نحوه دانلود رمان گیس هایت را همانجا بگذار
رمان گیس هایت را همانجا بگذار جدیدترین اثر فهیمه پوریا داستان خانوادهای است که زیر سلطۀ پدری با نام خسرو، مشهور به موش قرار دارند. وی سه دختر و همسرش را مورد ظلم قرار میدهد. فرحناز و فرحروز به خاطر فرار از این شرایط، بدون آنکه اجازۀ تحصیل به آنان داده شود، ازدواج کردهاند و فرناز دختر کوچکتر مانده است که مقاومت کند.
این داستان که در ژانر عاشقانه – اجتماعی نوشته شده است، از شرایط سخت زندگی زنان ایرانی سخن میگوید و شاید مسیری باشد برای همه زنانی که در بحرانیترین روزهای زندگیشان سر میکنند.
این رمان عاشقانه در ۵۵۲ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
رمان گیس هایت را همانجا بگذار نوشتهی فهیمه پوریا، حکایت زنی است که در بحرانیترین روزهای زندگی، خودسازی را آغاز کرده و در اولین قدم، موهایش را میتراشد و در انبار خانه، نگه میدارد. هر از گاهی لازم است سری به آنها زده و نکاتی را به یاد آورد اما به خوبی آموخته بعد از هربار سر زدن، باید آنها را به همان جای قبل باز گرداند و نگاهش به حال و آینده باشد و…
لیلی هیس کشیده ای گفت و لب به دندان گزید اشاره ای به طبقه ی بالا کرد
– صداتو بیار پایین، میشنوه غوغا به پا میکنه تو پاشو برو چیکار به این کارا داری؟
صدای نه چندان بلند خسرو تن هر دو را لرزاند
– کم زرزر کنین سرتون به کار خودتون باشه مگه تو ساعت یک نمی ری اون خراب شده، چی نشخوار میکنی؟
فرناز در حالی که سعی میکرد با پدرش چشم در چشم نشود دسته ای جعفری دست گرفت و همان توضیحات را تکرار کرد. اما خسرو که لیلی نبود، بود؟
– تو این گرما ظل آفتاب که سگ تو خیابون بند نمی شه شماها پا می شین به اسم جزوه و کوفت و زهرمار قرار میذارین واسه خودتون؟ چه غلطا مگه با بچه طرفی بزمجه؟ پس سر کلاس چه گهی میخورین که جزوه نمی نویسین؟
– بابا به خدا جزوه دارم سر کلاسم حواسم جمع جمعه، خب گاهی بعضی نکته ها از دستم در میره و فکر میکنم مهم نیست ولی تو جزوه یکی دو تا از بچه ها هست شانس گند من همونم تو امتحان میاد. بابا به خدا همه جلسه ی آخر همین کارو میکنن فقط من نیستم.
خسرو چشمانش را ریز کرد و بدگمان دخترش را نگریست که همچنان با هول و هراس حرف میزد پرید میان کلامش.
– اصن مگه نمیگی جلسه ی آخره؟ همه می دونن جلسات آخر دانشگاه تق و لقه. نمیخواد بری بمون کمک این بی دست و پای بدبخت. می دونی که این دستش به اون دستش میگه که نخور، بس که بی عرضه س.
لیلی دل آزرده و غمگین شوهرش را نگریست و پوزخندش را دید. می دانست خسرو منتظر است تا کلامی از دهانش خارج شود و سیل فحش های رکیک و تکه های ناب مخصوص خودش را روانه ی روح مرده و زنده اش نماید. پس دهان بست و به کارش ادامه داد.
– بابا به خدا باید برم چند تا سوال دارم که حتما باید از استادم بپرسم. شاید نکات مهمی ام تو سوالای بقیه باشه که به دردم بخوره به خدا زود زود تا کلاس تموم شد بر می گردم.
– مارمولک مگه همیشه بلافاصله بعد از تموم شدن کلاس برنمی گردی خونه؟
و لگدی به ران پای دخترک نشانه رفت. فرناز در حالی که بغض کرده خود را کنار میکشید گفت
– چرا به خدا بابا ولی امروز دیگه شاید تا آخر وقت کلاس نباشه هروقت سوالای بچه ها تموم شه کلاس تعطیله اگرم نشد، من زودی سوالای خودمو میپرسم و میام قول میدم دو و نیم سه خونه باشم.
و در حالی که قطرات درشت اشکش میچکید عضله ی کنار رانش را با سر انگشتان خاکی لمس کرد لیلی در سکوت کارش را انجام می داد ولی تمام حواس و دلش پی ته تغاری اش بود عاقبت اشک فرناز زبانش را گشود و به آرامی گفت:
– ولش کن خسرو بذار به درسش برسه منم میرم این پاک شده ها رو خیس کنم و بشورم و پهن کنم تا کارای شامو بکنم فرناز بر میگرده وبقیه شو با هم پاک میکنیم.
– آره مامان به بقیه ش دست نزن خودم میام زود با هم پاک میکنیم. باشه بابا؟
خسرو باز چشمانش را ریز کرد و در صورت دخترش دقیق شد. در این حالت دقیقا شکل موش میشد و واقعا خسرو موش که اهل محل با این نام خطابش میکردند، برازنده اش بود.
– پاشو گورتو گم کن به هیچ دردی نمیخوری مارمولک بدقواره.
و غرولندهای همیشگی اش را شروع کرد.
– خاک بر سرت لیلی عرضه نداشتی یه پسر بزایی که منم یه نفس راحت بکشم زرت و زرت خاک بر سر زاییدی واسه من یکی از یکی حیف نونتر همه ش دردسر همه ش ،شر همه ش خرج اضافه. هی من جون کندم و تو چپوندی تو حلق این سه تا آخرشم هیچی به هیچی هی آشغال که به درد هیچی نمیخوره وبال گردن بچه دار شدم، هه سه تا میگن خدا خدا آخه پس چرا این خدایی که شماها میگین یه ذره خدایی شو واسه من رو نکرد؟ زن گرفتم شد به موجود بی دست و پای خاک بر سر یکی از یکی بدتر و بی مصرف تر اینم که زندگیمه. خدای شماس دیگه مفت بخورین ول بگردین هیکل گنده کنین فقط به زندگیم که زدین شماها.
لیلی در جواب شوهرش کتاب کتاب حرف داشت. نمی توانست بر زبان آورد و آماج ضربات و ناسزاهایش شود اما در دل که می توانست بگوید، زبان دلش که لال نبود خدا را شکر کرد صاحب پسر نشده، چه فایده موجودی چون خسرو به دنیا می افزود؟ همان بهتر که هر سه فرزندش دختر بودند. او چه میگفت؟ مفت میخورین ول میگردین هیکل گنده میکنین؟ چه میخوردند در این خراب شده جز نانی که خسرو به خانه می آورد و هر چند چرب و چیلی می دانستند حرام است و آه و نفرین به دنبال دارد، خون جگر دارد و بالاخره دامنشان را خواهد گرفت. ول میگشتند؟ کی؟ کدام وقت؟ مگر جرات داشتند پا از این خانه بیرون بگذارند؟ اگر توالت کنج حیاط نبود که ماه تا ماه رنگ آسمان را هم نمی دیدند. هیکل گنده میکردند؟ هاه به حق چیزهای ندیده و نشنیده فرحناز و فرحروز که تا وقتی دختر خانه ی پدر بودند فقط پوستی داشتند بر روی استخوان خودش و فرناز هم که بدتر از آن دو. خود نامردش مدام مارمولک میبست به ریششان و با این نام صدایشان می زد. بس که روز خوش نمی دیدند بس که تنشان می لرزید بس که فحش می شنیدند و کتک می خوردند، گوشتی به جانشان نمی نشست.
رمان گیس هایت را همانجا بگذار از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
نویسندهی یکی از محبوبترین رمانهای نشر علی، فهیمه پوریاست که متولد دو خرداد ۱۳۵۵ است. او متأهل و مادر یک پسر و یک دختر است. اولین رمان و در واقع محبوبترین رمان او، ایلگار دخترم، با همکاری نشر علی در سال ۱۳۸۵ چاپ شد و بعد از آن رمانهای دیگری نیز به چاپ رساند. این نویسنده در کنار نگارش رمانهای عامهپسند به ویراستاری رمان نیز مشغول است.
رمان ایلگار دخترم – انتشارات علی
رمان قلعه دل – انتشارات علی
رمان نجوای شبانه – انتشارات علی
رمان گیس هایت را همان جا بگذار – انتشارات علی