نحوه دانلود رمان سرمشق دلدادگی
نحوه دانلود رمان سرمشق دلدادگی معرفی رمان سرمشق دلدادگی : رمان سرمشق دلدادگی کاری از الهه احمدی رمانیست با پیچ و خم فراوان و تلاش یک زن برای رفع اتهام از خودش. روزگار سختی که بر هدیه گذشته بود حالا او را وادار کرده است که از خود رفع اتهام کند اما ست سرنوشت برای او بازی دیگری می‌چیند. این رمان عاشقانه ...

نحوه دانلود رمان سرمشق دلدادگی

معرفی رمان سرمشق دلدادگی :

رمان سرمشق دلدادگی کاری از الهه احمدی رمانیست با پیچ و خم فراوان و تلاش یک زن برای رفع اتهام از خودش. روزگار سختی که بر هدیه گذشته بود حالا او را وادار کرده است که از خود رفع اتهام کند اما ست سرنوشت برای او بازی دیگری می‌چیند. این رمان عاشقانه و اجتماعی در ۴۸۱ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.

 

خلاصه رمان سرمشق دلدادگی :

رمان سرمشق دلدادگی اثر الهه احمدی داستان دختری است که بعد چند سال زندگی در خارج کشور به ایران برمی‌گردد. او که ناگهان ورق زندگی‌اش آتش گرفته بود و متهم به کشتن شوهرش شده بود و حتی در آن شرایط سخت، به اجبار پدر و برادرش بچه‌ای که در شکم داشت هم سقط کرده بود؛ حالا آمده است که پاسخ معمای راز سر به مهر مرگ همسرش را پیدا کند؛ ولی این انگار تازه آغاز ماجراست… چرا که هدیه حالا گرفتار عشق سالار شده است، سالاری که جز کینه از هدیه هیچ چیز در ذهن و دل ندارد.

 

مقداری از متن رمان سرمشق دلدادگی :

انگار بعد از این همه سال وقت برگشتن رسیده بود زمان هیچ چیزی را حل نکرد و فقط و فقط من را بیشتر در گنداب فرو برد اعصابم بیش از اندازه متشنج شده بود و این برای منی که تحت درمان بودم خوب نبود، شش ساعت پرواز واقعاً عصبی و کسلم کرده بود.
از مهماندار تقاضای درینک کردم و لیوانم را از او با تشکر کوتاهی گرفتم. از بچگی عاشق مهماندارها بودم لباس و طرز برخوردشان برایم جذاب بود. بعد از ده سال که در لندن زندگی کردم الان برای دیدن خانواده ای که نمی شد اسمش را خانواده گذاشت به ایران بر میگشتم هیراد به من خبر داد که مامان به خاطر ندیدنم دچار افسردگی شدید شده هه چه جالب… من هم افسردگی و ناراحتی اعصاب داشتم و از اضطراب و وسواس عذاب میکشیدم. نوشیدنی خنکم را تا ته سر کشیدم و لیوان را روی میز جلویم گذاشتم و سرم را به پشتی راحت صندلی وی آی پی هواپیما تکیه دادم و چشم بندم را زدم و سعی کردم بخوابم خواب که نه کمی ریلکس کنم قبل از رسیدن به طوفان. واقعاً که دیدن خانواده ام مثل آمدن طوفان بود. هنوز هم باورم نمی شد راضی به برگشتن شده بودم هر چند اصرارهای آنتونی بی اثر نبود میگفت مطمئن است با دیدنشان حالم بهتر میشود ولی من مطمئن بودم که برعکس است.
با صدای خلبان که درخواست کرد کمربندها را ببندیم، چشم بندم را برداشتم و صندلی را به حالت اول برگرداندم به آسمان تهران رسیده بودیم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزش دستهایم را ندید بگیرم و چون صندلی اول بودم، اولین نفر از هواپیما خارج شدم. نسیم بهاری به صورتم خورد و باعث شد نفس عمیقی بکشم. به آسمان آفتابی نگاه کردم. واقعاً لذت بخش بود بهتر از هوای همیشه ابری لندن بود. منتظر رسیدن چمدان هایم شدم و بعد از یک ربع معطلی، چمدان های بزرگم را تحویل گرفتم و روی چرخ دستی پسر جوانی گذاشتم به آن طرف شیشه ها نگاه کردم و بعد از کمی چشم انداختن هیراد را دیدم. خیلی راحت شناختمش برادرم بعد از ده سال هیچ تغییری نکرده بود. دستی برایش تکان دادم اول خیره نگاهم کرد انگار در نگاه اول نشناختم ولی بعد لبخندی زد و دستش را با هیجان برایم تکان داد و رویش را برگرداند و به بقیه نشانم داد.
همین طور که به طرف در می رفتم نگاهم در نگاه آقاجون گره خورد، شکسته تر از ده سال پیش شده بود ولی نگاهش همان بود، ایرادگیر و بهانه جو. به سر و وضعم نگاهی کردم. من دختر حاج محسن نواب با یک بلوز نخی که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بودم و یک شال حریر که روی موهای آزادم انداخته بودم برگشته بودم. ای کاش قبل از دیدنشان یک سیگار دود میکردم!
همین طور که سرم پایین بود در آغوش مردانه ای فرو رفتم و از عطر شیرینش فهمیدم هیراد است. با دستهایش صورتم را قاب گرفت و گفت:
– وای هدیه چه قدر بزرگ شدی!
پوزخند روی لبانم نشست بزرگ یا پیر؟ باز دوباره در آغوشش گرفتم که صدای مامان در سرم پیچید
– هدیه مادر… هیراد برو کنار.
هیراد با خنده کنار رفت و من مامان را دیدم که آغوشش را برایم باز کرده بود. لبخند کمرنگی زدم و به صورتش با دلتنگی خیره شدم، چه قدر شکسته شده بود، درست مثل من این دوری فقط برای من و مامان خانه خراب کن بود.
در آغوشش فرو رفتم و عطر تنش را نفس کشیدم وای بوی عطر تنش به من عمر دوباره داد. چطور ده سال از آن محروم بودم؟! در آغوشم اشک می ریخت؛ ولى من مثل سنگ سرد بی اشک و حرف ایستاده بودم. مامان صورتم را غرق بوسه کرد و گفت:
– خدایا شکرت که من باز دارم هدیه م رو میبینم چه قدر بزرگ شدی، چه قدر خانم شدی!
باز پوزخند روی لبهایم نشست. اگر بیشتر با من آشنا می شد حتماً حرفش را پس می گرفت. صدای آقاجون را از کنار گوشم شنیدم
– هنوز نوبت ما نشده؟
آقاجون را دیدم که با لبخند خیلی خیلی کمرنگ نگاهم میکرد. در آغوشم گرفت و سرم را آرام بوسید و گفت:
-به خونه ت خوش اومدی.
سرم را تکان دادم و از آغوشش بیرون آمدم. وارد خانه که شدیم خاطرات کودکی و نوجوانی ام جلوی چشم هایم ظاهر شد، همان طور سر جایم ایستاده بودم و به دور و اطرافم با حسرت نگاه میکردم. که هیراد دستم را کشید و گفت:
– خواهرم بیا این قدر وقت داری اینها رو ببینی الان باید شخص مهم تری رو ببینی
لب زدم:
– عمه خاتون؟
هیراد سری تکان داد. عمه خاتون مادر دومم بود آن سال ها وقتی مادرم مریض شد بابا عمه خاتون را برای نگهداری من آورد. آن موقع ها تازه بچه و شوهرش را در تصادف از دست داده بود و تا دو سال به من شیر می داد. لبخند ملیحی زدم و دستم را به دست هیراد سپردم که سمتم دراز کرده بود. از پله های سنگ مرمر بالا رفتیم خانه بزرگ اما قدیمی بود و در یکی از محله های اصیل تهران قرار داشت. همه محله همدیگر را میشناختند و بیشتر از چهل سالوبا هم همسایه بودند.
بوی عطری در مشامم ،پیچید عطری که تمام طول بچگی ام استشمامش کرده و با آن بزرگ شده بودم. عمه خاتون با اسپند به استقبالم آمد. اول دقیق نگاهم کرد بعد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود آغوشش را به رویمبباز کرد و من بدون تردید خودم را در آغوشش پنهان کردم.
ای کاش آن زمانی که بیشتر از هر وقت دیگری به آنها احتیاج داشتم کنارم بودند و حمایتم میکردند افسوس که آن موقع هیچ کدام نبودند تا قبل از اینکه در منجلاب فرو بروم دستم را بگیرند.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان سرمشق دلدادگی :

رمان سرمشق دلدادگی از انتشارات علی و سایر کتاب فروشی‌ های معتبر قابل تهیه است.

 

بیوگرافی الهه احمدی :

الهه احمدی متولد سال ۱۳۶۸، متاهل و صاحب یک فرزند پسر است. ایشان از سال ۱۳۹۴ نوشتن را آغاز کردند. پیش از آن این نویسنده در رشته معماری مشغول به تحصیل بوده است. ایشان ساکن اصفهان هستند.

 

آثار الهه احمدی :

رمان تلخ و شیرین
رمان سرمشق دلدادگی – نشر علی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4389
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!