نحوه دانلود رمان سناتور
رمان سناتور نوشته ی مرجان بیرانوند با روایت چند داستان موازی هم و در زمان های مختلف شروع می شود. داستان از همان ابتدا ذهن مخاطب را به چالش می کشد تا برای کشف حقیقت خواندن را ادامه دهد. این داستان با قلم روان، داستان پویا، توصیفات عالی، فضاسازی قوی و با وجود چند قسمتی بودن به خوبی توانسته است حوادث را بههم مرتبط کند.
این رمان در ژانر عاشقانه معمایی از انتشارات علی در ۴۸۲ صفحه به چاپ رسیده است.
بعد از فوت توتونچی بزرگ و باز شدن وصیت نامهی او، مشخص می شود اختیار اداره ی تمام اموال او به دامادش کاوه سپرده شده است. رابطه ی نه چندان خوب کاوه و توتونچی در زمان حیاتش، شک خواهرزنش را برمی انگیزد و همین امر باعث می شود کاوه برای دفع خطر احتمالی، برای خود یک بادیگارد استخدام کند.
کاوه یک دستش را درون جیب شلوارش فرو برد و با دست دیگر اول گره ی کراوات نقره ای رنگ را شل و بعد پلاکارت زده شده روی تاج گلی بزرگ را لمس کرد. با انگشت وسط و اشاره اش ضربه ای روی آن زد و سری تکان داد.
– نه خوشم اومد، عزتی؟
مرد کت شلوار پوش پشت سرش قدمی جلو آمد و با ژست همیشه آماده به خدمت خود کنار او ایستاد.
– بله آقا؟
– بگو این تاج گلو بذارن ته سالن
– چشم آقا.
قدمی دیگر پیش گذاشت و به ترتیب تاج گلهای سفید رنگ را از نظر گذراند. بعضی ها به سرنوشت تاج گل پسندیده شده دچار و بعضی ها بدون این که کوچک ترین محلی به آنها داده شود پشت سر رها شدند.
– عزتی ؟
– بله آقا؟
– این مرتیکه صفایی نیومده و تاج گل فرستاده؟
– چرا آقا کاوه اومده بود. اتفاقا شما که ندیدیش فکر کرد بهش بی محلی کردین.
– بهتر، خیلی ازش خوشم نمی یاد. شرشو کم کن
– چشم هر چی شما بگید!
از پشت لبهای بسته اش زبانی روی دندانها کشید و با تکان دادن سر یک قدم دیگر رو به جلو برداشت و این بار با فرو کردن هر دو دستش در جیب تمام قد یک بار تاج گل بزرگ پیش رویش را ورانداز کرد با دیدن نام روی آن پوزخندی گوشه ی لبش نشست پلاکارت سفید و بزرگ را با دو انگشت برداشت و رو به روی خودش گرفت.
– می بینی عزتی؟
عزتی دکمه ی وسط کتش را باز کرد و پلاکارتی که کاوه به طرفش گرفته بود را به دست گرفت و خیره ی جمله ی روی آن شد که نوشته بود:
– برای عرض تسلیت از طرف شرکت توتونچی خواستن که نظر شما رو بکشن طرف خودشون
– کور خونده مرتیکه لاشخور بده تاج گلشو بندازن بیرون
قبل از این که عزتی چیزی بگوید با ضربه ای تاج گل را واژگون کرد و به طرف دیگر سالن قدم برداشت جای جای خانه غرق رنگ سیاه بود و سکوتی که دیگر حالش را به هم می زد.
– سیمین؟؟؟ سیمین؟؟؟
زن چاق و کوتاه قد با پیشبندی که همیشه روی لباسش می بست به طرف او که در مرکز خانه دست به کمر ایستاده بود با تند کرد و نفس نفس زنان گفت:
– بله آقا؟
نگاهی به لپهای سرخ شده ی زن انداخت و پاهای کوتاه جوراب پوشش که انگار اصلا برای دویدن ساخته نشده بودند.
– پس چه غلطی دارید میکنید از ظهر تا حالا؟ هنوز که خونه جمع وجور نشده؟ مگه نگفتم اول رومیزی ها جمع بشه، نمیخوام دیگه رنگ سیاه ببینم.
– ببخشید آقا، چشم همین الان!
و بعد رو به دختری در آن حوالی داد زد:
– ملیح ؟؟ ول کن شمعا رو مگه نشنیدی آقا چی گفتن؟ بجنب اول رومیزی ها رو بردار
دخترک بدون حرفی اطاعت کرد و سریع به سراغ کاری رفت که به او حواله کرده بودند کاوه عصبی و ناراضی از این وضعیت دستی به صورتش کشید و همین که خواست به سوی دیگر برود سیمین دستپاچه به حرف آمد.
– میگم آقا ببخشید….
ایستاد و با همان اخمهای در هم شده نگاهش کرد و گفت:
– چیه ؟!
کلی غذا و حلوا و شیرینی و این جور چیزا مونده، بدم احمد آقا ببره برای کسایی که نیاز دارن؟
عصبی تر از لحظاتی قبل گره ی ابروهایش را محکم تر کرد و سرش را تا نزدیکی گردن کوتاه سیمین پیش برد.
– این چیزا رو باید با من هماهنگ کنی؟
ببخشید آقا، آخه خانم حالش خوب نیست.
– نیست که نیست، هر غلطی میخوایید بکنید. فقط تا دو ساعت دیگه این خونه باید بشه خونه ی چهل روز پیش فهمیدی؟ سمت چپ سالن کنار شومینه نگاه کاوه به مینا افتاد روی مبلی که همیشه جایگاه توتونچی بزرگ بود نشسته و به عکس پدرش خیره شده بود. در تمام این چهل روز در حد نیاز حرف زده و به اصرار سیمین غذا خورده بود و حالا هم مثل تمام طول مراسم به لبخند کمرنگ روی صورت مرد با موهای جوگندمیش خیره بود. او هم به عکس نگاه کرد. ابروهای بالا رفته و موهایی که همیشه به یک طرف مرتب شانه و کراواتی که فقط هنگام خواب از گردن او جدا می شد. ابهت توتونچی بزرگ حتی در عکس هم گریبانش را گرفت و باعث شد آب دهانش را به زور قورت دهد پوزخندی تحویل نگاه خیره ی مرد قاب گرفته ی رو به رویش داد و در دل تکرار کرد که دیگر خبری از او نیست و در کمال بدجنسی از این موضوع خوشحال شد مبل رو به روی مینا را پر و تا جایی که می توانست گره ی کراوات نقره ای رنگی که از آن متنفر بود را شل کرد.
– مهمونا خیلی وقته رفتن، برو تو اتاق استراحت کن.
توقع نداشت جوابی از او بگیرد که همچنان میخ صورت زیر خاک رفته ی پدرش بود. خودش را روی مبل جلو کشید و بیشتر به چهره ی او خیره شد. زیر چشم هایش گود افتاده بود و حلقه ی کبود دور آنها با سرخی درونشان تضادی ترسناک به وجود آورده بود. رنگ مشکی به هیچ وجه به صورتش نمی آمد و حالا به خاطر رنگ پریدگی که داشت شبیه روحهایی بود که تازه سر از قبر بیرون آورده بودند.
– مینا؟؟ دارم با تو حرف میزنم
– شنیدم چی گفتی.
رمان سناتور از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
مرجان بیرانوند متولد سال ۱۳۷۳، نویسنده ایرانی است که در ژانر عاشقانه اجتماعی معمایی فعالیت میکند.
رمان سناتور – انتشارات علی
رمان قتل زیر ۶۰ ثانیه – نشر آئیسا
رمان بوی نای عشق – نشر آئیسا
رمان جان خسته – در حال تایپ