نحوه دانلود رمان چشم های بارانی
رمان چشم های بارانی روایت پونهایست که عشق پاک را به عشقی دروغین و کثیف میفروشد و دنیایش را تیره و تار میکند. قلم خانم سلیمانی سرشار از ادبیات زیبا و جذاب است. ایشان با فصاحت بیان، عشق را با دیدی منطقی نشان داده و برای هر حادثه، اتفاق یا چالش،دلیلی قانع کننده ایجاد کردهاند. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 508صفحه، در سال1384 از نشر شقایق منتشر شده است.
برای تمام روزهای تنهایی خودم دلم میسوزد! برای تمام شبهای سیاه و تاریک و پر از وحشت و ماتمی که حتی ستارهها هم از پهنه افراشته آسمان فراری شده بودند و در پشت ابرهای سیاه و خاکستری خود را پنهان ساخته بودند تا من حتی برای فرار از تنهایی قادر به شمردن آن ستارههای نقرهفام هم نباشم دلم میسوزد! دلم برای همه ثانیهها و لحظات عمرم که چون یک خواب گذشت میسوزد! ای کاش راهی برای فرار از اینهمه غربت و تاریکی بود!! این آغاز داستانم بود. برای پونه دل سوزاندم و اشک ریختم و با خاطراتش خندیدم و با او سخنها گفتم. پونه برای من مظهر عشق است عشقی که به زوال و نیستی نزدیک شده. عشقی که فراموش شده و روزی دیگر همان شعله کمرنگ شمع نیز خاموش میشود و مرگ پونه فرا میرسد! پونه میمیرد و من اشک میریزم، بخاطر تنهائیش. اما نه این اشتباه است. عشق نمیمیرد عشق جاودان است. آن عشق نیست که فنا میشود هوس است با هزاران دردی که به همراه میآورد هوسی که پایههای زندگی پونه را لرزاند. پونه برخیز، از جا برخیز و خرابیها را آباد کن. خواب بس است. عشقهای دوروزه را دور بریز و به عشق جاودانی بیندیش. خانهات را در محیطی پاک بنا کن و سرتاسرش را پر کن از پیچکهای سبز و قناریهای را در اتاق رها کن تا بپرند و آواز بخوانند. آن دو مرغ عشق را هم رها کن. به مرغ عشق آبی رنگ بنگر. نگاهش چه ملتمسانه به مرغ عشق زرد رنگ خیره است. آنها را رها کن. بگذار بال و پر بزنند و رها شوند از اینهمه بند و زنجیر. عشق بدون آزادی عشق نیست. عشق در اسارت مرگ است. پرواز کن و سفر کن. بالا برو، بالا برو و آنقدر برو تا خوابهای کابوسمانندت را فراموش کنی و فقط نور زرد رنگ عشق به چشمانت بتابد و آسمان آبی و ابرهای سپید روبروی چشمانت قرار گیرند و تو با صدای بلند بخوانی و بخوانی و بخوانی.
فهمیه سلیمانی
رمان چشم های بارانی راجع به پونه و زمان است. با این ماجرا که پونه از عشق پاک زمان به سوی عشق ناپاک فرهنگ کشیده میشود و سرانجام در دام عدهای اوباش گرفتار میآید و ناگزیر به کار خلاف عرف و اخلاق، میشود، اما…
دختر در لباسی سرتاسر سفید روبروی پنجره ایستاد. آسمان هنوز روشن بود اما فضای داخل اتاق تاریک. از تاریکی اتاق دلش گرفت. به دور تا دور اتاق نگریست. چقدر خالی بود! آنقدر خالی و تاریک که باز دلش گرفت. اشک در چشمانش حلقه زد. دو روزی بود که دفتر خاطراتش را می خواند. از همان ابتدا تا همین دیروز. خسته بود، آنقدر خسته بود که دیگر سرش هم بر روی بدنش سنگینی می کرد. چند روزی بود که نخوابیده بود و چشمانش تاب مقاومت نداشتند و پلکهای سنگینش اصرار به پائین آمدن داشتند. دوست داشت برای همیشه چشمهایش را روی هم می گذاشت و دیگر هیچگاه آن را باز نمی کرد. باید به همه این سختیها و روزهای کسل کننده و یکنواخت پایان می داد. زندگی دیگر برایش ارزش ماندن نداشت. از کنار پنجره دور شد و روی موزائیک های کف اتاق نشست و به لیوان و کیسه قرصهایی که روبرویش بود، چشم دوخت. دستش را در از کرد و لیوانی که قرصها را داخل آن حل کرده بود برداشت بار دیگر به اتاق نگریست. چه روزها و شبهایی را که تنها در این اتاق سرد به امید بازگشتش گذرانده بود و ناامیدی بعد از نا امیدی! از جا برخاست و به سمت دفتر خاطراتش رفت و بار دیگر آن را گشود.
۲۱ آذر: باز هم تنها هستم. او و هنوز نیامده. ۲۸ آذر: همچنان چشم به راهم. ۳۰ آذر: پیشانی ام از ضربه ای که به در خورده شکافته شده و خون از آن جاری است.
دیگر تحمل خواندن این مطالب را هم نداشت. به سرعت برگه های دفتر خاطرات را پاره کرد و به هوا پاشید. چند دقیقه بعد اطرافش پر بود از نوشته های ریز و درشتی که از شبهای تنهائیش سخن گفته بود. کاغذی را از روی زمین برداشت و متن آن را خواند. اشک حسرت از دیدگانش پائین چکید. کاغذ را در دست مچاله کرد و دستش را برای برداشتن لیوان در از کرد. باید خود را از این همه درد آسوده می کرد. دیگر توان مقاومت نداشت. ایوان را به دهانش نزدیک کرد و لاجرعه نوشید. جام شوکران از دستش به زمین افتاد و او کم کم به خواب عمیقی فرو رفت. کمتر از نیم ساعت طول کشید تا یکتا به در کرم رنگ خانه دوستش رسید و بلا فاصله دستش را روی زنگ فشرد. از دو روز پیش که از هم جدا شده بودند دلش بدجور ندای بد می داد. آن روز حال پونه اصلا خوب نبود و او احتمال می داد که پونه به پایان خط رسیده باشد. بار دیگر نگران زنگ در را فشرد اما باز هم صدایی نیامد. محکم به در کوبید و با صدای بلند او را صدا زد. اما باز هم سکوت، پسر جوانی که از آن نزدیکی می گذشت به او نزدیک شد و با مشاهده چشمهای اشکبار یکتا هراسان پرسید:
ـ خانم کمکی از من بر میاد؟
یکتا به او نگریست و گفت:
ـ کمکم کنید. دوستم تو این خونه است و ظاهراً حالش به هم خورده.
ـ مطمئن هستید که دوستون اینجاست؟
ـ بله. خواهش می کنم کمکم کنید.
پسر در را برانداز کرد و لحظه ای بعد کمی بالا پرید و دستش را به بالای در تکیه داد و خود را به بالا کشید و روی دیوار رفت و از آن جا وارد حیاط شد و در را به روی او گشود. یکتا با عجله وارد اتاق تاریک شد. با باز شدن در نوری به داخل اتاق تابید. یکتا جسد نیمه جان پونه را روی زمین مشاهده کرد. جیغ کوتاهی کشید و به سمت او دوید. دستانش سرد بود و لبانش در حال رنگ باختن. یکتا شیون کنان به سر و صورت خود می زد، اما پسر جوان به سمت خیابان دوید تا از تلفن همگانی سر کوچه با اورژانس تماس بگیرد. یکتا همچنان فریاد می زد و به صورت زیبا و تکیده دوستش می نگریست. پونه با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. و او نمی توانست برای نجاتش کاری کنند. صدای آژیر آمبولانس در گوشش پیچید و دو دکتر سفید پوش به سمت اتاق دویدند. یکتا گریه سر داد. دکتر مسن تر پرسید:
ـ چه اتفاقی براش افتاده؟
یکتا هق هق کنان جواب داد.
ـ فکر می کنم قرص خورده باشه.
دکتر جوانتر نبض دختر جوان را در دست گرفت و با تعجب به یکتا خیره شد. دکتر دیگر هم به لیوان و کیسه قرصها نگریست و سرش را از روی تأسف تکان داد و گفت:
ـ حتماً بازم از اون عشقهای مسخره کوچه خیابونی؟
صدای گریه یکتا بلندتر شد. دستش را روی صورتش حائل کرد و دکتر جوان پرسید:
ـ شما چه نسبتی با خانم دارید؟
ـ من … من دوستش هستم.
ـ خانواده اش کجا هستن؟ مادر یا بد…
ـ اون هیچ کس رو نداره!
دکتر همسن تر سرش را تکان داد و با تأسف گفت:
ـ پس دختر فراری هم هست.
رمان چشم های بارانی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فهیمه سلیمانی متولد آبان ماه سال 1357، نویسنده رمان و فیلمنامه نویس ایرانی می باشد. ایشان مدرک کارشناسی کارگردانی سینما دارد و فارغ التحصیل دوره عالی فیلمنامه نویسی از حوزه هنری است. فهیمه سلیمانی نه تنها از نویسندگان موفق از سال ۱۳۷۹ تا کنون است، بلکه نویسنده فیلمنامه بسیاری از فیلمهای موفق، و همچنین تهیه کننده ی بسیاری از آن فیلم های سینمایی و سریال های به نام می باشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان شبگرد – انتشارات شقایق
رمان دیوار شیشه ای – انتشارات شقایق
رمان قصر یخی – انتشارات شقایق
رمان رایکا – انتشارات شقایق
رمان بغض تنهایی – انتشارات هژبر
رمان چشم های بارانی – انتشارات شقایق
رمان برایم بمان – انتشارات شقایق
رمان دوشیزه– انتشارات شقایق
رمان لولی وش – انتشارات علی
رمان پامنار ـ انتشارات علی