نحوه دانلود رمان این قصه را هرگز نخوان
نحوه دانلود رمان این قصه را هرگز نخوان معرفی رمان این قصه را هرگز نخوان : رمان این قصه را هرگز نخوان، روایت عشق و دلدادگی می‌باشد. این رمان از سال‌های اول تا اکنون از فروش و استقبال خوبی برخوردار بوده و همچنان جزو رمان‌های قدیمی خاطره‌ساز و پیشنهادی می‌باشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از ...

نحوه دانلود رمان این قصه را هرگز نخوان

معرفی رمان این قصه را هرگز نخوان :

رمان این قصه را هرگز نخوان، روایت عشق و دلدادگی می‌باشد. این رمان از سال‌های اول تا اکنون از فروش و استقبال خوبی برخوردار بوده و همچنان جزو رمان‌های قدیمی خاطره‌ساز و پیشنهادی می‌باشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 434 صفحه، در سال 1394 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان این قصه را هرگز نخوان :

تمام شب هایی که بیدار بودم و گمان می کردم که خوابم… تمام روزهایی که خواب بوده و نقش بیداری را بازی می کردم… تمام میکردم لحظه های فریادم که در سکوت می گذشت و تمام سکوت هایم که پر از فریاد بود… تمام خنده هایم که از اشک خیس بود و تمام گریه هایم که با خنده پر بود…
تمام روزهایی که بودی و جای خالی ات خوره روحم بود و تمام شبهایی که نبودی و در حرارت بودنت ذوب بودم… تمام بهاران پر از برفم و تمام خزان های پر از شکوفه ام… در تمام احوالم در گذر کسل کننده عمر، در این نبرد نابرابر با این طالع نحس و این تقدیر بیرحم، دل تنها به بودنت، به رسیدنت و خواستنت مشغول بود.
و این آرزوی محال اگر نبود، حس تنهایی ام بزرگتر، غم غربتم عمیق تر، و نگاه خسته ام سردتر از همیشه بود.
تعبیر رویاهای من هر چه بود این نبود، همراه همدل من، هر که بود تو نبودی! من هرگز عاشق نبودم. من دلداده تندیس مقدسی بودم که از تو ساخته بودم و چه دردناک است که صنم این دل بی قرار هیچ شباهتی به تو و خودخواهی هایت، به تو دروغ هایت، به تو و دو رنگی هایت نداشت!
یادم نمی آید کی از خواب بیدار شدم و اسیر این کابوس، فقط می دانم رویای شیرینی بود!
یادم نمی آید چه کسی صدایم کرد، فقط می دانم صدای غمگینی بود.
یادم نمی آید چه وقت خوابیدم، فقط می دانم شب تاریکی بود!
یادم نمی آید از تو چه ها شنیدم، فقط می دانم سکوت سنگینی بود!
یادم نمی آید کدام واژه قصه ی ما بود، فقط می دانم دروغ رنگینی بود!
یادم نمی آید، یادم نمی آید…از تو عشق بی فرجامم هیچ یادم نمی آید!
آدم کاغذی

 

خلاصه رمان این قصه را هرگز نخوان :

لعنت به من! در بدترین زمان بغضم ترکید. حالا صدای گریه‌هامون با هم یکی شده بود. کنار من بودی ولی شونه‌هات از شدت گریه تکون می‌خورد. آخ ترمه! کاش می‌دونستی که حسرت چنین لحظه‌ای چه‌طور روزها و شبهامو پر کرده بود ولی حالا که تورو با تمام وجود حس می‌کردم از خودم و زندگیم بیزار بود! قصه‌ی من و تو، افسانه ماه و پلنگ بود. من ماهم رو در آغوشش داشتم ولی درست در زمانی مشابه لحظاتی که پلنگ مهتاب رو در آغوش می‌کشید.

 

مقداری از متن رمان این قصه را هرگز نخوان :

حالا که فکرش رو می کنم، هیچ کدوم از روزهای زندگیم از وجود تو خالی نبوده و هرگز هیچ صبحی رو جز با نام و یاد تو شروع نکردم.
در تمام روزهای خاکستری زندگی من، تو تابش نرم آفتاب درخشانی بودی از پس توده های انباشته ابرهای تیره! دور بودی و دست نیافتنی، اما بودی و این منو دل خوش می کرد.
تو تنها نشون زندگی پیچ در پیچ من بودی و باعث می شدی آدرس وجودم رو فراموش نکنم. تو… تو بودی فقط همینو می دونم!
روزهای کودکی که یکی بعد از دیگری تو حیاط بزرگ خونه قدیمی پدر بزرگ در میون سر و صدای شادی من، ایلیا و بقیه بچه ها جون می سپرد با عطر وجود تو به یاد تو موندنی می شد.
همیشه وقتی در باز می شد و تو با مادرت پا به خونه خاطرات ما می ذاشتی من و ایلیا پر از شور و اشتیاق می شدیم. برق نگاههای پر از شیطنتمون با دو تا چشم سیاه و جادویی گره می خورد و اون لبخند ملیح و زیبای همیشگی روی لبهای قشنگ تو می نشست.
کنار حوض بزرگ حیاط خونه می نشستیم و من و ایلیا برای گرفتن ماهی قرمزی که تو دوست داشتی مسابقه می ذاشتیم و تو هر وقت که من برنده می شدم، برای این که دل ایلیا رو نشکسته باشی بهم می گفتی: “اهو را باز تو تقلب کردی؟”
من عصبانی می شدم و فریاد می زدم و کف دستام رو روی آب حوض می کوبیدم و شماها را خیس می کردم و فریاد می زدم.
” با هر دو تون قهرم… تو ایلیا رو بیشتر از من دوست داری!”
تو و ایلیا می خندیدید و بیشتر لج منو در می آوردید.
تو همیشه از ایلیا طرفداری می کردی، وقتی تو نبودی منم همیشه از ایلیا طرفداری می کردم، مواظبش بودم، باهاش مهربون بودم، نمی ذاشتم کسی اذیتش کنه.
رنگ همیشه پریده، چشمهای بیمار و اندام رنجور ایلیا منو به اندازه ی تو، یا شاید بیشتر از تو رنج می داد. اما نمی دونم چرا هیچ وقت دلم نمی خواست تو از اون دفاع کنی!
عمر بازی های کودکانه ی ما، درست مثل برف تابستون خیلی کوتاه بود. تو هر بار که به خونه پدربزرگ می اومدی بزرگتر و خانم تر شده بودی و چشمای پرحسرت من و ایلیا با ولع به تو خیره می شد.
هر بار بعد از رفتنت، من و ایلیا تو رختخوابامون روی پشت بوم دراز می کشیدیم و ساعتها با شور و اشتیاق از تو حرف می زدیم.
کاش می دونستی چقدر این شبها و این ساعتها رو دوست داشتم!
گرچه ما با هم، هم سن و سال بودیم ولی تو با من و ایلیا خیلی فرق داشتی… تو واقعاً داشتی بزرگ می شدی!
انگار که ما تو اون سالها رسوب کرده بودیم، هیچ تغییری در ظاهر من و ایلیا رخ نداده بود ولی تو برای خودت خانومی شده بودی و ما هنوز پسر بچه هایی شیطون و بازیگوش بودیم.
حالا دیگه وقتی می اومدی خونه مون، توی حیاط با ما نمی دوئیدی و بازی نمی کردی، حتی دیگه از من و ایلیا نمی خواستی برات ماهی یا پروانه بگیریم.
حالا می اومدی و تو پذیرایی بزرگ خونه مادربزرگ، کنار مادرت می نشستی و با آدم بزرگا حرف می زدی و لج من و ایلیا رو حسابی در می آوردی!
ما هنوزم ترمه خوب بچه گی هامون همبازی نازنین شیطنت هامون رو می خواستیم و فکر می کردیم این که ادای آدم بزرگا رو در می یاری، فقط برای اینه که حال من و ایلیا رو بگیری!
انگار همین دیروز بود آخرین پاییزی رو می گم که لباس مدرسه به تن کردیم. هیچ وقت اون روز و البته اون پاییز پرخاطره رو فراموش نمی کنم.
نزدیک غروب بود که پدربزرگ من و ایلیا رو خواست و خیلی بی مقدمه ازمون پرسید که بالاخره می خوایم درس بخونیم یا نه! و ما با شیطنت فقط خندیدیم، ولی پیشنهاد پدربزرگ هر دومون رو شوکه کرد.
ـ اگر واقعاً می خواین درس بخونید و برید دانشگاه دختر گوهر رو بگم اینجا کمکتون کنه … شنیدم که به غریبه ها درس می‌ ده چرا شما رو کمک نکنه؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان این قصه را هرگز نخوان :

رمان این قصه را هرگز نخوان از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی رویا خسرونجدی :

رویا خسرونجدی، متولد سال 1350، نویسنده رمان و فیلم‌نامه نویس می‌باشد. ایشان جزو یکی از معتبرترین، با سابقه‌ترین و همچنین پرطرفدارترین‌های حوزه‌ی رمان‌خوانی به شمار می‌روند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

آثار رویا خسرونجدی :

رمان حریم عشق _ انتشارات شقایق
رمان شب نیلوفری _ انتشارات شقایق
رمان الهه شرقی _ انتشارات شقایق
رمان سپیده عشق _ انتشارات شقایق
رمان این قصه را هرگز نخوان _ انتشارات شقایق

 

برای مطالعه ی رمان های جدیدتر به صفحه ی اصلی سایت رمان کلوب مراجعه کنید.

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4365
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!