه مقصرند
رمان عروس قاتل
رمان سوران
رمان مهلا
رمان تندباد
رمان سرآغاز وارونگی
رمان ماتیسا
رمان پاییزان