نحوه دانلود رمان فقط چند دقیقه
داستان فقط چند دقیقه نوشتهی طیبه امیرجهادی درمورد دختری است که پدر و مادرش با یکدیگر اختلاف شدیدی دارند. زندگی که پایه و اساس آن پول است، بدون ذره ای عشق و محبت. زندگی که قربانی اش بچه هایی هستند که نه طعم لذت پدر داشتن را چشیدهاند و نه دلسوزی و محبت مادر را. زاویه دید از زبان اول شخص داستان، نیکی روایت میشود. روایتی از غم و شادی و حسرت و انتظار. توجه خانم طیبه امیرجهادی به داستانهایی با موضوع دخترانی که طعم محبت را در خانواده نچشیدهاند، از دغدغه این هنرمند سخن میگوید. فقط چند دقیقه رمانی با ژانر عاشقانه و اجتماعی، در ۴۱۶ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
آنچه که زندگی را میسازد، تصمیماتی است که در گذر زمان میگیریم، تصمیماتی که گاه روزها و ماه ها فکرمان درگیر آنهاست و یا تصمیماتی که در آنی از زمان و در چشم به هم زدنی میگیریم و به آنها عمل میکنیم. آنچه حاصل میشود، راه و مسیر زندگیمان را می سازد، چه خوب و چه بد، چه رضایت بخش و چه آکنده از پشیمانی و درد، هر چه هست، سازنده ی زندگی خود و مسئول لحظه به لحظهی آنیم.
فقط چند دقیقه، نوشتهی طیبه امیرجهادی، درمورد دختری به نام نیکی است که در دبیرستان مشغول به تحصیل است. سعید بهجای رانندهسرویس نیکی که آقای ریاحی نام دارد و مردی مسن است، می اید و خود را عموی او معرفی میکند. سرنوشت سعید و نیکی از آنجا بهم گره می خورد که نیکی اولش با شیطنت کردن توجه سعید را به خود جلب میکند و بعد با عشقش.
ذهنم رو به خواب با پلکهایم درگیر بودم آنها سخت در تلاش بودند که روی هم قرار گیرند من هم سعی در جدایی شان داشتم جنگ سختی در گرفته بود تا اینکه آفتاب کم جان آخرین روزهای پاییز به یاریشان شتافت و توان مقابله را از من ربود. تامی بود که پوزه اش را به کف پایم میمالید قلقلکم آمد. پایم را جمع کردم و باخنده گفتم:
– تامی نکن برو اون ور بذار بخوابم. از رو نرفت پوزه اش را محکم تر مالید تشر زدم اعتنایی نکرد. کفری شدم و داد کشیدم
– نفهم ولم کن تا نصفه شب بیدار…
ناگهان صدای خنده و قهقهه مثل سیلی کنار گوشم نشست. گیج و گنگ از جا پریدم به دور و برم نگاه کردم. صدای خنده ی بچه ها بود و خانم عطا، معلم ادبیاتمان کنار نیمکت ایستاده و شال گردنی هم دستش بود. در حالی که خنده تمام صورتش را پوشانده بود گفت:
– خوشخواب، پاشو برو آبی به صورتت بزن تا خوابت بپره چرا تا نصفه شب بیدار میشینی که سر کلاس این جوری بخوابی؟
چون احترام و علاقه ی خاصی نسبت به او در دل داشتم، سرم را پایین انداختم با رخوت و سستی تکانی به تن سنگینم دادم از جا برخاستم و دهان باز کردم تا عذرخواهی کنم که خمیازه ناغافل به سراغم آمد. ببخشیدی گفتم و خندیدم. خمیازه ام به او هم سرایت کرد و با لبخند در هم آمیخت. در حالی که تنش را می چرخاند گفت:
– تا کل کلاس رو خواب آلود نکردی، برو
وقتی به حیاط قدم گذاشتم لرزم گرفت و خواب را از سرم کاملاً پراند. هوای تازه هوشیارم کرد. دستهایم را زیر بغلم گذاشتم و به سمت دست شویی دویدم. با آرامش جلوی روشویی ایستادم که نگاهم به آینه افتاد. آثار خماری و مستی خواب هنوز در چشم هایم باقی بود چون زمان زیادی تا پایان مدرسه باقی نمانده بود شیر آب را باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم. خنکی آب روحم را تازه کرد و ترانه ای را روی لبم آورد شاد و شنگول زمزمه کنان ابتدا دستمالی از جیب بیرون کشیدم صورتم را خشک کردم سپس با نوک انگشتانم روی صورتم ضرب گرفتم تا خون زیر پوستم برود وقتی گونه هایم گل انداخت ابروهایم را مرتب کردم گوشه های مقنعه ام را پشت گوشم زدم و آستینهایم را از نو تا زدم و در نهایت برق لب صورتی رنگ را روی لبم مالیدم. وقتی پشت در کلاس رسیدم خانم عطا با آهنگی خاص شعری برای بچه ها می خواند. تقه ای به در زدم و دستگیره را چرخاندم. داخل رفتم و گفتم:
– با اجازه
خانم عطا از بالای عینک پنسی اش از فرق سر تا نوک پایم را برانداز کرد. سرش را چپ و راست برد و گفت:
– بفرمایید.
مرسی گفتم و به سمت نیمکتهای سمت چپ کلاس به راه افتادم. دو تا نیمکت مانده به آخر کلاس، لحظه ای پا سست کردم و بالای سر تینای همیشه خواب آلود ایستادم دو دستش را از آرنج خم کرده و روی میز گذاشته بود و صورت گرد و تپلش میان دستهایش بود. کرم هایم می جوشید. سریع با دو انگشت لپش را گرفتم و محکم فشردم چرتش پاره شد و دادش به هوا رفت:
– دیوونه نکن.
با شنیدن این حرف لب و لوچه اش آویزان شد.
– راست میگی نمیشه فردا بری که منم باهات بیام؟
– نچ بیچاره تا می گرسنه می مونه.
به شانه ام کوبید.
– عوضی!
از کنف شدنش شدت خنده ام بیشتر شد.
– خودتی.
این را گفتم و پاهایم را بالا آوردم که صدای ساکت گفتن خانم عطا، نگاه و حواسم را معطوف خود کرد به میز تکیه داده و دستهایش را روی سینه قلاب کرده بود. چشمهایش روی تک تک بچه ها می چرخید تا اینکه در نقطه ای قفل شد. گردن کشیدم روی نیمکت اول و ردیف وسط بود که باز صدایش در گوشم نشست.
– بچه ها چند بار بگم سر کلاس درست بشینید؟
نگاهم سمت او رفته بود که فرشته تازه وارد کلاسمان جواب داد: یعنی خانم فقط سر کلاس باید درست بشینیم؟ بقیه ی جاها غلط بشینیم اشکال مشکال نداره؟!
با حرف او همگی یک باره زدیم زیر خنده و خانم عطا با تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد و در جوابش گفت:
– نه عزیزم، نه فرشته جان… شماها همه جا باید درست بشینید، درست مثل یه دختر آریایی. به دختر آریایی صاف میشینه و سینه شو میده جلو نه اینکه روی کمرش بشینه و پاهاشو از هم باز کنه. خیلی زشته.
با بیان این جمله ناخودآگاه ابتدا نگاهم به خودم و طریقه ی نشستنم، سپس…
رمان فقط چند دقیقه از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم طیبه امیر جهادی متولد سال ۱۳۵۳ زاده ی تبریز هستند؛ اما در بندرعباس زندگیکردند. تحصیلات خود را در رشته ی تجربی تمام کردند.
رمان فقط چند دقیقه _ انتشارات علی
رمان رویای خام _ انتشارات علی
رمان راهی از شوره زار _ انتشارات علی
رمان در امتداد حسرت _ انتشارات علی
رمان غزال _ انتشارات علی