نحوه دانلود رمان عطر هلو
رمان عطر هلو به قلم فاطمه مرادی، داستان یک رابطهی ممنوعه است.
رابطهی ممنوعه سروش و هنگامه…
دختری که برای مدتی مجبور میشود در خانهی خالهاش زندگی کند و درست شبی که آن ها به مهمانی میروند، سروش به او تعرض میکند.
آن هم در شرایطی که سروش خودش نامزد دارد.
هنگامه را مجبور میکند به عقد موقتش در بیاید.
به مدت پنج سال!
رمان عطر هلو در ژانر معمایی و عاشقانه نوشته شده است.
روایتی غمگین در عین حال زیبا دارد و نشان از درد و رنج دختری است که اجبار در زندگیاش رنگ پررنگی دارد.
رمان عطر هلو به قلم فاطمه مرادی، سرگذشت دختری است که پسر خالهاش به او تعرض میکند و مجبورش میکند به مدت پنج سال به عقد موقتش در بیاید.
آن هم درحالی که در یک قدمی ازدواج است و…
چشم دوختم به خیابان و آدمهای تک و توکی که از پیادهرو میگذشتند.
بعضی لباس گرم به تن داشتند و بعضی هنوز توی حال و هوای تابستان سیر میکردند و با لبلسهایی خنک در رفت و آمد بودند.
– به چی فکر میکنی هنگام؟
صادقانه گفتم:
– به جیگر!
غشغش خندید و همان لحظه مرد با روپوش چرکش سیخهای کوچک جگر را جلویمان گذاشت.
با نان لواشی که معلوم بود از قبل تهیه کرده و چند روزی مانده است!
– امشب یکی از بهترین شبامه هنگام! خوشحالم به اون مهمونی مزخرف نرفتم.
دیگر طاقت نداشتم.
یک لقمه جگر توی دهانم چپاندم و بهجای جواب غرشی از گلویم بیرون آمد.
– یواش بچه! خفه میشی!
خودش لقمهی بعدی را گرفت و به دستم داد.
– مگه خودم چلاقم!
– نه، دوست دارم واسهت لقمه بگیرم!
مات نگاهش کردم.
یکچیزیش میشد!
این همه مهربانی نوبرش بود! آن هم از طرف سروش.
– بخور یخ کرد.
خودش هم لقمهای به دهان برد و با لذت جویدش، الحق هم جگر خوشمزهای بود.
– امشب میخواستن تاریخ عقدمو مشخص کنن!
لقمهای که برایم گرفته بود زهرم شد. و آن یکی را نخورده برگرداندم روی میز.
اشتهایم کور شد و آتش حسادت توی وجودم شعله کشید.
– امروزو فرار کنم، فردا رو… بلاخره که چی؟
او هم غمگین پس کشید و تکه نان توی دستش را زمین گذاشت.
– آخرش مجبور میشم با اون دختر بیچاره بشینم سر سفرهی عقد!
پر از حسادت و بخل بودم و پر از عقدههای نگشوده!
– چرا بدبخت؟ اون که هزار و یکی هواخواه داره! از مامانت گرفته تا بابات و خودت؟
لقمه را با حرص چپاندم توی دهانم، نصفهنیمه جویدم و فرویش دادم.
اصلا بهتر بود سروش برود به درک!
دیگی که برای من نمیجوشید بهتر بود سر سگ توی آن بجوشانند!
– چون اون افتاده بین لج و لجبازی من و تو! من که حاضرم به همه بگم ولی تو…
– آره برو بگو بعد ببین مامانجونت چه برخوردی میکنه! فکر کردی من خرم نمیفهمم خاله برای اینکه منو تو عاشق هم نشیم چهقدر تلاش کرد؟
من همهی رفتارهای خاله یادم بود.
گاهی از این رفتارهایش آنقدر ناراحت میشدم که چند روزی خانهشان نمیرفتم اما اصرارهای سما دیگر بار من را به خانهشان میکشاند.
حرف را عوض کرد.
– غذاتو بخور، برای سرور هم چهارتا سفارش دادم، بسه یا بیشتر؟
سری به تایید تکان دادم و غذایم را خوردم.
اصلا برای چه باید خودخوری میکردم؟
من که سروش را نمیخواستم پس نباید خودم را به خاطر ازدواج او رنج میدادم.
قوطی نوشابهام را برداشتم و تا میتوانستم و نفسم اجازه میداد سر کشیدم.
– یواش! چته تو امشب جوجو؟
نمیشد بگویم حسودیام شده، نمیشد بگویم از او متنفرم اما خبر ازدواجش ناراحتم میکند!
– هیچی، من خودم میرما! دلم نمیخواد تو خونهمو یاد بگیری!
حرفم با چند دقیقه پیش کاملا تفاوت داشت و رنگ تعجب نشست در نگاه سروش.
– باشه ولی خب، تا یه جایی که میتونم برسونمت؟ حدودی؟
خواستم حرف بزنم اما لبهایم را جمع کردم تا رفوزهتر از آنی که بودم نشوم.
که حرفی نزنم که نتوانم جمعش کنم.
– نه!
تکهای جگر انداختم جلوی گربهی گلباقالی و چاق و چلهای وه همان اطراف میگشت.
بلاخره او هم سهمی داشت!
– میگم… نمیای بریم خونهی آقاجون امشبو؟ من که کاریت ندارم فقط فیلم ببینیم یا چیزی که من مجبور نشم برم خونه.
ملتمسانه نگاهش کردم که مگر دلش به رحم بیاید و شادی امشبم را نگیرد.
من به او بد کرده بودم اما به او نیاز داشتم برای دلم نه هوسم.
یک امشب را برای دلم میخواستمش که فقط حضورش را حس کنم.
که حداقل توی رویایم یک شب همسرم باشد.
با یکدیگر فیلم ببینیم و خستگی این مدتم بیرون بیاید…
دلم پر بود از این هچل بیانتها، انگار قرار بود من بیفتم توی زندگی با رضوان.
قرار بود من بمانم و حسرت داشتن این نگار زیبایم.
دلم گرفت، اگر او را شوهر میدادند چه؟
– سرگرمیاش شده بود جگر دادن به آن گربهای که معلوم نبود از کجا سر و کلهاش پیدا شده.
– چهطوری بهت اعتماد کنم؟
– نمیدونم…
واقعا هم هیچ راهی برای اعتماد این دختر نگذاشته بودم.
– تو تازه واسه اونجاتم میخوای بری دکتر قویش کنی! شایدم از قبل میرفتی، من از کجا بدونم راست میگی؟
خندهام گرفت.
آن تجاوز هرچهاش بد بود اینکه هنگامه را با من راحت کرد واقعا معجزه بود.
یعنی دختری به سربهزیری او را چه به این حرفها؟!
– غل و زنجیرش میکنم که خیال توم راحت شه!
رمان عطر هلو به نویسندگی فاطمه مرادی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+-h-AtgiesRFmMDBk
فاطمه مرادی باصری، نویسنده و رمان نویس بیست ساله و مجرد هستن.
در رشتهی حسابداری فعالیت دارن و به تازگی پا به عرصهی نویسندگی گذاشتن.
رمان عطر هلو اولین رمانی هست که از ایشون میخونیم و در ژانر معمایی و عاشقانه نوشته شده است.
سبک قلم زیبایی دارن و همین موضوع باعث شده مخاطب بینهایتی رو به خودشون جذب کنن.
رمان عطر هلو – درحال تایپ