نحوه دانلود رمان پناه من
رمان پناه من به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری، داستانی از دل جامعه است. خانوادهای سختگیر که معتقد هستند دختر باید در سن کم ازدواج کند. در این داستان هم پناه، دختر پانزده سالهی اشرف ساعی قربانی این فکر غلط میشود و به خاطر همین تصمیم آیندهاش به نابودی کشیده میشود.
در رمان پناه من به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری، پدر پناه او را به عقد اردلان در میآورد.
مردی شکست خورده که هفده سال از پناه بزرگتر است اما برای پناه پشت و پناه میشود. حامی برای پناه کوچولویی که حسرت محبت پدر از بچگی به دلش مانده و حالا نیز پدر و مادرش در یک تصادف میمیرند و بدتر تنها میشود. رمان در ژانر عاشقانه و رئال نوشته شده. روایتی خوب و نثری زیبا دارد.
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست…؟
رمان پناه من به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری، داستان دختری پانزده ساله به نام پناه است که با اصرار پدرش ازدواج سنتی میکند و با اردلان، مردی شکست خورده که هفده سال از او بزرگتر است ازدواج میکند.
اما با تصادف پدر و مادرش و فوت شدن آنها…
– باباجان خونه میموندید!
نفس همونطور که دست روی قفسه سینهش گذاشته بود و نشون از دویدن بود، گفت:
– پناه خوبه بابا؟
– دکتر هنوز بیرون نیومده.
دستی بین موهام کشیدم و کلافه راه سالن رو طِی کردم.
من، ارسلان محتشم حالا نگران یه دختربچه بودم که با ورود ناگهانیاش به خونه تمامه فکر و خیالم شد اون!
در اتاق باز شد و بابا به سمته دکتر رفت که پرسید:
– نسبتتون با بیمار؟
– دخترمه.
– مثل اینکه بار اول نیست که به ایشون حمله تشنج دست داده! تا یکی-دو ساعت بعد ممکنه بیمار بهوش بیاد و میتونید کارهای ترخیص رو انجام بدید.
نفس متعجب جلو رفت و گفت:
– یعنی چی بار اول نیست که تشنج کرده؟
بابا دستی روی ریش سفید و کمی بلندش کشید و گفت:
– خیلی وقت پیش یادمه پناه اون موقع پنج سالش بود که تشنج کرد، بیچاره محمود هول شده بود آوردیمش بیمارستان که گفتند این حمله مثل یه بیماری همراهشه و شوک زیادی که بهش دست بده تشنج میکنه.
دستی روی صورتم کشیدم و پرسیدم:
– شوک؟ تا دیشب حالش خوب بود.
کسی چیزی نگفت و پشته سره بابا وارد اتاق شدم و نزدیک تخت کنار دیوار شدم که چشمهاش رو بسته بود و قرمزی صورتش از بین رفته بود.
روی صندلی کنار تخت نشستم و بابا و نفس روی مبل تک اتاق منتظر نشستند.
نگاهم رو به سرامیکهای سفید کف اتاق دوختم تا چشمهام میخ دو چشم معصوم بسته دختره کنارم نشه و با این حال بابا به خوبی نگاه هرکسی رو تشخیص میداد چه برسه به منی که پسرشم.
محکم باش پسر! بیست و پنج سالته و داری در برابر دختربچه چشم آبی کم میاری.
متوجه نشدم چقدر گذشت که نگاهم بالا اومد و همون لحظه پلکهاش تکون خورد و باز شد.
دو تیله آبی روبهروم روی سرخی چشمهاش شناور بود.
رنگ چشم تا چه حد میتونه خاص باشه؟
خودم رو جلو کشیدم و پرسیدم:
– خوبی؟
نگاه بیحال و سرخش رو بهم دوخت و با صدایی گرفته و آروم جواب داد:
– آب!
با پیچیدن صدای کمی که داشت بابا و نفس بلند شدند و به سمتهش اومدند و بابا پرسید:
– خوبی باباجان؟
– خوبم عمو.
از روی صندلی بلند شدم و چند قدم به عقب برداشتم و به نفس اشاره زدم که جلو رفت و گفت:
– خوبی پناه جان؟
– خوبم.
کمکش کرد بشینه و لیوان روی میز کنار تخت رو از پارچ کنارش آب پر کرد و به دستش داد.
دست تو جیب شلوارم فرو بردم و پشته سره بابا ایستادم، اینجوری دیدم به پناه راحت بود.
– ارسلان برو کارهای ترخیص رو انجام بده!
با صدای بابا نگاهم رو از پناه گرفتم و جواب دادم:
– باشه.
با قدمهایی بلند از اتاق خارج شدم و به سمته پذیرش حرکت کردم.
با ایستادنم و آوردن اسم پناه برگهای روبهروم قرار گرفت که امضا کردم و از بیمارستان خارج شدم.
به ماشین تکیه زدم و به در بیمارستان که رفت و آمد زیادی داشتند خیره شدم، لحظهای بعد نگاهم بالا اومد و میخ دو جفت تیله آبی چشمهایی شد که با حالت بیحالی و زاری خیرهم شده بود.
متعجب قدمی جلو برداشتم که روبهروم ایستاد و مخاطب روبه بابا گفت:
– عمو من حالم خوبه، برم امتحان بدم؟
اینقدر درس و مدرسهاش براش اهمیت داشت؟
بابا دستی روی ریش سفید شدهش کشید و گفت:
– پناه جان تشنج کردی، نمیتونم اجازه بدم به مدرسه بری.
– خوبم عمو، جایه نگرانی نیست.
اینبار نگاهش روی من چرخید و التماس وار نگاهم کرد و گفتم:
– میبرم امتحان بده صحیح و سالم برمیگردونم.
بابا سر تکون داد و گفت:
– چیزیش بشه من میدونم و تو پسر!
چیزی نگفتم که همراه نفس سوار ماشین شدند.
دستهاش رو دور تنش حلقه کرد و آروم سوار ماشین شد.
نفس عمیقی کشیدم و با مکث سوار ماشین شدم، حرکت کردم اما تمامه حواسم به پناهی بود که بیصدا به بیرون خیره بود.
نیم ساعت بیشتر نگذشت که جلوی مدرسهاش پارک کردم و خم شدم؛ از داشبورد مداد و خودکاری بیرون کشیدم، سمتهش
گرفتم که متعجب از دستم گرفت.
برای حساب و کتابهای فروشگاه همیشه خودکار یا مداد تو داشبورد داشتم؛ پس حرفی نزدم و بیصدا پیاده شد.
با ورودش به مدرسه خیالم راحت شد و سرم رو به صندلی ماشین تکیه زدم که چند دقیقه بیشتر نگذشت چشمهام گرم شد…
با تقهای که به شیشه ماشین خورد تکونی خوردم و چشم باز کردم که نگاهم به زنی افتاد، چادر به سر داشت و خم شده
بود به شیشه ضربه میزد.
پیاده شدم که چند قدم به عقب رفت و گفت:
– روز خوش جناب، مثل اینکه منتظر پناه هستید!
– بله، شما پناه رو میشناسید؟
به مدرسه اشاره زد و جواب داد:
– مدیر مدرسه هستم، بچهها به دفتر اطلاع داده بودند که شما در رفت و آمد پناه موحد همراهشون هستید، میتونم بپرسم چه نسبتی با دانش آموز مدرسهی من دارید؟ تا جایی که اطلاع دارم پدر و مادر پناه فوت شدند.
دستی پشت گردنم کشیدم، چی میگفتم؟
بدون فکر اضافهای جدی گفتم:
– نشون شدمه، مشکلی دارید؟
رمان پناه من به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
ماهرخ اسفندیاری هستم سی و یک سالمه و مادر دوتا پسر شیطونم. نویسندگی از یک سال پیش شروع کردم و چهارتا رمان دارم که درحال تایپ هستن.
رمان بایگانی – فروش مجازی
رمان پناه من – فروش مجازی
رمان شاهرگ – فروش مجازی
رمان شیطونک – فروش مجازی