نحوه دانلود رمان مارتینی
رمان مارتینی به قلم طوفان خاموش، داستان مردی قدرتمند و متکبر است که آوازهی موفقیت هایش همه جا را پر کرده.
مجبور به ازدواج با پروا میشود.
دختری کم سن و سال که از او مراقبت کند.
اما هیچکس از هدف واقعی شایان خبر ندارد.
رمان مارتینی به قلم طوفان خاموش، در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده است.
داستانی بسیار قوی که هیجان خاص خودش را دارد و بسیار توصیه میشود.
به نام آنکه اگر حکم کند؛ همهی ما محکومیم.
رمان مارتینی به قلم طوفان خاموش، داستان زندگی دختری به نام پروا است که بعد از به زندان افتادن پدرش، مجبور به عقد با مردی قدرتمند و متکبر به نام شایان میشود.
تنها کسی که پدرش ادعا میکند میتواند از او مراقبت کند و…
پاهایش بیش از این تحمل وزنش را نداشت!
سنگینی حرفهایی که میشنید زانوهایش را سست کرده بود
یخ زده بود
درمانده مانده بود از حلاجی حرفش …
چرا جوری حرف میزد که انگار آن دو جنین هنوز سالم بودند؟
از طرف دیگر …
پدرش
پدر بیمار و بیگناهش
چه هیزم تری به این مرد فروخته بود که اینگونه راحت جانش را تهدید میکرد؟
که با تهدید گرفتن جانش رعشه به جان او میانداخت؟
_ مگه … اونا …
دم لرزانش را بیرون داد
نفسش رفت تا همین دو کلمه را گفت
جانش تا گلویش بالا آمده بود
شایان زودتر از او به حرف آمد:
_ شانس آوردی که بچههام سالم موندن
تار موی آویزان از صورت دخترک را کنار گوشش وصل کرد و با صدای سخت شده اش ادامه داد :
_ وگرنه تا الآن صبر نمیکردم
همون موقع فرستاده بودمت اون دنیا!
دستی به موهای کوتاه بلوند شده اش کشید و پوزخند زد:
_ فحریه سه ساله پا نذاشته اینجا اونوقت خدمتکار فرستاده!
مهناز پچ زد :
_ همه چیز این دختر مشکوکه
مهنیا که نزدیک به مهناز ایستاده و شنیده بود آرام و معترض اسمش را صدا زد
پروا عصبی لب هایش را به هم فشرد
نمیدانست چه هیزم تری به مهناز فروخته که اینگونه با او دشمنی میکند!
مهنیا برای عوض کردن جو میانشان کنار گوش پروا آهسته لب زد :
_ عاطفه خانم زن آقا فردینه! بابای شایان خان
در جواب مهنیا تنها سر تکان داد و نگاهش را اطراف چرخاند
با صدای مردانه ای نگاهش به طرف دیگر کشیده شد :
_ مهمون های شایان رسیدن ملیحه؟
مرد میانسالی با موهای جوگندمی حین اینکه کراواتش را مرتب میکرد کنار عاطفه نشست
چهره ی جا افتاده و مردانه اش جذبه ی خاصی داشت و بنظر میرسید فردین خان همین مرد باشد که برای پیوستن به جمع مهمانی شایان خان حاضر شده
_ فکر کنم رسیده باشن
فردین نیم خیز شد تا به طرف ساختمان شایان برود
ملیحه لب گزید و با تردید و لکنت گفت:
_ جسارت نباشه آقا فردین ، شایان خان گفتن هیچکس نره ساختمونشون
فردین چنگی به موهایش زد و کلافه سر تکان داد :
_ خیله خب! شما برید به کارتون برسید.
نجمه اتاقی را به دخترها نشان داد و بعد پچ پچ کنان همراه ملیحه به آشپزخانه رفتند
مهنیا در اتاق را باز کرد و با خستگی رو پوشش را از تنش بیرون کشید :
_ نفسم گرفت
مهناز لامپ اتاق را روشن کرد و با دست مشغول باد زدن خودش شد :
_ چقدر گرمه اینجا
اتاق کوچکی که در آن بودند با انبوهی از وسایل بیشتر شبیه انباری بود تا اتاقی معمولی
چند دقیقه بعد مهناز از اتاق بیرون زد و پروا به طرف تنها پنجره اتاق رفت و بازش کرد
هوا رو به تاریکی بود
سرش را بیرون برد و نگاهش را دور تا دور باغ چرخاند
اگر از پنجره بیرون میپرید شاید میتوانست بدون جلب توجه به ساختمان شایان بهرام برسد!
اما اول باید راهی مخفی برای ورود به ساختمان شایان خان پیدا میکرد
نسیم خنکی از پنجره عبور کرد و داخل اتاق وزید
نفس عمیقی کشید و با حس خنکی باد دکمه های روپوشش را باز کرد و به طرف مهنیا که گوشه ای دراز کشیده بود رفت :
_ کیا برای پذیرایی از مهمون های شایان خان میرن؟
مهنیا خمیازه ای کشید و سرش را روی بالش جا به جا کرد :
_ احتمالا مامانم و مهناز برن
_ نمیشه منم باهاشون برم؟
مهنیا سریع چشم هایش را باز کرد و نیم خیز شد
مشکوکانه پرسید :
_ آخرش هم نگفتی چرا اینقدر اصرار داری بری ساختمون جلویی نگاه مشکوک و کنجکاو مهنیا نشانه اش گرفته بود و باید جواب قانع کننده ای پیدا میکرد
با فکری که به ذهنش رسید سریع جواب داد :
_ میخوام لباسم رو عوض کنم راحت نیستم اینجا هم گرمه اذیت میشم
نگاه مهنیا روی لباس پروا خیره ماند
از جا بلند شد و با حیرت دستی به لباسش کشید :
_ چقدر خوشکله!
روپوش را کنار زد و با دقت بیشتری لباس را برانداز کرد
با حیرت پرسید:
_ این جنس خیلی گرونه فکر کنم اندازه حقوق یک ماهت بشه! چطور خریدی؟
پروا لب گزید
حق با مهنیا بود ، لباس هایش واقعا گران قیمت و خیره کننده بودند و برای اویی که به عنوان خدمتکار کار میکرد مناسب نبودند
آرام جواب داد :
_ هدیه ست! خودم نخریدم
مهنیا با حسرت دوباره دستی به دامن لباس کشید :
_ کاش به منم از این هدیه ها میرسید!
نیشخندی زد :
_ تو یه راهی پیدا کن من برم ساختمون جلویی اصلا این لباس واسه خودت!
مهنیا دستش را عقب کشید
مکثی کرد و با تردید هشدار داد :
_ پروا میدونی که اگه شایان خان ببینتت چقدر بد میشه؟
پروا با تکان سر تأیید کرد
مهنیا نگران ادامه داد :
_ بنظرم این لباس رو تحمل کنی به نفعته تا شایان خان ببینتت و عواقبش رو به جون بخری!
محسنی روز عقد گفته بود همه چیز درست میشود و تا وقتی اسم شایان بهرام در شناسنامه اش است از هیچ چیز نترسد ، پدرش هم گفته بود شایان اجازه نمیدهد کسی به او آسیبی برساند
باید محسنی را میدید ، بر هر قیمتی که شده!
حرفش را میزد ، جواب سؤال هایش را میگرفت بدون اینکه شایان بهرام متوجه شود!
مصمم جواب داد :
_ باید برم . دیگه نمیتونم تحمل کنم
مهنیا نفس عمیقی کشید و از پنجره به بیرون اشاره کرد :
_ رفتنت کاری نداره ، اما اگه بفهمن رفتی اونجا …
پروا میان حرفش آمد :
_ نمیفهمن . کسی منو نمیبینه.
رمان مارتینی به قلم پریسا شکور (طوفان خاموش)، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+kzYxpK8pBekwZTNk
پریسا شکور نویسنده و رمان نویس با نام مستعار طوفان خاموش، بیست و هفت ساله ساکن شهر شیراز هستن.
نویسندگی رو از پنج سال پیش شروع کردن و با سبک قلم خاص و موضوع های زیباشون، خواننده های زیادی رو به خودشون جذب کردن.
رمان فستیوال – درحال تایپ
رمان لاوندر – درحال تایپ
رمان مارتینی – درحال تایپ
رمان الارز – درحال تایپ
رمان رقاص – درحال تایپ
رمان هتل شیراز - درحال تایپ
رمان موسیقی شب – درحال تایپ
رمان شرور – درحال تایپ