نحوه دانلود رمان حاجی شیطون
رمان حاجی شیطون به قلم لیلا محمدی، داستانی مذهبی و اجتماعی است و بسیار آموزنده.
پر از نکتههای مثبت است و چالش های زندگی را به خوبی نشان میدهد.
برای سنین جوان و نوجوان بسیار مناسب است.
روایت دختری درد دیده از روزگار است و مردی که برای او حامی میشود و عشق را نشانش میدهد.
رمان حاجی شیطون نوشتهی لیلا محمدی، روایت دختری با زندگی مرموز مثل سیاهچال عمیق و تاریک است.
اما وقتی همه اونو میبینن میگن شـر و شیطـونتر از این دختر وجود نداره!
از مذهبی جماعت به شدت متنفره و سایه همشون رو با تیر میزنه!
ولی دست روزگار اون رو سرراه مردی ملقب به حاجی شیطون قرار میده که با همه حاجی و مذهبیایی که دیده فرق داره و سر هر شیطنت دخترمون جوری حالشـــــو میگیـــــره که تمام حساب کتاباش بهم میخوره….
این مدت هم مثل خواب و رویا سپری شد.
خواب و رویایی که هم خستگی داشت و هم دوستداشتنی به نظر میرسید.
دقیقا یک هفته هیدارا و خانوادهش رو معطل فکر کردن خودم کردم و حاجآقا لحظه خداحافظی فقط به شیطنت و اذیت کردنم خندید.
مریم لبخند زد و حاج خانم با بوسیدن و زمزمه کردن در گوشم خواست که پسرش رو زیاد منتظر نگذارم.
سپیده چشم غره رفت و مامان و بابام با سکوتشون برای من احترام قائل شدن.
شاید هرکدوم فکر میکردن من ناز میکنم یا قصد اذیت کردن هیدارا رو دارم اما من بیاهمیت ؛ با خودم تکرار میکنم که باید حسرتی از این مراحل توی دلم باقی نمونه.
باید با تمام وجودم طعم یک دختر ساده و بیغل و غش بودن رو بچشم.
بعد از این که بله رو دادم به خسته کنندهترین قسمت رسیدم.
خرید عروسی…
هم خسته کننده و هم خیلی خیلی شیرین!
دیدن این که مامانم و حاج خانم و بعد از اون سپیده ؛ مریم و مامان سپیده با چه شور و شوقی کنارم هستن و توی انتخاب خریدهام راهنماییم میکنن به معنای واقعی کلمه لذتبخش بود.
هزاربار از خودم پرسیدم :
” زندگی یعنی همین؟ ”
آره زندگی همین بود در واقع زندگی برای همه همون زندگی هست و روزگار هم قصد بازی کردن نداره فقط آدمهای این زندگی و روزگار هستن که یکی یکی صفحات سرنوشت ما رو به چالش میکشونن!
گاهی خوبی با آدمهایی که خوبی رو به زندگیت میبخشن و گاهی بدی با آدمهایی که جز تلخی چیز دیگهای توی چنته ندارن تا بهت هدیه بدن!
پس هیچوقت نباید همه چی رو از چشم زندگی و بازی روزگار دید چون بیگناهترین در دنیا همین دو کلمه هستند و بس.
به لطف و اصرار مامانم ؛ تمام وسایل خونه هیدارا عوض شد و وسایل جدید طبق سلیقه مامانم جایگزینش شد.
وسایل قبلی رو به خانوادهای که وسع مالی خوبی نداشتن ازطرف خیریه محل هیدارا بخشیدیم و این برای من حس خیلی خوبی رو در بر داشت.
بیشتر از اون فهمیدن این بود که مامان و بابام از هم جدا نشدن و با پنهان کردنش ؛ فقط قصد دق دادن من رو داشتن!
هرچند که مامانم گفت:
“فقط میخواستیم دیدگاهت رو نسبت به این قضیه وقتی که داری ازدواج میکنی ببینیم”
شاید توقع داشتن که من دعوا یا جنجالی به پا کنم ولی مگه گذشته رو فراموش کرده بودن؟ این که من اوضاع بدتر از این رو هم رد کرده بودم و برام بالاتر از سیاهی رنگ دیگهای نبود؟
حتما یادشون رفته.
من و هیدارا توی راه برگشت از رزرو آتلیه بودیم که از کوچه خونه سابقمون رد شدیم.
در خونه نیمه باز بود و با دیدنش قلبم یه جوری شد.
_ هیدارا منو همینجا پیاده کن
هیدارا سوالی نیم نگاهی بهم انداخت اما حرفی نزد و ماشین رو نگه داشت.
قبل از این که پیاده بشم رو به هیدارا لب زدم:
_ تا تو بری و سفارش کت و شلوارت رو تحویل بگیری منم کارم تموم شده.
هیدارا مردد سری تکون داد اما برای احتیاط و راحتی خیال خودش پرسید:
_ تنها میری؟ میخوای منم همراهت بیام آهو جان؟
سرم رو به طرفین تکون دادم و جواب دادم:
_ نه تو برو دیرت میشه.
از ماشین پیاده شدم و ناخودآگاه پاهام به صورت اتوماتیک وار سمت جایی رفت که از وقتی دنیا رو فهمیدم تمام خوشی و ناخوشیهام دنیای کوچیکم رو در بر گرفت.
در حیاط رو که نیمه باز بود با دستم هول دادم و اولین چیزی که به چشمم خورد حیاط خاک گرفته خونمون بود.
_ سلام خانم گوهری روزتون بخیر از اینورا؟
با صدای آقای مالکی که املاکی سر کوچه بود نگاهم سمتش چرخید و جوابش رو با خوشرویی دادم:
_ وقت بخیر آقای مالکی حال شما چطوره؟ هیچی مسیر برگشتم از این طرف بود گفتم یادی از خونه سابقمون بکنم.
چهرهش بازتر شد و لبخند به روی لبش اومد.
_خیلی خوش اومدین خانم گوهری بفرمایین من همین جا منتظر میایستم تا آقای امیری برگردن.
سری تکون دادم و راهی پلهها شدم.
حین بالا رفتن ؛ خانم و آقایی خوشپوش که با دقت به اطراف نگاه میکردن رو دیدم و با سلام زیر لبی از کنارشون رد شدم.
وقتی به در خونه رسیدم با باز کردن در خونه و پا گذاشتن به داخل سراسر چشم شدم و خاطرهها مثل فیلمی توی ذهنم جون گرفت انگار که این خونه اصلا خالی نبود و تمام وسایل خونه سرجای خودشون قرار دارن.
در کسری از ثانیه مامانم رو نشسته روی مبل دیدم که کنارش محسن عوضی هم تمرگیده بود.
مثل همیشه مامانم با دیدنم چشم غره جانانهای رفت و غرید:
_ چقد دیر کردی گرسنمه برو یه چی درست کن کوفت کنم.
سرم رو پایین گرفتم و به عادت قدیم دست روی شونه بردم تا کوله پشتیم رو زمین بذارم اما کوله پشتی در کار نبود.
نزدیکتر شدم و مسیرم رو سمت پلهها کج کردم.
به اتاقم سر زدم و خودم رو گوشه اتاق در حالی که زانوی غم بغل گرفته بودم دیدم و آهنگ شادمهر عقیلی که همیشه تو اوج ناراحتیم گوش میدادم توی گوشم طنین انداز شد.
“ بیتو تو این شبای بد گریهم دیگه درنمیاد
حرف غمانگیز دلم جزتو کسی رو نمیخواد
از چی بگم تا دل من لحظهای آروم بگیره
دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب میمیره؟ “
با شنیدن صدای دعوا از بیرون اتاقم ؛ به سرعت خودم رو سمت صدا رسوندم.
مامانم رو حینی که گوشی توی دستش رو تهدیدکنان سمت محسن تکون میداد دیدم.
– مگه اینکه خوابشو ببینی که منو دور بزنی و بری با اون زنیکه هرزه رو هم بریزی.
سمت مامانم رفتم تا گوشی رو از دستش بگیرم اما مامانم انگار منو نمیدید!
با لحن آرومی بهش گفتم:
– مادر خواهش میکنم گوشی رو بهش بده
چرا نمیخوای بفهمی که هرکسی باید بره پی زندگی خودش ؛ جلوی آدم رفتنی رو با این چیزا نمیشه گرفت فقط مدتی وقفه میندازی تو رفتنش
بدترین نگاهی که تو زندگیم تجربه کردم همین نگاه مامانم بود با لحنی که انگار من اضافی ترین موجود روی زمینم بهم توپید:
– تو زر نزن برو گمشو تو اتاقت
با غم سنگینی که در قلبم حس کردم راهی پلهها شدم اما یهو یادم افتاد که اینها همه خاطرات گذشتهم هستند.
رمان حاجی شیطون به قلم لیلا محمدی، به صورت فایل مجازی رایگان از طریق کانال شخصی نویسنده قابل مطالعه میباشد.
https://telegram.me/joinchat/AAAAAEDr73jkQr9F3xlnKg
لیلا محمدی هستم دختری که یه زمانی فقط مخاطب ساده با قوه تخیل یا همون رویاپردازی فوق العاده بود اولین رمانم رو توی سن ۱۵ سالگی خوندم و رفته رفته علاقهم به رمان طوری شد که در هفته 12 رمان آفلاین رو خونده و تموم میکردم تا این که دیگه رمانی جذبم نکرد و تمام موضوعات برام کلیشهای شد اما این شروع دست به قلم شدنم نبود استارت نویسندگی من بعد از دیدن رمانایی از نویسندههای نابالغ و بچهسالی بود که با رماناشون ذهنیت مخاطبا رو مسموم میکردن چون نمیدونستن رمانای نویسندهها برای بعضی از مخاطبین الگو برای کسب تجربه هست و ممکنه هر نوشته یا داستانی رو جدی بگیرن و توی زندگی به کار ببرن و رمان میتونه تا حدودی توی تغییر یا شکل سازی شخصیت مخاطبا تاثیر بذاره پس اولین رمانم رو بعد از گذروندن دوره آموزشی مهارتهای صحیح زندگی نوشتم.
رمان حاجی شیطون – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان بونسای تخس – فروش مجازی در اپلیکیشن رمان کلوب